خاطرات شمال
4 ساله هی می خواستم برم شمال و برنامه جور نمیشد. انقدر که به شوخی میگفتم هر کسی منو ببره شمال باهاش ازدواج میکنم.
آخرش بعد از 4 سال با جمع کاملن دخترونه رفتم شمال و قضیه ازدواج منتفی شد![]()
4 ساله هی می خواستم برم شمال و برنامه جور نمیشد. انقدر که به شوخی میگفتم هر کسی منو ببره شمال باهاش ازدواج میکنم.
آخرش بعد از 4 سال با جمع کاملن دخترونه رفتم شمال و قضیه ازدواج منتفی شد![]()
یه عکس از دروی گندم دیدم و گریهم گرفت.
یاد وقتایی افتادم که میرفتیم سفر و توی مسیر این ور اون ور جاده پر بود از گندمزار.
دلم سفرهای جادهای خانوادگیمون رو میخواد.
دیگه نه بابا توان داره نه مامان سلامتی و نه من حوصله...

زیر این سنگ کسی خوابیده که بی ذره ای شک میتونم بگم: نه فقط بین ساکنین "قبرستان نو" که بین تمام ساکنین زیر خاک و روی خاک قم و اطرافش، فردی به بزرگی این مرد نبوده، نیست. احتمالن بعد از این هم نباشه.
قبلش بگم کسایی که تیتیش و بهداشتین یا موقع اینترنت گردی چیزی میخورن، این پست رو نخونن.
شب رو توی پارک بغل طاق بستان خوابیدیم. حوالی ساعت 4 بود که من از سرما بیدار شدم. ولی حال نداشتم بلند بشم پتو بکشم روم. همون جوری لرزیدم و دیگه خوابم نبرد.
صبح بیدار شدیم و بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم بریم. سرویس پارک رو که گفتم یه دونه بود برای کل پارک. صبحم که ترافیک میشه. من نرفتم دستشویی و گفتم توی راه بلاخره یه جایی وایمیستیم میرم. از آبخوری اول پارک بطریا رو پر کردیم، مسواک زدیم و راه افتادیم.
وسط اتوبان منتهی به طاق بستان فضای سبز درست کردن و تابای بزرگ گذاشتن. منو خواهری رفتیم یه کم تاب سواری کردیم و بابام وسطاش اومدم هولمون داد و رفتیم شهر رو بگردیم.
من کردا رو دوست دارم! تعصبشون نسبت به نژاد و قومیت و زبونشون رو دوست دارم. تقیدشون به پوشیدن لباس سنتیشون رو دوست دارم. از ابتدایی که وارد محدودهی کرد نشین شدیم هی چشمم دنبال افراد با لباس محلی بود. برخلاف انتظارم توی کرمانشاه خیلی کم بودن این افراد. خانوم با لباس محلی هم ندیدم. (نمیگم نیست. توی اون قسمتایی که ما میگشتیم من ندیدم.)
کمی شهر رو گشتیم و بابا رفت از جایی که میشناسه کاک و نون برنجی بخره. خب من دوست ندارم شیرینیهاس سنتی کرمانشاه رو. به خصوص نون برنجی که موقع خوردنش به نظرم انگار خاک اره میخورم. بابا یه بسته کاک و یه مقدار نون برنجی گرفت. نون برنجیه چون کاملن تازه بود یه مقدار خوشمزه و قابل تحمل بود به نظرم.
بازم کلی شهر رو گشتیم دنبال نونوایی بربری و بازم پیدا نکردیم! بی خیال صبحونه شدیم و گفتیم همین شیرینی ها رو میخوریم برای صبحونه.
راه افتادی سمت پاوه از روانسر و جوانرود رد شدیم. توی جوانرود بود به نظرم که دیگه تعداد کسایی که لباس محلی داشتن غالب بود به بقیه. برای ناهار رسیدیم پاوه. بابا اولین پارکی که دید نگه داشت برای ناهار. منم دوان دوان رفتم سمت دستشویی های پارک! بعد دیدیم به علت تعمیرات بستهس! برگشتم پیش بقیه پرسیدم چیکار کنم؟ بابا گفت با خواهری برید جلوتر حتمن مسجدی چیزی هست. مام راه افتادیم دنبال مسجد! سر ظهرم بود. همه جا بسته. تک و توک کسی بیرون بود. از هر کسی میپرسدیم مسجد؟ میگفت یه کم جلو تره. هی رفتیم جلو دیدیم دیگه داریم میرسیم آخر شهر! منم عصبی شدم. نزدیکه گریه کنم. یه سکو بود کنار خیابون نشستم گفتم من دیگه نمیتونم تکون بخورم! خواهری گفت من میرم ماشین رو بیارم بریم اون یکی مسیر رو هم بگردیم. خواهری رفت و منم چند دقیقه نشستم دیدم خبری نشد ازش. گوشیمم همراهم نبود زنگ بزنم بپرسم چی شد؟! یه مقدارم حالم بهتر شده بود راه افتادم یواش یواش برگشتم. رفتم دیدم مامان نذاشته خواهری ماشین رو بیاره! بابا رفته قاتی راهیان نوری که اومدن تو پارک اتراق کردن دارن نماز و زیارت میخونن! منم تحت فشار! شروع کردم داد و بیداد که یعنی چی؟ سر ظهره پرنده پر نمیزنه تو خیابون یه دونه ماشینم محض رضای خدا رد نمیشه. از چی ترسیدی نذاشتی ماشین رو بیاره؟ برنامهی راهیان نوره تموم شد. بابا اومد و با ماشین رفتیم دنبال مسجد بگردیم! یه مقدار جلو تر پمپ بنزین بود. پریدم پایین و دوان دوان رفتم سمت دستشویی که کارکنانش گفتن آب قطعه! برگشتم و یه مقدار شهر رو گشتیم و دریغ از یه دونه مسجد که ببینیم! به حق چیزای ندیده! اون وسطم بابا رفته رو منبر که مگه من صبح نگفتم برو دستشویی؟ گفتم من الان حالم خوب نیست. زنتم حرصم رو درآورده، دیگه بحث نکن باهام. خلاصه یه دونه دار القران دیدیم که درش باز بود. بابا گفت برید ببینید دستشویی دارن؟ رفتیم تو دیدم بندگان خدا دارن ناهار میخورن! پرسدیم آب وصله اینجا و میشه بریم دستشویی؟ که جواب مثبت بود و سرانجام به سر منزل مراد رسیدم!
از دارالقرآن که اومدیم بیرون. دیدم به به. چقدر زندگی زیباس. هوا چقدر خوبه. آسمون چقدر آبیه. چقدر صدای پرندگان گوش نوازه. همه چی چقدر قشنگه!
برگشتیم پارک و ناهار خوردیم. گفتم یه مقدار استراحت کنیم. منم شب خوب نخوابیدم، یه چرتی بخوابم. ولی بابا گفت نه راه بیفتیم بریم. قرار بود بریم مریوان. مسیر بین پاوه و مریوان یه جورایی مرزی محسوب میشه. بعد از نظر جاده هم جز جاده های درجه ی چهارمه! بنابراین بابا از چند نفر پرسید که این مسیر برای رفتن خوب هست یا نه؟ که اگه مناسب تردد نباشه برگردیم از روانسر بریم سنندج. از اونجا بریم مریوان. ولی گفتن جاده مشکلی نداره. مام راه افتادیم سمت مریوان. یه جاده ای داشت. یه جاده ای داشت! یه جاده ای داشت. این که زنده ازش بیرون اومدیم جای شکر داره. اصلن چیزی به عنوان مسیر صاف توی اون جاده تعریف نشده. فقط پیچ هست و گردنه. . اونم پیچ های شدیدن تند. درواقع لب کوه به اندازه ی رد شدن دوتا ماشین راه صاف کردن، زیر پام که دره س! گاردریل هم نداره! مامان طفلک بعدن میگفت من میترسیدم پایین کوه رو نگاه کنم. فکر میکردم اگه پایین رو نگاه کنم میافتیم تو دره!
توی مسافرت قبلی. حوالی یزد بود. میخواستیم یه مسیر ناآشنا رو بریم. بابا اون جا پرسید که مسیر چطوره و اینا؟ گفته بودن که خوبه فقط گردنه هست توی مسیر. مام رفتیم دیدم گردنه کجا بود بابا؟ یه تپه س، دو تام پیچ ملو و نامحسوس داره جاده. این بندگان کویر نشین خدا انقدر کوه و پیچ ندیدن فکر میکنن اونجا گردنه س. اینا بیان طرفای ما گردنه هامون رو ببینم چی میگن؟ بعد تو مسیر پاوه مریوان کلی خندیدم که اینجا واسه ما گردنه دیده هام ترسناکه. اونایی که اونجا به دو تا پیچ میگفتن گردنه بیان اینجا رو ببینن چی میگن؟
خلاصه به سلامت رسیدیم مریوان.
از خرمآباد حرکت کردیم سمت کرمانشاه! فیروزآباد رو رد کردیم. خروجی نورآباد یه پارک بود اونجا وایسادیم برای ناهار. توی مسیر که میرفتیم یه ماشین عروس بود که گاهی ما ازش جلوتر میرفتیم و گاهی اون! تازه رسیده بودیم به پارک که دیدیم ماشینه اومد نگه داشت! پیاده شدن و فیلمبرداری کردن و رفتن. بعد تو فاصله یکی دو ساعتی که ما اونجا بودیم 8 تا عروس داماد دیگه برای فیلمبرداری اومدن اونجا! ظاهرن پارکه خیلی کاربرد داره برا فیلم برداری! انقدر که حتی دستهی نوازنده تو پارک بودن!
