in the taxi
سوار تاکسی میشم. یه پسر و خانوم که به نظر میآد مادر و پسر هستن. با ظاهری که مشخصه مال روستاهای اطرافن پشت نشستن. منم میشینم کنارشون.
خانوم به شکل مشخصی نگاهم میکنه. خوشم نمیآد کسی این جوری بهم زل بزنه. (کی خوشش میآد؟) برمیگردم منم نگاهش میکنم که یعنی بسه! لبخند میزنه و بازم نگاه میکنه.
یه کم که میگذره شروع میکنه به سوال پرسیدن! به گمانم از این زنای ساده دل روستاییه که میخواد حرف بزنه. واسه همین با حوصله جواب سوالاش رو میدم. از لهجهش پیداس که مال قومیت دیگهای که این حوالی ساکننه.
اهل کجایی؟ همین جا. چند سالته. 27! خونه تون کجا میشه؟ فلان جا! خونهی خودتونه؟ بله! اینجا که خیلی فاصله داره با خونهتون چی کار داشتی؟ (ببخشید؟) کار داشتم دیگه! درس خوندی؟ دانشجوام. کجا؟ فلان جا. چی میخونی؟ معماری و میپرسه و میپرسه و می پرسه. مجردی یا متاهل؟ میگم مجـ که یهو دوزاریم میافته چی به چیه! فوری میگم متاهلم! پس چرا انگشتر دستت نیست؟ انگشترم بزرگه به انگشتم. میترسم بیفته گم بشه، همیشه دستم نمیکنم! چند ساله ازدواج کردی؟ 2 سال. تو دلم میگم بدبخت شدم. الان میپرسه چرا ابروهاتو برنداشتی؟! فک میکنم بگم کسی فوت کرده عزاداریم! ظاهرن متوجه این موضوع نشده! بقیه راه رو سکوت میکنه! منم سعی میکنم جلو ریسه رفتنم رو بگیرم!