تبليغاتX
بولوت
مثل ابر
 


نقل است از رسول خدا صلی الله علیه وآله سلم  که فرمود:«مردی فقط از عمرش سه سال مانده ولی صله رحم می‌کند و خداوند سی سال به عمرش اضافه می‌کند؛ و مردی از عمرش سی سال مانده اما قطع رحم می‌کند و خداوند سه سال او را زنده نگه می دارد. بحمدالله مایشاء و یثبت وعنده ام الکتاب (سوره رعد آیه 39) (خداوند هر چه را که بخواهد محو می کند و هر چه را بخواهد، ثابت می‌گرداند؛ و در نزد اوست حقیقت کتاب.)»
این عکس امید به زندگی در کشورهای مختلف رو نشون میده. (روش کلیک کنید بزرگتر دیده میشه)

 


بعد چرا توی کشورهای اروپایی و امریکایی که بنیان خانوادشون حالش خیلی بده و صله رحم و این کارای خوب خوب وجود نداره میانگین عمر متوسط از جاهای دیگه خیلی بیشتره؟ اینا که باید به خاطر قطع رحم هی هی از عمرشون کم بشه. چرا برعکس شده؟ بعد اینا با این طول عمر اگه بخوان صله رحم بکنن آیا ممکنه طول عمرشون به نوح نبی هم برسه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/01ساعت   توسط بولوت  | 

 

از فواید دختر بودن یکی اینه که وقتی می‌خوای بری کنکور بدی معمولن تنها نمی‌ری و یکی می‌بردت. بعد وقتی می‌فهمی قراره امتحان اسکیس امسال رو برخلاف سال‌های قبل که بعد از ظهر برگزار می‌کردن بعد از امتحان صبح برگزار می‌کنن همراهت می‌ره وسایل اسکیست رو میاره.

ولی پسرا که همراه ندارن جز فریاد و دعوا که چرا تغییر زمان رو درست اعلام نکردن* کاری نمی‌تونن بکنن.

 

*یعنی هیچ چیزی جز این‌که این‌جا ایران است! نمی‌شه در توضیح این قصور گفت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت   توسط بولوت  | 

 

به پیشنهاد پرنسس قرار بود از یه موضوع مشترک(پرنده) عکس بگیریم. بعد دو هفته واسه عکس گرفتن بین گل و سبزه و تو پارک و دشت و دمن، دنبال پرنده بودم نتیجه‌ای عاید نشد. روز آخری وسط ساختمون نیمه کاره پرنده پیدا کردم واسه عکس گرفتن.

 

 

 

اینم یکی دیگه کنار درخت در دوردست‌ها.

 

 

 

 

 

پ. ن: هر کی دوست داره اونم از این موضوع مشترک عکاسی کنه دستا بالا. حالا دستا برن دوربین رو بردارن و بگردن دنبال پرنده.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت   توسط بولوت  | 

 

هر هفته نصف و نیمه کار میکنی و تا خود پنج‌شنبه شب دو دلی که برم یا نرم تازه وقتی با استاد تماس می‌گیری و می‌بینی دانشگاهه، تصمیم می‌گیری به رفتن و هول‌هولکی کارات رو انجام می‌دی که کارت تموم بشه و بتونی یه چیزی برا کرکسیون ببری.

بعد یه هفته که عین بچه مثبتا نشستی قشنگ کار کردی و از قبل تصمیم گرفتی حتمن بری! زنگ می‌زنی می‌بینی استاد می‌گه من نیستم رفتم نمایشگاه کتاب.

اصلن این دریاچه‌ی ارومیه از وقتی من رفتم دیدمش خشک شد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/15ساعت   توسط بولوت  | 

 

خانوم جلسه‌ای داره می‌گه همیشه همه چیز رو به خدا بسپارید و توکلتون به خدا باشه. خب تا اینجاش که بله درست می‌گه و بریم طلا بیاریم حرفاش رو با طلا بنویسیم. مشکل از جایی شروع می‌شه که برای درک بیشتر حرفش داستانای تخیلی تعریف می‌کنه. بنا بر گفته‌ی ایشون:

بله عزیزان روزی بود و روزگاری بود. اون قدیم ندیم‌ها یه مردی می‌خواسته بره سفر تجاری. قدیما هم مثل الان نبوده که امروز بری یه هفته بعد برگردی سفر چندین و چند ماه طول می‌کشیده. بله این آقا زنش حامله بوده وقتی داشته می‌رفته می‌گه خدایا بچه‌م رو به تو می‌سپارم و کوله‌بارش رو برمی‌داره و می‌ره. بعد از چند ماه برمی‌گرده. می‌ره خونه و خوشحاله که زنم رو می‌بینم بچه‌م رو می‌بینم ولی چشمتون روز بعد نبینه می‌ره خونه می‌بینه نه زنی هست نه بچه‌ای. اطرافیانش می‌گن زنت چند وقت بعد از رفتن تو مریض شد و مرد. آقاهه می‌گه خب بچه‌م چی شد؟ می‌گن خب زنت مرد بچه‌هم مرده دیگه. ما همین‌جوری خاکش کردیم. بله بچه‌های عزیز مرده می‌ره سرقبر زنش و ناراحته. از باری‌تعالی بهش خطاب میاد که ای فلانی قبر رو بشکاف. مرده قبر رو می‌کنه می‌بینه وای. زنش مرده ولی سینه‌ش جون داره و بچه‌داره از سینه‌ی زنه شیر می‌خوره. بچه رو می‌زنه زیر بغلش و می‌گه خدایا تو که بچه‌ی منو زنده نگه داشتی زنم رو هم زنده کن. خدا می‌گه نه! نمی‌شه. تو موقع رفتن فقط بچه‌ت رو به من سپردی منم بچه‌ت رو حفظ کردم. زنت رو که به من نسپردی!(دیگه پررو نشو همینم زیادت بود).

بله عزیزان ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که همیشه باید توکلمون به خدا باشه.

تاسف‌بار این‌ نیست که اون خانوم از این حرفا می‌زنه. اصولن شغل اینا گفتن چنین خزعبلاتیه. تاسف‌بار آدمایی هستن که پای حرف اینا نشستن و از قیافه‌شون و احوالاتشون کاملن مشخصه که این چرندیات رو باور کردن. نه فکر می‌کنن که بچه چطوری اونجا به دنیا اومده. چطوری بچه رفته سینه‌ی مامانش رو گرفته شیر خورده. چطوری بدون اکسیژن اونجا زنده مونده؟ اصلن مگه ما یه کلیم‌الـله بیشتر داشتیم؟

مدیونید اگه فکر کنید این مجلس برای فاطمه زهرا بوده و توی این مجلس یه داستان از زندگی ایشون تعریف شده. توی این مجلس یه جمله از خطبه‌ای که ایشون توی مسجد خونده ذکر کرده باشن. چون این‌چیزا که خریدار نداره. همه دوست دارن چرت و پرتایی مثل داستان بالا بشنون.

در اینجا بولوت کیبورد بر زمین می‌گذارد و راه بیابان پیش می‌گیرد.

 

 

 

پ. ن: فایل صوتی متن.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/02ساعت   توسط بولوت  |