:(

 

خیلی بده کسی رو بشناسی که وقتی دارن می‌گن خدا شیطان و شیطان صفت رو لعنت کنه! یاد اون بیفتی. یاد اون بیفتی و فکر کنی شیطان صفت به اون و امثال اون می‌گن.  

 

 

دندونم

 

می‌دونید! من از 12 سالگی مرتب مسواک زدم. خب وقتی آدم این همه سال از دندوناش مراقبت کنه انتظار داره حداقل اون دندونایی که بعد از 12 سالگی دراومدن سالم باشن. ولی خیلی غم‌انگیزه وقتی آدم با این همه مراقبت می‌بینه از 31 دندونی که داره فقط 6 تاش سالم هستن. البته اونام مربوط به اولین دندونای دائمی‌ای می‌شن که آدم درمیاره. یعنی 6 تا دندون جلوی فک پایین. در این‌جا این سوال پیش میاد که آیا وقتی مسواک زدن این‌قدر بی‌اثره به‌تر نیست مراقبت از دندونا رو ول کنی که حداقل از خراب شدنشون(حالا نه این‌که دندونی برای خراب شدن هم باقی مونده) حرص نخوری؟

ولی خب من چون مثبت فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که به خاطر این‌که مسواک می‌زنم وضع دندونام این‌جوریه. اگه نمی‌زدم احتمالن الان باید از دندون مصنوعی استفاده می‌کردم.

یک چنین موجود مثبت اندیشی هستم من!

 

 

آرزو

 

چند سال قبل یه بار که عروس خاله‌ خونه مون بود. از دعایی صحبت کرد که داره می‌خونه و از خواصش اینه که چهل روز اگه بخونیش هر آرزویی داشته باشی برآورده می‌شه. و خیلی دعای جالبیه و خوبه و این صحبتا.

آیا فک کردید دوباره می‌خوام در مورد چرند بودن این چیزا صحبت کنم؟ اشتباه فکر کردید.

می‌خوام بگم اون موقع من فکر کردم هیچ چیزی نیست که آرزوش رو داشته باشم و براش بخوام دعا کنم. بود چیزایی که دوست داشتم بودنشون یا داشتنشون رو. ولی نه اونقدر مهم که به خاطرشون دعایی کنم و از خدا بخوامشون. هیچ چیزی نبود. یک چنین انسان قانعی بودم (هستم) من. تا سه سال و اندی پیش هم همین جور بود.

الان مدتهاست از خدا می‌خوام دوباره من رو برگردونه به همون موقعیت که توش آرزو و حسرت هیچ چیز نبود.

 

 

تاخیر

 

چند سال پیش!

برای ساعت یک و نیم با دوستان هماهنگ شدیم بریم جایی. 1.25 دقیقه سر قرارم! من از معطل شدن بدم می‌آد بنابراین خودم همیشه زودتر از ساعت تعیین شده می‌‌رم تا کسی معطل من نشه. به خاطر این خوش قولی هم دوستان سعی می‌کنن به موقع بیان!

حالا!

برای ساعت یک و نیم با دوستان هماهنگ شدیم بریم جایی. 1.30 دقیقه دارم با کمال آرامش ریمل می‌زنم. چون می‌دونم وقتی قرار برای 1.30 باشه در بهترین حالت یک ربع دیرتر می‌رسن! شدت تاخیر اینا به حدیه که من همیشه ساعت رو 20 دقیقه زودتر از وقتی که لازمه تعیین می‌کنم. که معطلی کم‌تره بشه. اون اوایل خیلی سعی کردم با خوش‌قول بودن و سر موقع رفتن این عادت بدشون رو اصلاح کنم! ولی اون‌قدر نتیجه نداد که تاثیر معکوس گرفتم!  

 

 

نفاق

 

 

راست نتوانم گفتن که من راستی آغاز کردم، مرا بيرون کردند. اگر تمام راست کنمی، به يک بار همه شهر مرا بيرون کردندی.

تو را يک سخن بگويم: اين مردمان به نفاق خوش‌دل می‌شوند و به راستی غمگين می‌شوند.

