میدونی تجربهی عزیز من تو عالم مجاز از خیلی ها خیلی حرفا شنیدم. این که از خودم یا فکرم یا عقیدهم یا از نحوهی بیانم بدشون بیاد. یا حالشون ازم بهم بخوره. همیشه در مقابل این حرفا شونه بالا انداختم. اعتراف میکنم تا زمانی که کسی رو وارد محدودهی دوستام نکرده باشم حرفاش و طرز فکرش نسبت بهم، برام خیلی ارزش نداره. نه از تمجیدش ذوق مرگ میشم و نه از تحقیرش ناراحت.
میدونی تجربهی عزیز نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه. نمیدونم پشت "چقدر ...* بدم میآید" حرفت تا چه حد بد اومدن بود. فقط یه بد اومدن معمولی یا چیزی قوی تر. یعنی برام حسی که پشت اونه مهم نیست چون چیزی که باعث شد حرفت تا فیها خالدونم رو بسوزنه و بعد از یه سال هنوز که یادم میافته اشکم دربیاد این نبود که از نوع فکر و دیدگاه من بدت میآد.
میدونی تجربهی عزیز من تو رو وارد محدودهی دوستام کرده بودم. آدمایی که وارد این محدوده میشن گاهی با من مخالفن. گاهی از نوع بیان من بدشون میاد. گاهی به نظرشون حرفام از روی نادانیه. این که یه دوست از نوع فکر و دیدگاه من بدش بیاد باهاش مخالف باشه یا قبولش نداشته باشه برام ناراحت کننده نیست. چیزی که برام ناراحت کنندهس برداشت اشتباه داشتن از حرفامه. برام مهم نیست دوستم با حرفم مخالف یا موافق باشه(همه که قرار نیست مثل هم فکر کنن.) این برام مهمه که منظورم رو بفهمه. بفهمه چی میگم. آدمایی که وارد محدودهی دوستام میشن آدمایی هستن که فکر میکنم میفهمن چی میگم حتی اگه با چیزی که میگم مخالف باشن.
میدونی تجربهی عزیز دوستی با تو برام این تجربه رو داشت که حتی از دوست هم نباید انتظار داشت حرفت رو بفهمه.
*ظاهر روشنفکری و پز صلح جهانی شما
پ. ن: مرتبط: برای دوستی مجازی که دوستیش تجربه شد.
اون موقع که مدرسه میرفتم یکی از سوالایی که اغلب معلما وقت معرفی کردن خودمون میپرسیدن شغل پدرامون بود! انگیزهشون چی بود واقعن؟ دونستن شغل پدر چه دیدی از دانشآموز میده به آموزگار؟ سوال قحط بود یعنی؟
پ. ن: خب من اگه معلم باشم از بچهها میپرسم چه رنگی رو دوست دارن. چه فصلی رو. یا متولد چه فصل و ماهی هستن.
یه سری آدما خلق شدن برای ساز مخالف زدن. مهم نیست با کی، چی، چطور و چرا فقط باید مخالت کنن .
تا حالا شده یک باره (به هر علتی) پرت بشید تو یه خاطره؟
من وقتی با رنگایی که با قلممو استفاده میشن(گواش، آبرنگ، رنگ روغن) کار می کنم نه اینکه خیلی با سلیقه و تمیز و مرتبم بدون استثنا همیشه سر و کله و مو و لباسم هم رنگی میشه. فرقی هم نداره مواظبم یا نه در هر صورت خودمم رنگ میکنم. امروزم داشتم با گواش کار کردم و وقتی تموم شد رفتم دستمو بشورم دیدم ای وای بازم موهام رو رنگ کردم و پرت شدم. جلسه کرکسیون بود من آخرین کارها رو انجام دادم و نیم ساعت وقت داشتم حاضر بشم و برم دانشگاه. رفتم دستم رو بشورم که دیدم وای موهام رنگی شده! چه کنم چه نکنم؟ هیچ کار نمیشد بکنم. تنها کاری که میشد کرد این بود که مراقب باشم اون قسمت از موهام دیده نشه. بیخیال شدم و رفتم دانشگاه .نوبت من رسید و استاد کار من رو نگاه کرد و یه سوالاتی هم پرسید(اون وسطم بقیه مدام اشاره میکردن که موهات رو بذار تو منم متعجب که اینا چرا گیر دادن به من، یادم رفته بود چه بلایی سر موهام آوردم) و آخر گفت خیلی خوب بود، کاملن معلومه با تمام وجود مایه گذاشتی(منم این شکلی
)، خیلی تو عمق کار بودی (من بازم این شکلی
)، تا حدی کار برات جدی بوده که خودتم رنگ کردی.
من: ![]()
استاد و بقیه: ![]()