in the taxi

سر صبحی میخواستم برم جایی دیدم به جای آژانس گرفتن راحتتره برم اون ور خیابون دربست بگیرم.

همون لحظه اول که رسیدم سر خیابون یه تاکسی خالی داشت رد میشد مقصد رو گرفتم و سوار شدم.

کرایه رو که دادم طرف شروع کرد به سلام و صلوات فرستادن! فهمیدم دشت اولشه! (اینجا بهش میگن سفته!)

معمولن سعی میکنم خودم رو در موقعیتهایی که طرف به چیزی باور داره و من ندارم؛ قرار ندم. بعد سر صبحی چه گیری افتادم!

حالا طرف به سلام و صلواتش راضی نشد. برگشته می پرسه دستت سبکه؟

آیا این سوال خوبی است؟ پولت رو گرفتی دیگه چی میگی آخه؟ 

گفتم آره سبکه! این که قراره کاسبی امروزش رو به پای من بنویسه. حالا هر چقدر قراره کار کنه، بزار سر صبحی دلش خوش باشه.

 

پ. ن: راننده تاکسی یه آقای میانسال بود. توی راه زنگ زده به یکی میگه مسافر سوار کردم نمیرسم بیام دنبالت، خودت برو. از جاهای خلوت نری آ! مواظب باش.

فکر کردم لابد دختری، خواهری (یه خانوم کم سن) کسی ه. بعد خودش گفت خانومم بود، دختره رو اون برده قلمچی پسره رو من بردم. قرار بود برم دنبالش. ولی الان تا شما رو برسونم دیر میشه گفتم خودش بره.

خندم گرفت که این توصیه ها رو به خانومت میکردی؟ تو سن و سال اون نیاز به این حرفا هست؟ (حالا توی هیچ سن و سالی نیاز نیست و ضایع س این چیزا. ولی از یه جایی بعد خیلی ضایع تر میشه.) البته بعضی ها هستن که این چیزا را تعبیر به عشق و احساس مسئولت و امثالهم میکنن. ولی اسمش چیز دیگه ایه!

in the taxi

جمعه 26 تیر، حدود ساعت ده و نیم یازده!

سوار تاکسی ام. رادیو روشنه. از اون جایی که مسابقه ای با موضوع نهج البلاغه داره اجرا میشه، حدس میزنم رادیو قرآن باشه.

سوال مسابقه: بر اساس گفته ی امام علی از نشانه های حکومت جور چیست؟

شرکت کننده اول: ظلم و ستم! که درست نیست. شرکت کننده دوم: نمیدونه!

فکر میکنید جواب چی باشه؟ مجری جواب درست رو خودش میگه: چپاول بیت المال.

فکر میکنم اوه اوه. بابا این چیزا رو دیگه خودتون تو رسانه های عمومی اعلام نکنید.  بلی چپاول بیت المال! چیه نگاه داره؟ من که نمیگم! امام علی گفته، تازه گفته چپاول بیت المال. نگفته که اختلاس. شاید این دو تا با هم فرق میکنن.

 

in the taxi

 

سوار تاکسی می‌شم. یه پسر و خانوم که به نظر می‌آد مادر و پسر هستن. با ظاهری که مشخصه مال روستاهای اطرافن پشت نشستن. منم می‌شینم کنارشون.

خانوم به شکل مشخصی نگاهم می‌کنه. خوشم نمی‌آد کسی این جوری بهم زل بزنه. (کی خوشش می‌آد؟) برمی‌گردم منم نگاهش می‌کنم که یعنی بسه! لبخند می‌زنه و بازم نگاه می‌کنه.

یه کم که می‌گذره شروع می‌کنه به سوال پرسیدن! به گمانم از این زنای ساده دل روستاییه که می‌خواد حرف بزنه. واسه همین با حوصله جواب سوالاش رو می‌دم. از لهجه‌ش پیداس که مال قومیت دیگه‌ای که این حوالی ساکننه.

اهل کجایی؟ همین جا. چند سالته. 27! خونه تون کجا می‌شه؟ فلان جا! خونه‌ی خودتونه؟ بله! این‌جا که خیلی فاصله داره با خونه‌تون چی کار داشتی؟ (ببخشید؟) کار داشتم دیگه! درس خوندی؟ دانش‌جوام. کجا؟ فلان جا. چی می‌خونی؟ معماری و می‌پرسه و می‌پرسه و می پرسه. مجردی یا متاهل؟ می‌گم مجـ که یهو دوزاریم می‌افته چی به چیه! فوری می‌گم متاهلم! پس چرا انگشتر دستت نیست؟ انگشترم بزرگه به انگشتم. می‌ترسم بیفته گم بشه، همیشه دستم نمی‌کنم! چند ساله ازدواج کردی؟ 2 سال. تو دلم می‌گم بدبخت شدم. الان می‌پرسه چرا ابروهاتو برنداشتی؟! فک می‌کنم بگم کسی فوت کرده عزاداریم! ظاهرن متوجه این موضوع نشده! بقیه راه رو سکوت می‌کنه! منم سعی می‌کنم جلو ریسه رفتنم رو بگیرم!

 

 

in the taxi

دوستانی که منو دیدن میتونن شهادت بدن که من جثه م ریزه و کوچولو حساب میشه! اگه شهادت دوستان رو قبول ندارید! یه آدم 156 سانتی و 49 کیلویی رو تصور کنید! این آدم اگه به نظرتون ریز حساب نمیشه که من دیگه حرفی ندارم. اگه ریز حساب میشه بقیه مطلب رو بخوندید. 