بعد از ناهار هفت چشمه و هرسین رو کردیم و رفتیم بیستون! بیستون یه مجموعه از آثاره. نقش برجسته و غار و مجسمه هرکول که هیچم شبیه هرکول نبود. به قد و قوارهی یه آدم عادی تراشیده بودنش. پرستشگاه و نیایشگاه که من پیداشون نکردم! کاروانسرا و یه بنا که فقط پی هاش بود... یه برکه بسیار زیبا هم داره. با توجه به این که بیشتره دیدنیهاش به جز کاروانسرا و برکه توی ارتفاعه و برای دیدنشون باید یه مقداری تپه نوردی کرد! پیشنهاد می کنم عین من با صندل راه نیفتید برید! چونکه یه عالمه سنگریزه میره تو کفشتون! یه کار بهتری که میتونید بکنید، دوربین شکاری بخرید وقتی میخواید برید اونجا! راحت از پایین نگاه کنید!
قسمتی که معروف به فرهادتراشه توی عرض کوه و سطحی کنده شده! ما هی اونجا مسخره بازی درمیآوردیم که حقش بوده شیرینو ندن بهش. چرا اینجوری کنده کوه رو؟ عمیق باید میکند میرسید اون ور کوه! بعد فکر کردیم خب شاید داشته دنبال قسمتی میگشته که سنگای کوه پوک ترن و راحتتر میشه کندش!
پایین قسمت فرهاد تراش، همون بالای تپه چند نفر یخدون گذاشته بودن و بستنی و نوشمک میفروختن. ملت فرهیخته هرچی خورده بودن آشغالش رو انداخته بودن اونجا. سطح بسیار وسیعی پر بود زباله! حتی برکه ی پای بیستون هم پر از زباله بود! دل آدم برای ماهی های تو برکه میسوخت که یه سری نفهم اینجوری خونه شون رو کثیف کردن.
یه نقش برجسته بود که دو تا پادشاه تو فاصله های زمانی متفاوت کنار هم تراشیده بودن! بعد شخص شخیص "شیخ علیخان زنگنه" اون همه کوه رو ول کرده اومده صاف روی اون نقش برجسته وقفنامه تراشیده!
قسمت اصلی بیستون که نقش برجسته داریوشه جلوش داربست و تخته کشیده بودن هیچی معلوم نبود.
با توجه به گستردگی محوطه هر کدوم از ما یه طرف رفته بودیم. من بالای فرهاد تراش بودم که دیدم بابا پایینه صداش زدم وایسه منم بهش برسم با هم بریم. رفتیم کنار ماشین و منتظر شدیم مامان و خواهری بیان. جایی که ماشینا پارک کرده بودن یه دیواره تقریبن یه متری بود که یه مورچه میخواست ازش بالا بره ولی وسطا میافتاد. من هی نگاه کردم و تشویقش کردم و هی گفتم تو میتونی. حتی یکی دو بار خواستم به کمک برگی چیزی بذارمش بالا. ولی خیلی وول میزد از رو برگم میافتاد. سرانجام بار سی و هشتم تونست بره بالای دیواره. من و خواهری که اومده بود تشویقش کردیم! منتها عین اون داستانه مورچه و سردار بود؟ پادشاه بود؟ چی بود؟ عبرت نگرفتیم و متحول نشدیم.
از بیستون رفتیم سمت طاق بستان و کرمانشاه!
رفتیم رسیدیم طاق بستان. ماشین رو اولای مسیر پارک کردیم و پیاده راه افتادیم سمت محوطه طاق بستان. من جلو جلو میرفتم که با تعداد زیادی عموهای پلیس مواجه شدم. ماشینای قفس دار و باتوم و سر و شکل دهشتناک. قدر مسلم اینا حافظ امنیت مردمن!!! احتمالن اونجا میشن که اراذل و اوباش رو جمع کنن. باید با دیدنشون فکر کنیم که به به چقدر خوب که اینا هستن. با حضورشون من خیالم راحته! ولی اگه فکر کردید که من با دیدنشون ترسیدم. جلوتر نرفتم، صبر کردم مامان و بابام برسن و فکر کردم کثافتا اومدن بچههای مردم رو اذیت کنن. درست فکر کردید. بعله! از مواهب زندگی زیر پرچم ج.ا اینه که آدم پلیس میبینه میترسه و حس نفرت داره نسبت بهشون.
رفتیم داخل محوطه و با منظرهای متفاوت از چیزی که من از مسافرت سالهای گذشته یادم بود مواجه شدیم. دور طاقها و نقش برجسته ها رو خندق کندن! برکه ی کنارش پر از اردک و مرغابی بود.
یه کم گشتیم و رفتیم پارکی که بغلش درست کردن و اگه فکر کردید من چسبیده بودم به بابا که یه وقت غولای فوق الذکر موقع عبور از جلوشون نخورنم بازم درست فکر کردید!
یه چند تا دستگاه بستنی ساز گذاشته بود اولای پارک و من گفتم بابا بستنی! ایشونم که فوبیاش مجدد فعال شده بود گفت معلوم نیست سالم باشن یا نه! حالا اون همه آدم میخوردن هیچشون نمیشه. همهی سم ها منتظرن ما یه چیزی بخوریم حمله کنن طرفمون.
با توجه به این که دیگه داشت شب میشد و از قبلم زنگ زده بودیم خانهی معلمشون جواب نداده بودن. بابا پرسید شب اینجا بمونیم؟ یا بریم ببینیم خانه معلم جا داره یا نه؟ مام دیدیم طفلک خسته س. گفتیم همین جا بمونیم.
از جلو غولا رد شده بودیم. بنابراین بابا منو فرستاد که برو ببین کجا جا هست برای چادر و دستشویی رو پیدا کن. منم میرم ماشین رو بیارم. پارک کنار طاق بستان بسیار بزرگ و نسبتن زیبا بود. ولی با وجود اینکه بغل طاق بستانه و منطقه ی توریستیه و باید امکانات کافی واسه اون همه آدم که میان اونجا و آدمایی که شب میخوان بمونن داشته باشه، از نظر امکانات افتضاح بود. یه آبخوری اول پارک بود. بعد یه دستشویی آخر پارک. با وجود این که کلی هم گشتم دیگه دستشویی و آبخوری دیگه ای پیدا نکردم. اون محوطه وسیع حداقل باید دو تا دستشویی و چند تا آبخوری داشت. خیلی بد بود از این نظر. یه سوپری بسیار بداخلاقم داشت پارکه که موقع خرید ازش احساس میکردی انگار قراره مجانی بهت جنس بده انقدر که اخم و تخم و غر غر میکرد وقتی سوالی ازش میپرسیدی! طرف فقط نزدمون!
خلاصه. رفتم جا پیدا کردم و برگشتم با ماشین رفتیم اون نزدیکی و چادر زدیم و بابا گفت من خستهام میخوام بخوابم. من که از ابتدایی که قرار به اونجا موندش شد نیات پلید داشتم تو ذهنم! تو دلم گفتم به به. چه خوب. گفتم من میخوام برم بگردما. خواهریم گفت منم میام. مامانم از اون ور پرید وسط که منم میام! با وصفی که از خالهجان ها رفت باید بتونید حدس بزنید آدمی که خواهر اوناس چقدر میتونه دلچسب باشه! بنابراین گفتم نمیخوام تو رو نمیبرم! بابام پشت زنش در اومد که میدونی بچه بودی چقدر تو بغلش گردونه تو رو؟ الان با پای خودش میخواد بیاد نمیبریش؟ منم حرصم در اومد گفتم به من چه؟ مگه من گفته بودم منو به دنیا بیارید که منت گردوندن میذارید سرم؟ درآخر قرار شد مامانم بیاد باهامون.
هیچی دیگه. رفتیم از یه گوشه پارک شروع کردیم و تو مسیر هر خوراکی ای که بود خریدیم خوردیم! ساندویچ فلافل. سمبوسه. پشمک. بستنی. کلیم مسخره بازی درآوردیم که بابا اگه بفهمه ما چقدر خوارکی غیرمجاز و ناسالم خوردیم باید ببریمش بیمارستان! چون که از فکر خوردن اینام مسموم میشه. بعد که مطمئن شدیم هیچ خوراکیای نمونده که اونجا بفروشن و ما نخورده باشیم! رفتیم گرفتیم خوابیدیم. هنوزم با وجود گذشت قریب به دو ماه! از خوردن اون همه خوراکیه مسموم، نمردیم!
پ. ن: توی یه بخشایی از استان اصفهان و لرستان و کرمانشاه و تا یه حدودی هم کردستان. حد فاصل بین شهرها. تا چشم کار میکرد و تا چشم کار میکرد مزارع گندم بود. هر جایی که میشد شخم بزنن و گندم بکارن رو کاشته بودن. فقط گاهی یه تیکههایی از کوهاش که سنگ بود خالی مونده بود وسطا. به خصوص که منطقه چندان کوهستانی نیست. بیشتر تپه هست جای کوه. عملن حر فاصل شهرها فقط مزرعه بود. منظرههای بسیار زیبایی بود. و افسوس و صد افسوس و هزاران افسوس که ما بعد از درو داشتیم اون مسیر رو میرفتیم. اگه یه هفته 10 روز زودتر حرکت کرده بودیم گندمزار میدیدم. حتی تصور دیدن گندمزار تو اون سطح وسیع هیجان انگیزه. حیف...
صبح بیدار شدیم و وسایل رو جمع کردیم. ولی با توجه به این که قبل از رفتم باز برمیگشتیم مجتمع وسایل رو نذاشتیم تو ماشین!
راه افتادیم سمت فلکالافلاک! این بار ماشین رو توی پارکینگ گذاشتیم و بازم یه عالمه راه پیاده رفتم تا برسیم به قلعه!
موقع خریدن بلیت بابا کارت بازنشستگیش رو نشون داد. بعد چون نفراتی که قبل از ما بلیت میخریدن دانشجو بودن و تخفیف گرفته بودن. گفت: دوتا دانشجوام هست همراهمون! مسوول اونجام گفت: پس با این حساب یه چیزیم ما باید بهتون بدیم! مجانی فرستادمون داخل!
مسیر رسیدن به قلعه رو خیلی خوب درست کردن. سنگ فرشه و گلکاری داره دو طرف راه.
