از قسمت تهران اون بیست روزی که نبودم نمی‌نویسم. چون حالت سفرنامه نداره. پستای مختلف و موضوعات مختلفی داره که به مرور خواهم نوشت.

خب ما صبح روز یک‌شنبه (20 مرداد) از تهران حرکت کردیم. مقصد اولمون بهشت‌زهرا بود و خونه‌ی ابدی عمه. اولین بار بود که می‌رفتم بهشت‌زهرا. نزدیک قبر عمه یه آب‌خوری بود. مامان ذوق کنان می‌گه عمه‌ت آب دوست داشت الان نزدیک آب شده خونه‌ش. از اون‌جام حرکت کردیم سمت قم. توی راه مامان با خاله‌ش تماس گرفت که می‌خوایم یه سر بیایم اون‌جا. حالا تو قم چقدر دنبال آدرس گشتیم و بابا چقدر اعصابش از دست مامان بهم ریخت که مگه قبلن نیومدی این‌جا؟ حداقل کوچه‌شون و موقعیت خونه تو کوچه رو که باید تشخیص بدی، بماند. حدود 12 رسیدیم خونه‌شون. این خاله‌ی مامان بسیار متمول محسوب می‌شه. خودش که البته نه! شوهر و پسراش. بگم شغلشون چیه احتمالن کسایی که ساکن قم هستن و کسایی که تو اون کارن بشناسنشون! بعد به جز محله‌ی خونه که با توجه به ماشینای توش قابل تشخیص بود که جای خاصیه. توی خونه هیچ نشونه‌ای از متمول بودن صاحبش نبود! فرشای نخ‌نما و مبلای راحتی کهنه و کثیف، پرده‌های قدیمی! موندم این همه پول و زور زدن واسه پول درآوردن برا چیه وقتی قرار نیست لذتش رو ببری و ازش استفاده کنی؟ من که نرفته بودم ولی خواهری که تهران خونه‌ی اون یکی خاله‌ی مامان رفته بود می‌گفت اون‌قدر خونه‌ش شیک و قشنگ بود که آدم کیف می‌کرد. بعد این یکی، این همه پول‌دار خونه‌ش شبیه آدمای نداره!

سه ربعی اون‌جا بودیم. آش پخته بود ایشون و کمی آش کشک خاله رو خوردیم.(توی تابستون با سبزی خشک غذا درست می‌کنن این خانواده.) بعدش راه افتادیم که برای اذان حرم باشیم. (ماهایی که تو خانواده‌های مسلمون به دنیا اومدیم. هر چقدرم متفاوت باشیم باهاشون و باورای متفاوت داشته باشیم. بازم یه جاهایی شبیه‌شون هستیم. چون بلد نیستیم جور دیگه‌ای باشیم. از بچگی یاد گرفتیم اون‌جوری با ملکوت خدا ارتباط داشته باشیم.)

مسافرت سال پیش که رفتیم قم من آرزومند بودم. چیزی بود که با تمام وجود می‌خواستم و امسال داشتمش. توی اون اتوبانی که گنبدای حرم دیده می‌شه وقتی بابا شروع به سلام دادن کردن. یهو یاد این موضوع افتادم. یادم افتاد چقدر الان رهام.

ماشین رو تو پارکینگ حرم گذاشتیم و نیم ساعتی توی حرم بودیم.* من دوست داشتم قبر بهجت و منتظری رو ببینم. جایی در مورد نزدیک بودنشون و آدمایی که میرن سرشون خونه بودم. که بابا گفت الان قسمت مردونه س نمی‌تونیم بریم. موند برای دفعات دیگه! بعدش پیاده رفتیم سمت قبرستونی که والدین مامان و والدین مامان‌بزرگ اون‌جان. یه پیرمردی نشسته بود اول قبرستون. تا دید ما کجا وایسادیم رفت دبه آب پر کرد اومد قبرا رو آب گرفت و فاتحه خوند. قدیما کسی که بالای قبر بشینه قرآن بخونه هم بود اون‌جا. انگار الان کم تردد شده نمیان برای این‌کار.