او را گفتم: مرد بزرگی و در عصر يگانه‌ای. خوش‌دل شد و دست من گرفت و گفت: مشتاق تو بودم.

و پارسال با او راستی گفتم. خصم من شد و دشمن من شد. عجب نيست اين؟

با مردمان به نفاق بايد زيست تا در ميان ايشان خوش باشی.

راستی آغاز کردی؟ به کوه و بيابان می‌بايد رفت که در میان خلق جا نیست.

 

مقالات شمس

 

 

سفرنامه 7

 

از فومن حرکت کردیم به سمت آستارا. قرار بود شب بمونیم اون‌جا و فردا صبح حرکت کنیم سمت اردبیل، تا گردنه ی حیران رو توی روز ببینیم. دم غروب رسیدیم آستارا دیدیم داره بارون می‌آد و نمی‌شه چادر زد خانه‌ی معلم هم نداشت تا شب اون‌جا بمونیم. یه کم توی شهر چرخ زدیم و شبونه حرکت کردیم سمت اردبیل.

گردنه‌ی حیران رو توی تاریکی رد کردیم و رسیدیم اردبیل. بعد از دور زدن‌های فراون و گم شدن‌های چندباره و آدرس پرسیدن هایی که جواب هیچ کدوم شبیه به هم نبود! خانه ی معلم شهر مذکور رو پیدا کردیم. قبل از پیدا کردن اون‌جا، مامان در اثر توقف‌های چند باره‌ی ماشین برای پرسیدن آدرس از خواب بیدار شد و متعجب که کی گردنه‌ی حیران رو رد کردیم؟ من چرا نفهمیدم؟

صبح ساعت 8 بابا بیدار باش داد. هر چقدر من آه و ناله کردم که یه ساعت بیش‌تر بخوابیم ما که تا ظهر این‌جائیم چه فرقی می‌کنه یه ساعت دیر و زود بیرون رفتنمون. گوشش بدهکار نبود. این بابای ما توی مسافرت بیش‌فعالی می‌گیره. همه‌ی کارا رو باید روی دوی سرعت انجام بدیم.

بابا فلاسک رو برداشت بره آب‌جوش پر کنه و جمع کنیم بریم و حتی صبحونه رو بیرون و در حال گشت‌زنی توی شهر بخوریم. که دیدیم قفل در مشکل داره و باز نمی‌شه. در سوئیت از جای معمولش قفل نمی‌شد. قفل در از اون قفلایی بود که به عنوان قفل دوم برای آپارتمانا می‌ذارن. یه جبعه ی مستطیل که روش یه دست‌گیره ی بیضی داره. و از بیرون قفل می‌شه و از داخل با اون دست‌گیره باز و بسته می‌شه.(چقدر واضح گفتم و همه فهمیدن از کدوم قفلا بوده.) کلی بابا کلنجار رفت با قفل و کلیم من کلنجار رفتم! ولی در باز نشد! رفتیم سراغ تلفن و هر شماره ای رو گرفتیم تا به پذیرش وصل بشه اتفاقی نیفتاد. مجبور شدیم با موبایل شماره‌ی مجتمع رو بگیرم و بگیم ما توی اتاقتون گیر کردیم بیاید در رو باز کنید!

بله. اومدن ما رو نجات دادن! و بابا رفت فلاسک رو پر کرد و اومد. منم کلی چونه زدم که نمی‌تونم توی ماشین چایی بخورم و ده دقیقه صبر کنید همین‌جا یه چایی با شیرینی بخورم.(شبش بابا شیرینی کشمشی خریده بود) صبحونه رو خوردیم و بعد راه افتادیم. یه مقدار توی شهر گشتیم و نزدیکی‌های بقعه ماشین رو پارک کردیم و رفتیم بقعه‌ی شیخ صفی‌الدین اردبیلی رو ببینیم.  رفتیم و به در بسته خوردیم! دوشنبه بود و من یادم افتاد یه بار رئیس موزه‌ی شهرمون گفته بود روز تعطیل موزه‌ها و جاهای مشابه به جای جمعه، دوشنبه‌س. حالا به این دلیل تعطیل بود یا دلیل دیگه‌ای داشت متوجه نشدیم.