خود قلعه م خوب بود. یعنی تو ذوق نزد! قبلنم گفتم بناها به شکل حیرت آوری از آنچه در عکسها میبینید زشتترند. معمون کثیفتر و ویرانتر و کوچیک تر از چیزین که توی عکس و فیلم نشون میده. فلک الافلاک ولی خوب بود. به اندازه ی تصاویرش بزرگ و باشکوه. دو تا حیاط داره و اتاقهایی که دور تا دورن توی حیاط اول که کوچیکترم هست کافیشاپ و عکاسی کردن. توی اتاقای حیاط دوم موزه درست کردن. اونجوری که توی عکسای موزه بود. قبلن توی حیاطها باغچههای بزرگی بوده. ولی الان سنگ فرشش کردن. حوضهای توی حیاط هم بیآب بودن! منظرهی شهر از بالای قلعه بینظیر بود.
موزه بیشتر موزهی مردم شناسی بود! یه جاهایی مشاغل سنتی رو نشون داده بود. بعد اون قسمتی که کارگاه خراطی بود من هیجان زده داد زدم خواهری بیا اینجا خره خراطی* میکرد دارن! که با نگاههای طفلک خل وضعه رو به رو شدم!
میخواستم از این در عکس بندازم + + ببینید چه هموطنهای فرهیخته ای داریم! محض رضای خدا یک سانتیمتر مربع هم جای خالی نذاشتن رو در! بعد واسه این که اندازهش مشخص بشه اون سکه رو گذاشتم کنارش! ولی دره لج میکرد هی سکه رو مینداخت زمین. فضام بزرگ صدای افتادنش میپیچید! اصلن یه وضعی! آخرم زور من به زور دره چربید، سکه رو گذاشتم و عکس انداختم!
موزه رو گشتیم و یه مقدارم شیطنت کردیم! اومدیم بیرون!
موقع بیرون اومدن از قلعه یه دختر بچه بیرون تو محوطهی ورودی بود عینه عین هاناپیرزاده! همون شکل و همون قد و قواره که تو وبلاگش هست! واقعنی فکر کردم خودشه! حتی صدا زدم هانا و منتظر بودم برگرده نگاه کنه! منتها واکنشی نشون نداد!
برگشتیم مجتمع و بار و بندیل رو جمع کردیم. راه افتادیم سمت کرمانشاه!
*اشاره به شعر:
یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود، پیرزنه نشسته بود . اسبه عصاری می کرد، خره خراطی می کرد ، سگه قصابی می کرد ، گربه هه بقالی می کرد، شتره نمد مالی می کرد، موشه ماسوره می کرد، بچه موش ناله می کرد . پشه رقاصی می کرد ، کارتنک بازی می کرد ، فیل اومد آب بخوره ، افتاد و دندونش شکست...
پ. ن: بروجرد از قسمت قبل جا مونده بود!
قبل از رسیدن به خرم آباد یه سرم رفته بودیم بروجرد! یادم رفت قسمت قبلی بگم!
شهر قشنگیه! قصدمون این بود که بریم خونهی مرجع تقلید فقید آقای بروجردی! رفتیم و خونهی آقای بروجردی رو پیدا کردیم! ولی نزدیکش جای پارک نبود. کلی خیابونای اطراف رو دور زدیم. با فاصلهی خیلی زیاد ماشین رو پارک کردیم و راه افتادیم سمت خونه.
خونه اولای کوچه بود. ولی دری که مربوط بهش بود معلوم بود مدتهاس باز نشده! یه در چوبی قدیمی! بابا رفت جلو تر که ببینه از جهت دیگهای در هست یا نه! تا بره و بیاد من از یه خانوم که رد میشد پرسیدم در خونهی آقای بروجردی کدومه؟ ورودی رو نشون داد و گفت سرایدار داره اینجا معمولنم میشه! چند قدم رفت و بعد برگشت گفت اگه بار اولتونه میرید حاجت بخواید!
در زدیم و سرایدار در رو باز کرد! بنده خدا با زیرپوش و شلوارراحتی نشسته بود تو حیاط سیبزمنی سرخ میکرد! که با سه تا خانوم مواجه شد! گفتیم: اومدیم خونه رو ببنیم امکانش هست یا نه؟ همین جور که عقب عقب میرفت تو اتاقش گفت بله!
زنگ زدیم بابام اومد! ظاهرن به عنوان حسینیه استفاده میکنن خونه رو. سقف حیاط رو پوشوندن و یه سری قسمتای دیگهم به خونه اضافه کردن که ورودی خونه از اون قسمتای الحاقیه! بیشتر اتاقا بسته بودن و فقط دو تا از اتاقا برای بازدید باز بود. یه کم اونجا بودیم و از آقای سرایدار که لباس پوشیده و بسیارم خوشتیپ شده بود! تشکر کردیم و برگشتیم سمت ماشین. تو راهم پیراشکی گرفتیم! با آرد سیاه درست شده بود پیراشکیه!
از بروجرد رفتیم سمت خرمآباد!
در تمام طول سفر بحث هر شبه این بود که فردا کلهسحر بیدار نمیشیم. صبح رو بخوابیم که روز تو ماشین خوابمون نبره! البته مامان و خواهری کماکان در کسوت ماست بودن. من بحث میکردم!*
درسته دیگه 6 صبح بیدار باش نمیشد. ولی از همون شیش صبح آدم از استرس که ای وای الان باید بیدار بشیم خود به خود بیدار میشه و تا ساعت هشت- هشت و نیم که ساعت بیداری بود مثلن! هی تو جا غلت میزنی و میزنی تو سرت که چرا خوابم نمیبره؟ یه ساعت دیگه باید بیدار بشم!
صبح بلند شدیم و جمع و جور و بقیه بشینن و حمال خانواده که من باشم وسایل رو ببره بذاره تو ماشین و جابه جا کنه! تا حرکت کنیم. گفتم که خانهی معلم سالن عروسی هم داشت. توی حیاط چند نفر که به نظر میاومد خدمه سالن باشن نشسته بودن. من چند بار رفتم و اومدم تا همهی وسایل رو جمع کنم تو ماشین؛ بعد همه رو یه دفعه جا به جا کنم. برا همین یه مدت نسبتن طولانی تو حیاط بودم و وسایل رو جا به جا میکردم و توی ماشین رو مرتب میکردم صندوق رو میچیدم بطریهای آب رو از آبسرد کن حیاط پر میکردم. به نظرتون جوانان برومندی که به نظر میاومد خدمهی سالنن چیکار میکردن؟ دور هم نشسته بودن و به صورت کاملن زیرپوستی اما کاملن محسوس مشغول متلک پرونی بودن. کاملن مشخص بود مخاطب منم ولی جوری نبود حرفا که به خاطرش بشه برخوردی کرد! منم اتفاقن برای مسافرت ناخنام رو گرفته بودم! با آسودگی میتونستم ضرب شتم کنم! هی هم تو دلم میگفتم خب یه چیزی بگید که بتونم بیام بزنمتون! ولی تا آخر کار فقط به همون صورت زیرپوستی متلکها و حرفا رو ادمه دادن. خلاصه خدمهی اونجا یه کتک از من طلبکارن. ایشالا سفرای بعدی!
باز کلی تو شهر گشتیم برای بربری خریدن. شب یه نونوایی دیده بودیم که چند مدل نون پخت میکرد! صبح رفتیم دیدم فقط سنگک داره! یه سنگک خریدیم و بازم دنبال نونوایی بربری گشتیم ولی یافت می نشد! بی خیال شدیم راه افتادیم سمت خرم آباد. ازنا و دورود رو رد کردیم رسیدیم خرمآباد. تو مسیر زنگ زدیم به خانهی معلم خرمآباد گفتن جا نداریم! این اتفاق برای الیگودرز هم افتاد. ولی در کمال حیرت وقتی یکی دو ساعت بعد رسیدیم کلی اتاق خالی داشتن! با توجه به این که ما همیشه 2 به بعد تماس میگرفتیم که ساعت تخلیهی اتاق بود، این احتمال که تو این فاصله اتاق خالی شده باشه نبود!
خانهی خرمآباد حوالی یه میدون بزرگ و زیبا بود. صدا و سیماشونم تو همون میدونه! اسمش یادم نیست. به نظرم یه ربطی به انقلاب و بهمن و اینا داشت!
گفتم میدون بزرگ و زیبا! بزرگ با چند تا زیرگذر و رو گذر و پل و...! بسیار جالب بود که مسیر رسیدن به این میدون از کوچه پس کوچه ها بود. و جالب تر این که در طول مسیر به خوبی هم با تابلوها راهنمایی کرده بودن! حالا نمیدونم شهر بافت قدیمی و جدید داره و طرفای میدون جدید ساختن که مسیر رسیدن بهش مستقیم و از خیابون نبود یا چی!
ساختمان خانهی معلم مذکور مثل یزد مجتمع فرهنگیان و درواقع هتل مانند بود. بابا رفت اتاق خواست با شرایط 4 تخت و پنجره به بیرون. کلن پنجره داشتن جز نکتههای مهمه توی اتاق گرفتن واسه ما! بعله. اتاق گرفتیم و رفتیم وسایل رو بذاریم دیدیم 3 تخته س! گفتیم بی خیال. کی حال داره بره اتاق عوض کنه؟ یکی رو زمین میخوابه! منتها اتاق جای تختی که کم داشت، کلی مورچه داشت که دور یه لکهای که متوجه نشدیم چیه در رفت و آمد بودن. این مورد دیگه قابل اغماض نبود بابا رفت اتاق عوض کنه! این بارم تاکید کرد که 4 تخته میخوام! بازم 3 تخته بود اتاقه!