خب شما منو با این ابعاد در نظر بگیرید. بعد فکر کنید میرم سوار تاکسی ای میشم که صندلی عقبش دوتا خانوم نشستن. ابتدائن به سختی خودم رو جا میکنم و در رو میبندم. فکر میکنم الان این دوتا خانوم یه مقدار خودشون رو جمع میکنن. آدمن خب، آدم باید این کار رو بکنه. تاکسی منتظره یه مسافر دیگه س که راه بیفته. یکی دو دیقه میگذره ولی ذره ای تکون به خودشون ندادن. فکر کنید جا چقدر کمه که من یه ذره آدم دارم له میشم. یه تکونی به خودم میدم که متوجه بشن اذیت میشم یه کم جمع بشن. بازم ذره ای تکون به خودشون نمیدن. میگم میشه یه مقدار بیشتر به من جا بدید؟ میفرماییند دو قدم راهه دیگه. خب صبرم اندازه ای داره. پیاده میشم و میرم صندلی جلو میشینیم. یه کم بعد یه مرد میاد میشینه عقب.

منم بسیار دلم خنک میشه که الان چقدر پیش یه مرد معذبن! حقشونه وقتی یه ذره تکون به خودشون نمیدن الان اینجوری معذب بشن. میخواستن آدم باشن خب! بعله. من خیلی خبیثم. 


in the taxi 4

 

صبح جمعه

زمان: 7:41

مکان: صندلی جلوی تاکسی.

تصویر مقابل: جنازه یه گربه که ماشین بهش زده.

اتفاق: راننده‌ی ... گربه رو می‌بینه. مسیر ماشین رو کج می‌کنه. با چرخ سمتی که من نشستم از روی جنازه‌ی گربه رد می‌شه و قاه قاه می‌خنده.

تصورشم نمی‌تونید بکنید حس رد شدن چرخ از روی گربه چقدر منزجر کننده بود. نمی‌تونید تصورشم بکنید که شروع روز با یه همچین اتفاقی چقدر ناراحت کننده‌س.

 

 

in the taxi 3

 

به دوستم زنگ می‌زنم که دارم می‌رم لوازم.آرایش بخرم. چیزی می‌خوای برا تو هم بخرم؟

بعد همین جور که حرف می‌زنم متوجه نچ نچ شدید خانومایی که عقب نشستن می‌شن.

بله دیگه من ِ بی‌حیا در حضور دو تا آقا از امر شنیعی مثل خرید لوازم.آرایش صحبت کردم.

 

سال‌های مشروطه

 

راننده* داره غر می‌زنه: زمان رضا شاه قند رو کیلویی یه قرون گرون کردن آخوندا دیدن وقت خوبیه برا از بین بردن رضاشاه همه تحصن کردن. میرزای شیرازی فتوا داد قند خوردن حرومه و... . چرا؟ چون پول مفت نمی‌داد بهشون.

الان چی؟ امروز قند گرون می‌شه. فرداش گوشت گرون می‌شه. بعد همه چیز با هم گرون می‌شه. اما حق حسابشون چون می‌رسه، صداشون در نمی‌آد.

من با وجود تمام تلاشی که می‌کنم نمی‌تونم نیش تا بناگوش باز شدم رو جمع کنم. فقط می‌تونم با صدای بلند نخندم.

 

 

*تاکسی

 

 

in the taxi 3

 

راننده تاکسی خطاب به مسافر جلویی : الان هر از دهات اومده‌ای یه تاکسی خریده از 5 صبح تا 11 شب هم کار می‌کنه . رانندگیم که پیش کار قبلیشون آسونه خسته‌م نمی‌شه . کارمون کساد شده .

مسافر جلویی : بله دیگه ، برا اونا انگار نشستن تو خونه‌شون .

 

in the taxi 2

 

ملتی که وقتی آقا پیشتون می‌شینه تو 10 سانت جا خودتون رو جمع می‌کنید کی می‌خواید بفهمید چون حالا خانوم پیشتون نشسته دلیل نیست که فکر کنید می‌تونید هر جور خواستید ولو بشید رو صندلی ؟ بابا جان ممکنه یکی بدش بیاد چندشش بشه وقتی یه نفر جوری بهش بچسبه که گرمای بدنش رو حس کنه .

 

پ . ن : واضح نگفتم انگار ! منظورم از ملت خانوم هایی بودن که وقتی آقا کنارشون بشینه جمع می‌شن تا نامحرمی نشن ولی خانوم که پیشون باشه واسه‌شون مهم نیست که یه آدم کنارشون نشسته اندازه‌ی دو نفر جا می‌گیرن .

 

 

in the taxi 1

 

طرف از آینه‌ی ماشینش یه تمثال نمی‌دونم کدوم امام (شرمنده ملاقات حضوری نداشتم باهاشون نمی‌دونم کدومشون کدوم شکله) و یه قربونی نظر* به چه گندگی ، یه دونه از اون قرآن کوچیکا و یکی از اون اسپندای دست ساز آویزون کرده . حالا هر کدوم اینا چطوری قراره نقش بادی گارد رو بازی کنن و قرآن چه سنخیتی با قربونی نظر داره رو خدا عالم است .

 

*نمی‌دونم شاید نظر قربونی یا نذر قربونی ، اون دایره‌ گنده های آبی تیره که توشون سه تا دایره‌ی سفید و آبی آسمانی و سیاه تو هم داره .