کلی توی بافت قدیمی شهر دور بقعه گشتیم و کلی مسجد و حسینیه دیدم. یه جا من رفتم روی سقف ماشین مردم(وانت بود ماشین مردم) تا بتونم چهار تا عکس از گنبدهای بقعه که در دوردست‌ها مونده بودن بندازم.

از همون کوچه پس کوچه ها رفتیم و رسیدیم به بازار اردبیل. قشنگ بود این بازار و قشنگ بود. نکته ای که من از بازار‌ها قدیمی دوست دارم اینه که راسته ها با توجه به این‌که متعلق به چه شغلی بودن با هم فرق می‌کنن. نه از نظر معماری که از نظر تزئینات. چون کاسبای هر قسمت بسته به میزان درآمدشون تاثیر داشتن روی ظاهر راسته‌شون. مثلن قسمت فرش‌فروشا نسبت به قسمت آهنگرها زیباتر و پر خرج‌تر درست شده. بازار رو به حالت سر به هوا و بیش‌تر مشغول تماشای گنبد و تاق‌هاش گشتم و مثل هزار تو از این‌طرف رفتیم از اون طرف دراومدیم. بازار به جز ورودی های اصلی چندین ورودی فرعی که در واقع آخر یه راسته بود داشت و جلوی هر کدوم از این ورودی ها همون جور که روی تابلو اسم خیابون رو می‌نویسن، اسم قدیمی راسته رو نوشته بودن.

از جلوی ورودی بازار آهنگرها که رد می‌شدیم صدای کوبیدن آهن می‌اومد. دوان دوان رفتم توی راسته و مغازه های تک و توک آهنگری که مونده بودن رو نگاه می‌کردم به دنبال منبع صدا، که صدا قطع شد. تا آخر راسته رفتم که دوباره صدای تق تق اومد باز دوان دوان برگشتم و این‌ بار مغازه‌ی اصلی رو پیدا کردم ولی تا من رسیدم کارش تموم شد. چند دقیقه ایستادم شاید دوباره شروع به کار کنه! که دیدم خبری نشد و برگشتم.

با توجه به این‌که به نظر بابا توی هر بازار یه چلوکبابی خوب هست که همه به اسم می‌شناسن و توی غذاش سم نمی‌ریزه و می‌شه خوردش! قرار بود بابا توی بازار ببردمون چلوکباب بخوریم. برنامه مون دو ساعتی چرخ زدن توی بقعه و دوساعتی چرخ زدن توی بازار و خوردن ناهار و حرکت به سمت سرعین بود. ولی با توجه به بسته بودن بقعه. برنامه‌مون دچار اشکال شد! ساعت کمی ده رو می‌گذشت و بازار رو دیده بودیم و کاری نداشتیم. رفتیم یه پارک پیدا کردیم و دو ساعت اون‌جا نشستیم تا ساعت 12 رو بگذره بریم ناهار بخوریم!

بعد از خوردن ناهار، حرکت کردیم سمت سرعین. اونجا من و بابا رفتیم آب‌گرم و مامان که اصلن وسواس نداره و فقط خسته بود می‌خواست بخوابه موند توی ماشین. سه ساعتی توی آب‌گرم کیف دنیا رو کردم. چون نیمه ی دوم سال بود و به خصوص که سرظهر رفته بودیم، خیلی خلوت و یه چیزی تو مایه‌های قرغ بود. قرار بود ساعت 5 بیایم بیرون و من کمی از 5 می‌گذشت که اومدم بیرون. رفتم دیدم بابا نیم ساعتی هست اومده و چون من نیومدم رفتم یه گشتی اطراف بزنه. بابا که اومد راه افتادیم که دیگه سر خر رو کج کنیم بریم خونه!