بعد تازه مسوول پذیرش برگشته بود به بابا گفته بود شما 4 نفر نیستید 5 نفرید! وقتی داشتید میرفتید بالا به جز کسایی که مشخصاتشون رو گفتی یه خانوم دیگهم بود باهاتون! (جا داشت بعد بهش بگیم آخه آدم حسابی! تو که دیدی ما ۴ نفریم. تازه یکیم خودت بهمون اضافه کردی. بار اول هیچی. بار دوم حداقل اتاق رو درست میدادی! یا میگفتی نداریم اتاق ۴ تخته!)درست میگفت البته! وقتی ما داشتیم میرفتیم بالا یه خانوم دیگهم داشت میرفت بالا! ولی آیا همهی کسانی که با هم از یه مسیر میرن لزومن باید هم اتاق باشن؟ ظاهرن اونجا اونجوریه! بابام جواب داده بود اولن اون کسی که شما دیدی مهمان ما نبوده مهمان خودتون بوده! بعدم جاهای دیگه شاید اینجور مسائل پیش بیاد. ولی اینجا فرهنگیها میان. یک چنین اتفاقایی اینجا اگه بیفته اونقدر به ندرت هست که شما صرف اینکه کسی همزمان با کس دیگهای اومده، نباید چنین فکری بکنید. (تعصب داره رو شغل و همکاراش دیگه!) بابا که تعریف میکرد منو خواهری کلی مسخره بازی در میآوردیم که برفرض اینجوریم بود. طرف چی فک کرده در مورد ما؟ فک کرده شیرین عقلیم؟ آدم بخواد از این کلکا بزنه هم برنمیداره نفر اضافه رو با خودش ببره. بعدن میگه بیاد! خانوم مذکور رو بعدن تو سالن با یه آقا دیدیم. بعد باز هی مسخره بازی درمیآوردیم که الان مسووله ببینه ما رو میگه اون خانومه که همراهتون بود نگفته بودید یه آقام همراهشه اونم نگفتید!
مجتمعه رستورانم داشت. خب ظاهرن توی غذاهای این تیپ جاها سم نمیریزن! بابا گفت: بریم رستورانش ناهار بخوریم؟ مام گفتیم: نع! آدم بخواد بیرون غذا بخوره غذاش باید متفاوت باشه یا جاش جای خاصی باشه! یه کاره آدم بره برنج و مرغ یا خورشت بخوره! بعدم اسمش باشه بیرون غذا خوردیم. چه کاریه؟!
رفتیم یه کم شهر رو گشتیم و توی یه پارک بزرگ پیاده شدیم و غذا پختیم و خوردیم و راه افتادیم سمت فلک الافلاک! ماشین رو با فاصله پارک کردیم، حوالی پارکینگی که هست! یه ساختمون قدیمی و بسیار زیبا هست که پرسیدیم گفتن دانشگاهه! رو به روی اون ساختمون! برای رفتن سمت قلعه هم از زیر پل آجری رد شدیم! حالا انگار همه خرم آبادین میدونن کجا رو گفتم!
هلک و هلک کلی راه رفتیم. رسیدم به قلعه! یادتونه تو اردیبلم رفتیم بقعه بسته بود؟ آفرین درست حدس زدید اینجام بسته بود! چرا؟ به همون دلیل دوشنبه ها میراث فرهنگی تعطیله! (همه جا این جوری نیست. بعضی جاها تعطیله که مام توی هر سفر باید به یکی از این بعضیا بربخوریم!) کلن این که چیزی به اسم عقل توی مسوولان و برنامه ریزان وجود داره؟ یا نداره؟ جای بحث داره. تابستونه. فصل مسافرت. ملت برنامه ریختن واسه مسافرتشون. یعنی چی که میری میبینی یه جایی کلن یه روز تعطیله؟! کلن برنامهی آدمم به هم میریزه. یا باید از دیدن اونجا بگذری که خب اون همه راه اومدی که ببینیش سر کوچهتون نیست که بگی اشکال نداره بعدنم میتونم بیام. یا یه روز اضافه بمونی. که خب اونم کلی دردسر دیگه داره! اینجورم نیست که همه جا تعطیل باشه. بدونی دوشنبه ها رو باید بیخیال بشی. آدم علم غیب نداره که کجا بازه کجا باز نیست! خب حداقل تو فصل مسافرت این تعطیلیش رو حذف کنید!(بقعهی شیخ صفی این حس عصبانیت رو نداشتم. چون ما مهر ماه اونجا بودیم. فصل سفر نبود که بگی حالا سه ماه برنامه ویژه بذارن کلن باز کنن. یا تعطیلیشون رو ببرن جمعه که آدم تا حدی احتمال تعطیلی میده براش!)
دست از پا دراز تر برگشتیم! کلن عصبانیایم! قلعه بسته بود. تخت کمه. مسووله اونجوری گفت! ملافه کمه! برای سه تا تخت 2 تا ملافه بود! (بعد بابا رفت ملافه گرفت!)منم کتابای آن شرلی رو گذاشتم شبا که بیکارم بخونم. از یه ورم اونا رو میخوندم حرص میخوردم! کلن فضای بسیار دلنوازی بود!
برنامه این بود که فردا صبحش بریم سمت کرمانشاه که با توجه به بسته بودن قلعه! برنامه تغییر کرد صبح باید میرفتیم اونجا رو میدیدم.
*در این تیپ موارد من همیشه استثمار میشم. بقیه در تمام مسائل یک متر و نیم زبون دارن. ولی واسه چی؟ برای پشت سر غر زدن و ناله کردن. من همیشه در کسوت آدم بده که همه چیز رو میگه و به رو میآره و متعاقبن طرف رو ناراحت میکنه باید ظاهر بشم!
صبح کمی شهرکرد رو گشتیم دنبال نونوایی بربری و موفق به پیدا کردنش نشدیم. یه نونوایی لواش پیدا کردیم و چند تا نون خریدم برای صبحونه و راه افتادیم بریم سمت پل زمان خان. توی ورودی قسمت پایین پل کسی که بلیت میفروخت پرسید میخواید تاب بخورید یا میمونید؟ بعد دیگه هی ما مسخره بازی در میآوردیم که بریم تاب پیدا کنیم تاب بخوریم. چند تا جوی بود که از آب رودخونه پر بودن ولی انقدر سرد بود هوا که اصلن نمیشد بهشون دست زد. چه برسه بخوای پات رو بذاری تو آب. وقتیم که اومدیم بیرون میگفتیم تاب که نداشت تاب بخوردیم! پامونم نذاشتیم تو آب. بریم پولمون رو پس بگیریم!
تو مسیر خود پل چند تا غرفه و مغازه بود که بیشتر خوراکی میفروختن. بیشترم ترشک و لواشک و سبزیهای خشک خاص و از این تیپ چیزا. بابا در یک اقدام حیرت انگیز گفت اگه دوست دارید بخرید از این خوراکیا! منو و خواهریم دوان دوان رفتیم تا نظرش عوض نشده ترشک بخریم. بعد از امتحان چند تا ترشک، 6 میوه ش رو خریدیم. نمیدونم جوهرلیمو ریخته بودن توش، جوهرنمک بود؟ چی بود توی ترشک؟ که یه قاشق میخوردی ده دیقه به رعشه میافتادی.
در کل جای قشنگی بود. صدای آب و اطراف پر درخت و هوای سرد ترکیب جالبی درست کرده بود.
راه افتادیم برم سمت اصفهان ولی مسیر رو اشتباه رفتیم. افتادیم تو یه جادهی فرعی پیچ در پیچ. جادهه منظر داشت دیدنی. درهی کنارش مسیر رود بود و اطراف رود پر از درخت. بینهایت زیبا بود. کلی رفتیم و رسیدیم به یه روستا به اسم درسنجان، از نونواییش نون خریدیم و دور زدیم برگشتیم. به قول بابا نونواهه صبح که خمیر درست میکرده سهم ما هم توش بوده. باید اشتباه میاومدیم تا سهممون رو میگرفتیم.
رفتیم سامان و از اونجا نجف آباد و رسیدیم اصفهان! توی نجف آباد خواهری رفت نون قندی بخره بعد چون خیلی بزرگ بود (حدود یه متر در یه متر بود) از فروشنده پرسیده بود کوچیکترش رو نداری؟ اونم گفته بود اگه چیزی موند بیار پس بده. واقعنم انقدری ازش نموند. از اون همه نون یه تیکه کوچیک موند.
یه تیکه از نونه میخوردی میگفتی بذار حالا یه تیکهم بخورم. بعد میگفتی یه تیکه دیگه. این دیگه آخریشه. یه تیکهی کوچیک دیگهم میخورم دیگه بسه. همین جوری یه تیکه یه تیکه خوردیم تا نونه تقریبن تموم شد.
توی اصفهان نزدیک میدون نقشجهان ماشین رو پارک کردیم و رفتیم سمت میدون. اول رفتیم مسجدامام و قشنگ گند زده شد تو حال من. برداشتن کل حیاطش رو داربست زدن و پارچه کشیدن. ظاهرن برای نماز! آخه اونجا اثر هنریه. ارزش معماری داری. کلی از قشنگیش به خاطر حیاطش و زاویه های دیدیه که از اونجا وجود داره. الان از حیاط نه میشه گنبد رو دید. نه طاقهای اطرف دید دارن. همین که بری وایسی وسط حیاط، فقط بچرخی و اطرف رو ببینی خودش کلیه. بعد این امکان رو گرفتن. کدوم سفیهی این کار رو کرده! لابد اصفهان به اون بزرگی جای دیگه نداشته برا نماز!
توی مغازههای اطراف میدون یه مغازه بود که کاشیم میفروخت. گفتم بریم بگردیم بعد که خواستیم بریم میام ازش کاشی میخرم. رفتیم مسجد شیخ لطفالله و قیصریه رو دیدیم و وقتی خواستیم بریم رفتم دیدم مغازهه بسته. هی با حسرت به کاشیاش نگاه کردم. کاشیاش رو بیرون مغازه توی قفسه گذاشته بود، بعد جمع نکرده بود قفسه رو. میشد کاشیا رو از قفسه برداشت. وایسادم زل زل نگاه کردم به کاشی ای که میخواستم و کافی بود تا دست دراز کنم و بردارمش، هی فکر کردم چی میشد مثل یه عده بیخیال بودم و اون کاشی رو راحت برمیداشتم. اصول اخلاقی چقدر بعضی وقتا حال آدم رو میگیرن!