نزدیک حرم چند تا قبرسون کنار هم هست. ظاهرن دیگه نمی‌ذارن کسی اون‌جاها دفن بشه. سال 84 هم به زحمت مامان‌بزرگ رو اون‌جا خاک کردن. بعد برام سواله اون همه قبر خالی اون‌جا هست که سال‌ها قبل خریداری شده. چطوری حل کردن این موضوع رو با مالکینشون؟ با توجه به این‌که تعداد قابل ملاحظه ای معمم اسم و رسم دار توشون هست هم نمی‌تونن قبرستون رو خراب کنن و مثل قبرستونای دیگه پارک و مدرسه درست کنن روش. پس واسه چی دفن توشون ممنوع شده؟

دورتا دور قبرستونی که ما رفتیم مقابر خانوادگی هست. بچه که بودم همیشه یکی از تفریحام سرک کشیدن به اونا بود. هنوزم دوست دارم نگاه کردن داخل اون اتاقا رو. روبه روی قبرستونم یه خونه‌ی حیاط دار هست که اونم مقبره خانوادگیه یه خانواده‌‌س. آدم زنده ها پول ندارن خونه بخرن. بعد بعضیا اون‌قدر دارن که واسه مرده هاشون خونه ساختن.

با خواهری صحبت بود که برخلاف چیزی که تبلیغ می‌کنن متمول بودن بعد از مرگم حتی به درد آدم می‌خوره. چقدر روایت و حدیث داریم در مورد این‌که اگه قبرت نزدیک فلان‌جا باشه آمرزیده می‌شی و اینا. بعد اونی که پول‌داره می‌ره قبر می‌خره تو حرم امام هشتم یا امام‌زاده های معروف. اونی که نداره می‌ره تو قبرستون عمومی می‌خره. حتی به قول شریعتی: اگه واجباتت رو انجام نداده باشی می‌تونی پول بدی بعد از مرگت انجام بدن. بسوزه پدر پول که تو بارگاه خدام برو داره!

برگشتیم پارکینگ و ماشین رو برداشتیم و حرکت کردیم. خواهری برای تو راهمون غذا گذاشته بود یه کم که از شهر دور شدیم تو یکی از ایستگاه‌های بین راه ناهار خوردیم و تصمیم گرفتیم مستقیم بریم ولایت مامان. البته بابا می‌خواست بریم جمکران. حتی باوجود همون موضوع بالا، بازم من جمکران رو دوست ندارم. بقیه م حال نداشتن! از برنامه حذف شد. بعد تا آخر مسافرت بابا غر زد یه جا می‌خواستم برم شما نذاشتید!  

یه اصل نانوشته در مورد سفرای ما وجود داره، هرجا بخوایم بریم ولایت مامان هم توی برنامه باید گنجونده بشه. (از خانواده ی مادریم فقط خاله‌ی بزرگم و دختراش ساکن اون‌جان. خاله‌ی دیگه‌م از حدودن 50 سال، بقیه‌ی خانواده 40 سال پیش ساکن تهران شدن. یکی از خاله‌های مامان هم ساکن قمه.)

حالا خاله‌جان صبح زنگ زده که ناهار چی بپزم براتون؟ ما بهش گفتیم ناهار که هیچی. شام هم نمی‌رسیم. آخر شب برا خواب اون‌جاییم. بعد به خاطر تغییر برنامه بعد از ظهر رسیدیم اون‌جا! خودش می‌گفت خوبه من به حرفتون گوش نکردم شام درست کردم!  

 

 

*دقت کردید فقط ایرانیا مجبورن این‌جاها چادر سر کنن؟ ملیت های دیگه رو بدون چادر راه می‌دن. نمی‌دونم اون حرمتی که می‌گن دقیقن چه جوریه که فقط اگه ما چادر سر نکنیم خدشه دار می‌شه.