اگه فکر می‌کردید من دوست داشتم آش دوغ بخورم و حوصله‌ی چونه‌زنی بی‌هوده با بابا رو برای خریدن آش که به گمان بابا مسمومه و قراره منو بکشه نداشتم درست فکر کردید.

از سرعین رفتیم سمت تبریز. توی مسیر یه جاهایی کنار جاده کوه‌های رسوبی که برای ساختن جاده شکافته بودن یه منظره ی زیبا ساخته بود. فکر کنید لایه لایه ی رنگ‌های مختلف روی هم. سبز، قهوه‌ای، زرد، آبی؛ خاکستری، قرمز ... همه اینها چه منظره ی زیبایی میتونن بسازن.  

حتمن می‌دونید پلیس‌های می‌رن جایی کمین می‌کنن که بنا به دلایلی مطمئن هستن خلافی صورت خواهد گرفت. فکر کنید بابا در طول مسافرت به ندرت پیش اومده که سرعت مجاز رو رد کنه و اگه رد کرده این سرعت رو از روی عمد نبوده بل‌که حواسش نبوده به بالا رفتن سرعت. بعد این مسیری که می‌رفتیم چهار بانده بود یعنی سرعت مجازش 110 بوده! ولی اون قسمتی که پلیس کمین کرده بنا به دلایلی چند متر جلوترش تابلوی سرعت 90(ما ندیدم البته! پلیسه که متوقفمون کرد گفت اینو!) زدن. هیچی دیگه با سرعت 103 ما رو متوقف کردن و جریمه شدیم!

دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و بستان‌آباد و تبریز و مرند و صوفیان رو رد کردیم. خسته و کوفته رسیدم خونه! به خصوص مامان که اصلن توی راه نتونسته بود بخوابه و خیلی خسته شده بود.

 

 

 

لبیک؟

 

نمی‌دونم پخش مستقیمی که روز عاشورا از حرم امام سوم نشون می‌دن رو می‌بینید یا نه! از صبح تا غروب می‌بینید که یه سری آدم از یه در وارد می‌شن و از در دیگه خارج می‌شن.

اینا مردمی هستن که از روزها قبل توی راه بودن برای اینکه روز عاشورا بیان توی حرم و بگن لبیک یا حسین و برن. خیلی‌هاشون پای پیاده اومدن. اگه پخش مستقیم رو دیده باشین می‌دونید که یک لحظه این عبور قطع نمی‌شه. آدم متحیر می‌مونه که چند نفر هستن که هر چی میان و می‌رن باز تموم نمی‌شه.

اما من برام عجیبه! این‌ها برای چی اومدن؟ اومدن چی بگن؟ به کی لبیک بگن؟ اصلن با چه رویی اومدن؟ این آدم‌های حقیری که سال‌ها زیر ظلم صدام سر خم کردن و حتی جرات عزاداری برای امامشون رو نداشتن! اومدن چی بگن به این امام؟ لبیک به چه چیزی می‌گن؟ این سیل خروشانی از آدما که صبح تا غروب از حرم رد می‌شن و تمومی ندارن به وقتش هر کدوم یه تف می‌نداختن صدام رو سیل برده بود.

چرا به امام سوم سلام می‌دن؟ خجالت نمی‌کشن؟ واقعن روشون می‌شه برن حرم امام سوم وقتی حتی یک انگشتشون رو زمانی که لازم بود در راه هدف اون تکون ندادن؟ اینایی که زمان صدام عین موش تو خونه هاشون پنهان شده بودن، چی از امام سوم و دلیل قیامش می‌دونن که میان بهش لبیک بگن؟ این‌هایی که تمام سال‌های حکوت صدام صدای هل من ناصر امام رو نشنیده گرفتن الان دارن به چه چیزی لبیک میگن؟ اصلن وقتی نمی‌فهمن لبیک یا حسین یعنی چی، این لبیکشون چه معنایی داره؟

همین چیزاس که فرق بین شور دینی و شعور دینی رو مشخص می‌کنه.

 

 

 

26

 

 

فردا که بیاید بیست و شش ساله خواهم شد.