دیگه موقع ناهار شده بود. من گفتم بریم بریونی بخوریم! قبل از مسافرتم هر وقت صحبت اصفهان بود میگفتم اونجا باید بریونی هم بخوریما! اونجام میخواستم زنگ بزنم از دوستم آدرس بپرسم. که فکر کردم دیدم دیروز بیرون غذا خوردیم. صبحم ترشک خوردیم. دیگه بابام یه ظرفیتی داره واسه کنترل فوبیاش! الان اگه بخوایم بازم بیرون غذا بخوریم یه وقت سکته میکنه. بیخیال شدم!
ناهار کوکویی که از خونهی خاله آورده بودیم خوردیم. برای دیدن پلها از اولم دوست نداشتم برم. زاینده رود خشک دیدن داره؟ آدم میره دلش میگیره. مسجدجامع رو هم گفتم نمیخواد بریم. معلوم نیست اونجام یه بلایی سرش آورده باشن میریم بدتر حال آدم گرفته میشه. به قول مامان اصفهانم اون اصفهان قدیم. دیگه چیزی نمونده ازش.
برگشتیم از نجف آباد بریم سمت الیگودرز. تیران و دامنه و دارن رو رد کردیم شب رسیدیم اونجا.
خانهی معلم الیگودرز مثل خانهی معلم تربتحیدریه، سالن عروسی داشت. اتاق گرفتیم و رفتیم ماشین رو توی کوچههای اطرف گذاشتیم تا بعد از مراسم بیاریمش داخل پارکینگ اونجا. با توجه به تجربهی شب قبل. علاوه بر پلاستیک ملافهها، نفری یه دونه بالش زدیم زیر بغلمون رفتیم سمت ساختمون. میزبانهایی که دم در بودن با توجه به این که بالش دستمون بود، تشخیص دادن مسافریم. مثل تربت حیدریه نگفتن بهمون که ورودی سالن کجاس و بفرمایید و اینا!
پرسان پرسان رفتیم رسیدیم به خونسار! دیگه موقع نماز بود و جماعت با ایمان همراه من دنبال مسجد میگشتن که برن نماز بخونن. توی یه خیابون بزرگ که پارک ممنوع هم بود و اتفاقن اولاش عمو پلیسه با ماشینش وایساده بود! یه مسجد پیدا کردیم و بابا ماشین رو نگه داشت و سوییچ رو داد به ما که اگه عمو پلیسا اومدن حرکت کنیم. اول که نگه داشته بودیم پشتمون چند تا ماشین بود. بعد دونه دونه اون ماشینا رفتن و ما موندیم و عمو پلیسه در فاصله ی 50 -60 متری. خواهری یه سی چهل متر رفت جلو که خیلی تو دید نباشیم. بعد با توجه به سابقه ی گم شدن مامان تو مسافرت قبلی هی مسخره بازی درمیآوردیم که باید بریم جای ماشین وایسیم الان مامان میاد میبینه ماشین نیست گم میشه!
اگه درست یادم باشه خیابونی که توش بودیم خیابون امام خمینی بود. خیابون عریضی بود و ما احتمال میدادیم تازه ساخته شده باشه. ولی درختای دو طرف خیابون بسیار کهنسال بودن. تا حدی که شاخ و برگ هاشون به هم رسیده بود و تونل درختی ساخته بود. خلاصه خیابون رویایی ای بود. فقط نمیدونم چرا خیابون به اون عریضی پارک ممنوع بود!
مامان و بابا اومدن و رفتیم یه مقدار تو شهر بگردیم. جالب این که خیابونی که موازی با خیابون مذکور بود هم همون حالت رو داشت. من که خیلی خوشم اومد از اون قسمت خونسار.
منو خواهری اون جا سر به سر بابا میذاشتیم که یه قهوه خونه پیدا کنیم بریم قلیونم بکشیم. که خب بابا میدونست این در حد شوخیه خودشم همراهی میکرد که آره با دقت نگاه کنید اگه قهوه خونه دیدید بگید نگه دارم. که ظاهرن تو اون منطقه قهوه خونه نبود! یا ما ندیدیم.
دیگه از خونسار اومدیم بیرون و دامنه و دارن و چادگان و بن و وردنجان رو رد کردیم و رسیدیم شهرکرد.
شهرکرد دربه در گشتیم دنبال آدرس خانهی معلمش. فکر کنید ما حدود 4 رسیده بودیم شهرکرد بعد 5 رو میگذشت که خانه معلم رو پیدا کردیم. نکته ی خیلی جالبش این که ما از اون سمتی که خانهی معلم هست وارد شهر شدیم. شهر کرد یه ویژگی خوبی داره که همهی ادارت و ارگانها و... توی یه نقطه متمرکز هستن. خب این مورد یه بدی داره که چون اون منطقه مسکونی نیست، اگه کارت بهش نیفتاده باشه کوچه ها و خیابونهای اون منطقه رو نمیشناسی. بنابراین ما از هر کسی میپرسدیم خیابون پیروزی میگفت نمیدونم! حتی یک مورد بود که گفت نداریم همچین خیابونی. هی این ور گشتیم و هی اون ور گشتیم هی زنگ زدیم به خانه معلم راهنمایی خواستیم. دو دفعه همون خیابونه رو رفتیم بالا پایین تا کوچه ای که خانه معلم توش بود رو پیدا کنیم! اصلن یه وضعی! خلاصه در نهایت پیدا کردیم خانهی معلمش رو.
اتاق گرفتیم و وسایل رو بردیم گذاشتیم و راه افتادیم بریم یه پارکی که الان اسمش یادم نیست! پارک ملی یا ملت بود به نظرم. یه پارک خیلی خیلی بزرگ و زیبا تو دامنهی کوه. اونجا بستنی و نوشمک خریدم برا خوردن. بعد من تا بستنی رو بخورم یه مقدار از یخ نوشمکه باز شده بود. در نتیجه وقتی خواستم نصفش کنم پاشید رو کل هیکلم. خال خالی سفید و بنفش شد مانتوم! بعد با شستن هم نرفت و فقط کمرنگ تر شد. تا آخر مسافرت من خال خالی مونده بودم. (مانتو دیگه همراهم بود. ولی وقتی قراره همه ش زیر آفتاب باشی ترجیح میدی مانتوی روشن خال خالی بپوشی تا مانتوی تیره ی تمیز!)
موقعی که تو شهر میگشتیم یه ماشین عروس دیدیم. بعد که داشتیم تو پارک میگشتیم دیدیم ئه! ماشین عروسه اونجاس. برای فیلم برداری آومده بودن اونجا. اتفاق عجیبی بود چون عروسه حجاب نداشت. که البته به هیچ کسی مربوط نیست این مسئله. فقط چون یه سری ارگانها علاقه به بهشت فرستادن همه دارن ما تعجب کردیم که اگه این جا محل فیلمبرداری باشه و معمول باشه برا فیلم برداری اومدن که عموها میآن همه رو ارشاد میکنن. چه جوری انقدر راحت اومدن اینجا؟ هی من و خواهری میرفتیم یواشکی نگاه میکردیم و افسوس میخورید که چرا فرهنگمون باید جوری باشه که طرفی که اومده برای فیلمبرداری معذب بشه از این که مردم برن نگاهش کنن. خب آدم دوست داره بره قشنگ نگاه کنه ذوق کنه. حتی دست تکون بده براشون. همون جور که تو خیابون دوست داری بوق بوق کنی براشون.
بعد از اون پارکه رفتیم یه پارک دیگه که حوالی اون منطقه اداره ها بود و یه کم اونجا گشتیم. البته قبل از این که بریم اونجا روبه روش توی یه فضای سبز یه جایی بود که مجسمه یه گاری بود رفتیم سوارش شدیم!
تو پارکی که گفتم نزدیک زمین بازی بچه ها نشسته بودیم. چند تا پسر بچه داشتن تاب سواری میکردن، نمیدونم سر چی دعواشون شده بود فحش میدادن بهم. قشنگ فک ما افتاده بود زمین!
نکته ی جالب اتوبان های شهر کرد اختلاف ارتفاع داشتن لاینهاش بود! یعنی به هیچ وجه نمیتونی از این ور بری اون ور. یا باید از ارتفاع زیاد بپری یا بلد باشی از دیوار بری بالا! پل عابر هم ندارن حتی! در نتیجه مجبور میشدی برای رفتن به اون طرف خیابون یه مسافت زیادی بری تا برسی به دوربرگردون.
نزدیک غروب بود که برگشتیم خانه معلم. خانه ی معلم شهرکرد از تمام جاهایی که رفته بودیم امتیاز کمتری میگرفت. درسته خود طبقات و اتاق ها تا حد زیادی تمیز بودن. ولی آشپزخونه ش افتضاح بود. یه یخچال داشت برای سه طبقه! برخلاف بقیه جاها سرویس توی اتاق نداشت و تو هر طبقه یه سرویس بود. که در نتیجه امکان حموم رفتن رو منتفی میکرد. و نکته ی عجیب این که ملافه های بالش و تختش کثیف و چرک بود. برای اولین بار من مجبور شدم ملافه بکشم روی تخت کاری که تا اون موقع انجام نداده بودم!
پ. ن: برا ناهار سالاد ماکارونی ای درست کردم. خیلی خوشگل شده ولی فکر
کنم هندیهام نتونن بخورنش. کسی مهمون نمیآد خونهی ما؟ ![]()
خب ما رسیدم گلپایگان!
احتمالن شنیدید که گلپایگان یه کبابش معروفه و خوانسار به قلیونش! تو ولایت مامان که بودیم با خواهری تو گوش بابا میخوندیم که اول بریم گلپایگان کباب بخوریم بعدش بریم خوانسار قلیون بکشیم.
بعد هی گفتیم و گفتیم و گفتیم تا بابا توجیه بشه که ما گلپایگان باید کباب بخوریم. دوستان قدیمی از مسافرت قبلی میدونن که بابای بنده نسبت به غذای بیرون فوبیا داره. فکر میکنه غذای بیرون رو خوردن همان و مردن همان. روز آخر که ولایت مامان بودیم بابا گفت سبزی بچینید از باغچه کوکوسبزی درست کنید. من و خواهریم در اومدین که واسه چی؟ قراره کباب بخوریم فردا! ایشونم گفت که خب من که نمیتونم بخورم. کباب شوره! برا من کوکو درست کنه مامانت! (فشارخون داره غذای بی نمک میخوره.) من تو دلم گفتم آقا رو. فک کردی خیلی زرنگی فردا میتونی سر ما رو گول بمالی؟! عمرن. ![]()
خواهری از دوستش آدرس یه کبابی رو گرفته بود و در بدو ورودمون گفتیم بریم کبابی رو پیدا کنیم. خیابونی که کبابی توش بود رو پیدا کردیم و یکی دو بار بالا پایین رفتیم تا پیداش کردیم. بعد گفتیم خب حالا اینجا رو پیدا کردیم بریم ارگ و بعد بیایم کباب بخوریم. بابا گفت نه ارگ دوره. ظاهرن تو یه روستا با فاصله ی 40 کیلو متری بود. نمیتونیم بریم و برگردیم اگه بریم اونجا غذای خودمون رو میخوریم. مام گفتیم خب نریم. بمونیم کباب بخوریم.
تیر اول ایشون به سنگ خورد.
بعد گفت که قبلن یه کبابی دیگه اومده بودیم با دوستان (یه اکیب داشتن از همکارا که چند سال متوالی تعطیلات نوروز میرفتن ایرانگردی واسه همین بابا خیلی شهرا و جاهای دیدنی رو میشناسه و رفته.) بریم یه ذره شهر رو بگردیم ببینم میتونم اون رو پیدا کنیم. یه مقدار تو شهر گشتیم. از تهران یه مانتو نیمه رسمی خریده بودم که بسیار مقبول افتاده بود در نظرم. بعد تو گلپایگان تن 6 -7 نفر از اون مدل دیدم. قشنگ گند زده شده به حس مانتو دوستیم! در حین گشت زدنم بابا توضیح میده که همکارا اومدن اینجا غذا خوردیم کبابش خیلی بد بود و اصلن خوش مزه نبود و من خوشم نیومد و چه و چه و چه... مام همچنان بر موضع خودمون پافشاری میکردیم که بریم همون کبابیه اونجا رو یه گلپایگانی آدرس داده خوب میشه غذاش. بعد زد رو کانال این که معلوم نیست جا باشه اونجا غذا بخوریم و آدم اذیت میشه و مجبور میشیم بیاریم تو ماشین غذا بخوریم و... حالا اگه کوکو میخواستیم بخوریم مشکل جا نداشتیما! من گفتم آخر اون خیابونه یه پارک بود میگیریم میریم همون جا میخوریم.. بابا دید دیگه نمیتونه غیر محسوس ما رو منصرف کنه. مجبور شد قبول کنه. از این جا به بعد آدمی رو فرض کنید که فوبیای مسموم بودن غذای بیرون داره و مجبور شده بره بیرون غذا بخوره. نمیخوادم عصبانی بودنش رو به روش بیاره.
با حرص گفت خب بریم غذا بخوریم. ساعت چنده؟ یازده و نیم.
الان که نمیشه. خیلی زوده!
خب چیکار کنیم؟
بریم همون پارکه بشنیم.
نه بریم غذا رو بگیریم ببریم تو پارکه بخوریم.
زوده الان. بریم تو پارک بشینم. نزدیکه به کبابی، ظهر که شد پیاده میریم غذا رو میگیریم میاریم.
خب بریم.
رفتیم رسیدیم پارک!
ماشین رو خاموش کن بریم یه کم بگردیم توی پارک.
من نمیآم خودتون بریم.
تنها بشینی تو ماشین واسه چی؟
با من کار نداشته باشید خودتون برید.
یه کم رفتیم گشتیم. ماکت ماشین قدیمی به عنوان دکور گذاشته بودن تو چمن ها. یاد قدیما که میرفتیم مینیسیتی و اونجا یه همچین ماشینایی داشت سوار میشدیم کردیم! یه پسر بچه نشسته بود روش هی صبر کردیم دیدیم پیاده بشو نیست رفتم بهش گفتم یه دیقه میآی پایین ما عکس بگیریم بعد دوباره سوار بشی. پیاده شود ولی از بغل ماشین تکون نخورد. تو همهی عکسا افتاد.
همینجور داشتیم میگشتیم که بابا زنگ زدم بیاید بریم. ساعت چنده؟ 12! خب دیگه بحث بیشتر جایز نبود و ممکن بود کل پروژه رو منتفی کنه! رفتیم سمت کبابی مذکور! کمی جلوتر از کبابی پارک کردیم و یه مقدار پیاده رفتیم تا برسیم بهش. غذا سفارش دادیم و خوردیم و عجیب اینکه نمردیم!
خب کبابش بد نبود. بابام پسندید و گفت خوش مزه بود. ولی من کباب رو همراه با برنج ترجیح میدم و با نون خیلی دوست ندارم. بعدم کبابش چرب بود. بعضیا دوست دارن چرب بودن کباب رو ولی من دوست ندارم مزهی دنبه بده! البته ظاهرن این مزه گوشت و دنبه دادن یعنی کباب سالمه. اونجاهایی که کبابشون این مزه رو نمیده یعنی افزودنیهایی به جز گوشت داره. به هر صورت مهم این بود که توی گلپایگان کباب خورده بشه. قرار نیست غذا و سبک طبخ غذای همه جا رو آدم خوشش بیاد. هدف آشنا شدن و تجربه خوردن غذاهای شهرای دیگه س.
غذا رو خوردیم و راه افتادیم بریم خوانسار. از چند نفر مسیر رو پرسیدیم که خوانسار(خانسار) از کجا باید بریم اونام میپرسیدن خونسار؟ دیگه مام یاد گرفتیم میپرسیدیم خونسار از کجا بریم؟
قبل از شروع مسافرت به صورت متناوب بحث رو میکشیدم به این که عجلهای نداریم. نه کارمون مونده رو زمین. نه درس و مشق هست که زودتر باید بهش برسیم. نه هیچ چی دیگه. در کمال آرامش و سر صبر قراره شهرا رو بگردیم.
از تهرانم که میخواستیم بریم ولایت مامان من گفتم (ای بترکن این مامان و خواهری که فقط بلدن پشت سر غرغر کنن و من بیچاره م که باید خودمو درگیر کنم و بشم کسی که غر میزنه و ناراضیه و آدم بده!) صبح کلهی سحر راه نیفتیم. قشنگ صبح رو بخوابیم که تو راه کسی خوابش نگیره. بابام که قربونش برم. تو حرف میگه من در اختیار شمام هر برنامه ای بریزید قبول میکنم. بعدن خیلی زیرپوستی کرمش رو میریزه. نتیجهی چانه زنی هامون شد 8 راه بیفتیم.
از ولایت مامانم که میخواستیم مسافرت رو شروع کنیم قرار شد 6.30 صبح حرکت کنیم! چونکه اگه دیر حرکت کنیم، تا برسیم خمین و دوساعت اونجا باشیم و برا ناهار بخوایم برسیم گلپایگان دیرمون میشه. من بعدازظهرش سر چیدن صندوق عقب اعصابم بهم ریخته بود دیگه حوصله بحث نداشتم. بقیهم که در کسوت ماست فقط نگاه میکنن. بعدش زبونشون واسه غرغر کردن دراز میشه فقط.
شنبه 26 مرداد. حدود ساعت 6.30 سفر اصلی ما شروع شد! در طی مسیر من کشف کردم که مسولین استان مرکزی بسیار آدمهای صرفه جویی هستن. در راه سازی حتی یک سانت آسفالت رو هم هدر ندادن و مثل جاهای دیگه آسفالت صرف تجملاتی مثل شانه برای راه نکردن!
از چند تا روستا رد شدیم و رسیدیم به اراک. یه مقدار دور زدیم شهر رو و رفتیم سمت خمین. توی خمین رفتیم دیدن خونهی پدری بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی. چیزی که توی تیوی نشون میدن یه حیاط با حوض قلب شکل و دو تا اتاقه! ولی باید برید ببینید چه خونهایه. بچه اعیونی بوده ایشون برا خودش. چهار پنج تا حیاط و 6 تا در و چند تا بیرونی اندرونی داشت خونه! کلن سه طرف خونه باز بود و فقط از یه طرف همسایه داشت! اونم من فکر میکنم بعدن خودشون فرهنگسرا رو ساختن چسبوندن بهش.
خونههای قدیمی که کف حیاطشون آجر فرشه رو دوست دارم. خونه هایی که درختای بزرگ و کهنسال دارن دوست دارم. حوضهای بزرگ وسط حیاط رو دوست دارم. حیاطهای تو در تو و راهروهای پیچ در پیچ رو دوست دارم. آجر زرد و کاهگل خونههای قدیمی رو دوست دارم. خونهی بنیانگذار کبیر رو هم دوست داشتم.
دفعهی قبل من فقط در مورد خود سفر نوشته بودم. این بار میخوام یه مقدار به حواشی هم بپردازم. اونجا سرویس بهداشتی داشت. ولی یه خانوم خیلی راحت بچهش رو کنار حوض سرپا کرد! خیلی دوست داشتم برم بگم آدم نیستی مگه؟ نمیدونی این کار درست نیست؟! ولی فقط به زل زدن بهش اکتفا کردم! این بار از این آدم نماها هم خواهم گفت.
خونه رو گشتیم و اومدیم بیرون و یه مقدارم دور خونه گشتیم و در هاش رو شمریدم. هی با کوبههای زنونه مردونه در زدیم کسی برامون در رو باز نکرد! حالا یا خونه نبود بنیانگذارمون یا حوصله مهمون نداشت! محلهی پشت خونه تا حدی بافت قدیمی رو حفظ کرده. یه جاهایی از کوچه ها رو آجرفرش کرده بودن. کوچیکترین مسجد رو هم اونجا دیدم در حد یه اتاق بود اندازهش.
از خونهی خاله که راه میافتادیم من صبحونه نخوردم. کلن توی غذا خوردن بد ادام. توی صبحونه خوردن بیشتر از بقیهی وعدههای غذایی. معمولنم صبحونه نمیخورم. توی خمین چند تا سوپرمارکت رفتم برای خریدن بستنی و برا صبحونه خوردنش. اونی که میخواستم یافت می نشد! ناامید گفتم بیخیال بریم دیگه. بستنی نمیخوام. ولی وسط راه از جلوی بستنی فروشی بزرگی که بستنیهای طعم دار هم داشت رد شدیم. تا من ببینم و تصمیم بگیرم و به بابا بگم و بابا جای پارک پیدا کنه نگه داره، یه مقدار قابل ملاحظهای دور شده بودیم. ولی از رو نرفته و راه افتادم سمت بستنی فروشی. احیانن اگه رفتین خمین، حتمن برین آیسپک و بستنی کیک دارش رو امتحان کنید. بسیار عالی بود و من پشیمون شدم چرا شکلات و نسکافه م گرفتم. کاش فقط از اون میگرفتم. پول رو که میدادم فروشنده گفت خانوم دستت سبکه؟ دشت اولمه! تو دلم گفتم برو بابا سبک و سنگین کجا بود! خب میدونم بازاریا روی دشت اول و دست سبک خیلی حساب میرن. فک کردم من اعتقاد ندارم، این که داره! یه لحظه میخواستم بگم نمیخوام آقا پولم رو بده برم. بعد فک کردم من که پول خودم رو نمیدم پول رو از بابا گرفتم بابام میگه دستم سبکه. تا آخر شبم فکر میکردم یعنی فروشش خوب بود؟ یه بستنی فروخت طرف به ما کل روز رو گذاشتمون تو فکر و خیال!
از خمین حرکت کردیم سمت گلپایگان و ساعت هنوز به یازده مونده بود که رسیدیم اونجا! توجه دارید که ما 6.30 راه افتادیم که برای ناهار به موقع برسیم گلپایگان. ولی 11 نشده گلپایگان بودیم. درواقع بیشتر برا صبحونه اونجا بودیم!
حدود 40 کیلومتر مونده به ولایت مامان، بابا ماشین رو زد کنار که بیا تو برون. از اولیم که از خونهی خودمون حرکت کرده بودیم تو اتوبانا میگفت بیا برون که من زیربار نمیرفتم. فک کنید من تو اتوبان زیر بار نرفتم. مجبور شدم تو جادهی دو طرفهای که با کمبود شدید آسفالت ساخته شده و بعد از خط سفید کنار جاده یه سانتم آسفالت وجود نداره رانندگی کنم!
خب من از رانندگی میترسم و اضطراب میگیرم. بعد وقتی اضطراب دارم هی حرف میزنم. در نتیجه تمام اون 40 کیلومتر رو متصل حرف زدم و هر ماشینی نزدیکمون شد جیغ کشیدم. حالا من از اضطراب قلبم تو دهنمه. مامانم اون وسط چرت و پرت گوییش گل کرده که خوب نیست انقدر سبک باشی! سنگین باش و از این حرفا. دیگه من کظم غیض نکردم گفتم من 49 کیلوم سبکم. مثل تو 100 کیلو نیستم که بتونم سنگین باشم. (100 کیلو نیست البته. 92-3 میشه.)
خب ما قرار بود شب دیروقت برسیم اونجا. ولی بعدازظهر رسیدیم. خالهم مثل مامان عادت داره مهمون که میخواد بیاد یه عالمه غذا آماده کنه بعد هر روز به مهمون منو بده که کدوم رو میخوای بخوری؟ تو منوی شام اون شب کوفته و کشک بادمجون بود که ما دومی رو انتخاب کردیم!
در کل اونجا رو دوست دارم. هر چند میبینم خاله جون تلاش خستگی ناپذیری در بیزار کردن نوههاش از خودش داره. و حالم گرفته میشه. فک کنید یه بچهی 9 ساله چطور میتونه مادربزرگی که باهاش دعوا میکنه چرا تو ماه رمضون رفتی دندون پزشک و دو سه روز به خاطرش روزهت رو خوردی دوست داشته باشه؟
کلن هزار ماشاالـله به جونش! سنگ پای قزوین رو هم از رو برده این بشر. یعنی هر سال ما یه تور جهنم گردی میریم با ایشون که اونجا فلانه و فلان عذاب رو داره و یه روزش انقدر طول میکشه و آرزو میکنی فلان میشد و چه و چه و چه. هیچ واکنشی هم از رو نمیبردش. نه اخم و دعوا. نه سکوت. نه تایید. هیچی. موتورش که روشن میشه تا دهن همهمون رو صاف نکنه ول نمیکنه! امسال من کتاب دستم بود میخوندم. هر چیم میگفت فقط میگفتم بله بله. بلکه زودتر تموم کنه حرفاش رو. باز ول نمیکرد. حالا خواهری یه مدته باایمان شده نماز میخونه. از شانس مدت اونجا بودنمون نمیتونست بخونه. هی افسوس خوردم که حیف شد یه بارم که این باایمان شده، خاله نمیتونه ببینه کیفش رو بکنه. فک کنید من ناخنای پام لاک داشت. بعد چلهی تابستون از ترس خاله جوراب میپوشیدم. به ضرس قاطع میگم اگه روش میشد به بابا میگفت از بیغیرتیته که دخترات اینجورین. چیزی که به داماداش میگه! حالا نوههاش از نظر حجاب جز اون دستهای هستن که گشت ارشاد تو خیابون بهشون گل میده آ. بازم براش راضی کننده نیست سر و وضعشون.
برای اینکه بتونید تصور کاملتری داشته باشید از کیفیت شعور مذهبیش! فک کنید این رو زده به دیوار خونهش. (من تو اصول کافی پیداش نکردمش! هر وقتم اینو میبینم یاد یه خانوم وبلاگ نویس میافتم. توی این مورد با خالهم خیلی تفاهم دارن. میخوام به هم معرفیشون کنم. بعدم پیشنهاد بدم این دوتا رو بکنن دبیر وحدت بین شیعه و سنی.) به این سوی چراغ! حکایت اون مارای جهنم که از ترسشون به اژدها پناه میبری رو از رو خالهی من الهام گرفتن ساختن. یعنی میخوای بری دست و پای آخوندا رو ببوسی از دستش.
به خدا پناه میبرم از روزی که بخوای با این بشر شوخی کنی. یعنی یه مزاح میکنی. این جدی میگیره تا به غلط کردم نیفتی ول نمیکنه ماجرا رو. پارسالم یادتونه که چه دهنی از ما صاف کرد تو مسافرت؟ کلن تمام مدت همجواری باهاش از حرص میخندی! حالا این مادر فولادزره که وصفش رفت! یک موجود فسقلی یک متر و نیمی و 50 کیلوئیه! بعد فک کنید با این ابعاد وقتی عصبانی میشه و میافته به تند تند حرف زدن چه موقعیت کمیکی پیش میآد! به هر حال خیلی مهربون و دوست داشتنیه برا من.
شوهرخالهم رو نگفتم. یه پیرمرد 90 سالهی سرحال و دوست داشتنی. که تو این سن فقط بیناییش ضعیف شده و سالم و سرحاله. اونم سوای مشکلی که با زنا داره و نمیتونه ببینه زنا این همه متوقع و پر رو شدن! که خب واسه آدمی به سن اون طبیعیه. خیلی آدم باحالیه. انقدر دانا و شیوا سخن و شوخه که بیا و ببین.
قبل از این که بریم اونجا خالهجان تلفنی تهدید کرده بود که شام و ناهار خونهی هیچ کس نمیرید! حالا اون هیچ کس یعنی دو تا دخترای خودش! بنابراین یه بار باغ رفتیم. یه بارم سرپایی رفتیم خونهی دختراش یه سلام دادیم و شربت خوردیم! که تو شربت منم یه پشه پیدا شد! بقیهی مدت اونجا بودن توی خونه به بادوم تازه خوردن و با نوهها اسم فامیل بازی کردن و جلسات رای اعتماد دیدن گذشت! وزیر تربیت بدنی که رای نگرفت یه زمانی استاندار اونجا بوده. در سابقهی نیکوش همین بس که کم مونده بود گل و شیرینی پخش کنن وقتی رای نیاورد.
گفتم شیرینی! یه روز من شیرینی دلم میخواست. رفتم بخرم. بعد گفتم بی خودی تو جعبه نذاره بریزه تو پلاستیک که شیرینی بیشتری داشته باشیم. با ذهنیت اینکه جعبه های یه کیلو و نیمی یه مقدار قابل قبولی دارن. خب مام تو خونه به طور میانگین تقریبن 12 نفر بودیم. یه کیلو و نیم شیرینی خواستم. چشمتون روز بد نبینه یه پلاستیک بزرگ شیرینی پر کرد داد! در این حد که من روم نمیشد با اون همه شیرینی برم تو خیابون. تازه یه کیلو نیمم نشد. همهی شیرینی هایی که از اون مدل خواسته بودم رو داد همهش شد یه کیلو سیصد. شیرینی هاش تو خالی بودن بیشتر حجم داشتن تا وزن. تو خونه شمردم حدود 40 تا بود!
خالهجان میخواست دیگه خیلی ما رو تحویل بگیره رفت لواشک آورد برامون. وای وای! اونقدر خوشمزه بود که نگو. میگفت اینو تا حالا به هیچ کس نشون ندادم. من و خواهریم بعد از خوردن تایید کردیم که ممکن نیست این رو به کسی نشون داده باشی. چون چیزی ازش باقی نمیموند! بعدشم قایمش کردیم وقتی نوهها نبودن یواشکی ازش میخوردیم. خسیسم خودتونید.
خب قرار بود 3 روز اونجا بمونیم. ولی از اونجایی که آدم سعی میکنه کارای سخت رو عقب بندازه هی تمدید کردیم مدتش رو. که دیرتر شروع بشه مسافرت شهر به شهرمون. نهایتن 6 روز موندیم اونجا.
پ. ن: یادم رفت بگم! پارسال که تولد امام رضا مشهد بودیم! تو حرم با خادما دعوا کرده بود که از مشهدیا گداتر وجود نداره. الان اگه شهر ما بود همهجا شربت و شیرینی میدادن. اینجا هیچی نمیدید!
از قسمت تهران اون بیست روزی که نبودم نمینویسم. چون حالت سفرنامه نداره. پستای مختلف و موضوعات مختلفی داره که به مرور خواهم نوشت.
خب ما صبح روز یکشنبه (20 مرداد) از تهران حرکت کردیم. مقصد اولمون بهشتزهرا بود و خونهی ابدی عمه. اولین بار بود که میرفتم بهشتزهرا. نزدیک قبر عمه یه آبخوری بود. مامان ذوق کنان میگه عمهت آب دوست داشت الان نزدیک آب شده خونهش. از اونجام حرکت کردیم سمت قم. توی راه مامان با خالهش تماس گرفت که میخوایم یه سر بیایم اونجا. حالا تو قم چقدر دنبال آدرس گشتیم و بابا چقدر اعصابش از دست مامان بهم ریخت که مگه قبلن نیومدی اینجا؟ حداقل کوچهشون و موقعیت خونه تو کوچه رو که باید تشخیص بدی، بماند. حدود 12 رسیدیم خونهشون. این خالهی مامان بسیار متمول محسوب میشه. خودش که البته نه! شوهر و پسراش. بگم شغلشون چیه احتمالن کسایی که ساکن قم هستن و کسایی که تو اون کارن بشناسنشون! بعد به جز محلهی خونه که با توجه به ماشینای توش قابل تشخیص بود که جای خاصیه. توی خونه هیچ نشونهای از متمول بودن صاحبش نبود! فرشای نخنما و مبلای راحتی کهنه و کثیف، پردههای قدیمی! موندم این همه پول و زور زدن واسه پول درآوردن برا چیه وقتی قرار نیست لذتش رو ببری و ازش استفاده کنی؟ من که نرفته بودم ولی خواهری که تهران خونهی اون یکی خالهی مامان رفته بود میگفت اونقدر خونهش شیک و قشنگ بود که آدم کیف میکرد. بعد این یکی، این همه پولدار خونهش شبیه آدمای نداره!
سه ربعی اونجا بودیم. آش پخته بود ایشون و کمی آش کشک خاله رو خوردیم.(توی تابستون با سبزی خشک غذا درست میکنن این خانواده.) بعدش راه افتادیم که برای اذان حرم باشیم. (ماهایی که تو خانوادههای مسلمون به دنیا اومدیم. هر چقدرم متفاوت باشیم باهاشون و باورای متفاوت داشته باشیم. بازم یه جاهایی شبیهشون هستیم. چون بلد نیستیم جور دیگهای باشیم. از بچگی یاد گرفتیم اونجوری با ملکوت خدا ارتباط داشته باشیم.)
مسافرت سال پیش که رفتیم قم من آرزومند بودم. چیزی بود که با تمام وجود میخواستم و امسال داشتمش. توی اون اتوبانی که گنبدای حرم دیده میشه وقتی بابا شروع به سلام دادن کردن. یهو یاد این موضوع افتادم. یادم افتاد چقدر الان رهام.
ماشین رو تو پارکینگ حرم گذاشتیم و نیم ساعتی توی حرم بودیم.* من دوست داشتم قبر بهجت و منتظری رو ببینم. جایی در مورد نزدیک بودنشون و آدمایی که میرن سرشون خونه بودم. که بابا گفت الان قسمت مردونه س نمیتونیم بریم. موند برای دفعات دیگه! بعدش پیاده رفتیم سمت قبرستونی که والدین مامان و والدین مامانبزرگ اونجان. یه پیرمردی نشسته بود اول قبرستون. تا دید ما کجا وایسادیم رفت دبه آب پر کرد اومد قبرا رو آب گرفت و فاتحه خوند. قدیما کسی که بالای قبر بشینه قرآن بخونه هم بود اونجا. انگار الان کم تردد شده نمیان برای اینکار.
نزدیک حرم چند تا قبرسون کنار هم هست. ظاهرن دیگه نمیذارن کسی اونجاها دفن بشه. سال 84 هم به زحمت مامانبزرگ رو اونجا خاک کردن. بعد برام سواله اون همه قبر خالی اونجا هست که سالها قبل خریداری شده. چطوری حل کردن این موضوع رو با مالکینشون؟ با توجه به اینکه تعداد قابل ملاحظه ای معمم اسم و رسم دار توشون هست هم نمیتونن قبرستون رو خراب کنن و مثل قبرستونای دیگه پارک و مدرسه درست کنن روش. پس واسه چی دفن توشون ممنوع شده؟
دورتا دور قبرستونی که ما رفتیم مقابر خانوادگی هست. بچه که بودم همیشه یکی از تفریحام سرک کشیدن به اونا بود. هنوزم دوست دارم نگاه کردن داخل اون اتاقا رو. روبه روی قبرستونم یه خونهی حیاط دار هست که اونم مقبره خانوادگیه یه خانوادهس. آدم زنده ها پول ندارن خونه بخرن. بعد بعضیا اونقدر دارن که واسه مرده هاشون خونه ساختن.
با خواهری صحبت بود که برخلاف چیزی که تبلیغ میکنن متمول بودن بعد از مرگم حتی به درد آدم میخوره. چقدر روایت و حدیث داریم در مورد اینکه اگه قبرت نزدیک فلانجا باشه آمرزیده میشی و اینا. بعد اونی که پولداره میره قبر میخره تو حرم امام هشتم یا امامزاده های معروف. اونی که نداره میره تو قبرستون عمومی میخره. حتی به قول شریعتی: اگه واجباتت رو انجام نداده باشی میتونی پول بدی بعد از مرگت انجام بدن. بسوزه پدر پول که تو بارگاه خدام برو داره!
برگشتیم پارکینگ و ماشین رو برداشتیم و حرکت کردیم. خواهری برای تو راهمون غذا گذاشته بود یه کم که از شهر دور شدیم تو یکی از ایستگاههای بین راه ناهار خوردیم و تصمیم گرفتیم مستقیم بریم ولایت مامان. البته بابا میخواست بریم جمکران. حتی باوجود همون موضوع بالا، بازم من جمکران رو دوست ندارم. بقیه م حال نداشتن! از برنامه حذف شد. بعد تا آخر مسافرت بابا غر زد یه جا میخواستم برم شما نذاشتید!
یه اصل نانوشته در مورد سفرای ما وجود داره، هرجا بخوایم بریم ولایت مامان هم توی برنامه باید گنجونده بشه. (از خانواده ی مادریم فقط خالهی بزرگم و دختراش ساکن اونجان. خالهی دیگهم از حدودن 50 سال، بقیهی خانواده 40 سال پیش ساکن تهران شدن. یکی از خالههای مامان هم ساکن قمه.)
حالا خالهجان صبح زنگ زده که ناهار چی بپزم براتون؟ ما بهش گفتیم ناهار که هیچی. شام هم نمیرسیم. آخر شب برا خواب اونجاییم. بعد به خاطر تغییر برنامه بعد از ظهر رسیدیم اونجا! خودش میگفت خوبه من به حرفتون گوش نکردم شام درست کردم!
*دقت کردید فقط ایرانیا مجبورن اینجاها چادر سر کنن؟ ملیت های دیگه رو بدون چادر راه میدن. نمیدونم اون حرمتی که میگن دقیقن چه جوریه که فقط اگه ما چادر سر نکنیم خدشه دار میشه.
خسته و کوفته! با پوستی تقریبن همرنگ با پلنگ صورتی از سفر برگشتم!
صدای منو از میان کوه های زاگرس و جنگل های نیمه کچلش میشنوید.
برای این که خیلی فک نکنید داره خوش میگذره چراغا رو خاموش میکنم روضه میخونم. خانوما گریه کنن آقایون سینه بزنن!
ما داریم میریم مسافرت.
یعنی با بیش فعالی بابا میشه یه جورایی کنار اومد. ولی این بار و بندیل برداشتن مامان رو آدم نمیدونه کجای دلش بذاره؟! به اندازه ی نصف صندوق عقب فقط واسه خودش رخت و لباس آورده. تام میخوای دهنت رو باز کنی عصبانی میشه من که چیزی برنداشتم! فک کنید من و خواهری نفری یه دونه از این کاورای ۲۰ در ۳۰ در ۱۵ برداشتیم کل وسایلمون رو ریختیم توش. نفریم یه دونه کیف دستی داریم. مامان دو تا از اون کاورا فقط خورد و ریز برداشته. رخت و لباساش بماند. بعد دو تا کیف دستی پر داره. پرا! بعد تا صحبت میشه فلان چیز رو نمیشه بذاریم صندوق عقب. جا نیست، باید داخل ماشین جا به جاش کنیم. باز عصبانی میشه که نباید داخل ماشین رو شلوغ کنید!
بابام که قربونش برم خودش رو راحت کرده صندوق عقب چیدن رو انداخته گردن من. هنوز مسافرت شروع نشده من به مرحله ی "ول کنم همه چیز رو سر به کوه بذارم" رسیدم!
از فومن حرکت کردیم به سمت آستارا. قرار بود شب بمونیم اونجا و فردا صبح حرکت کنیم سمت اردبیل، تا گردنه ی حیران رو توی روز ببینیم. دم غروب رسیدیم آستارا دیدیم داره بارون میآد و نمیشه چادر زد خانهی معلم هم نداشت تا شب اونجا بمونیم. یه کم توی شهر چرخ زدیم و شبونه حرکت کردیم سمت اردبیل.
گردنهی حیران رو توی تاریکی رد کردیم و رسیدیم اردبیل. بعد از دور زدنهای فراون و گم شدنهای چندباره و آدرس پرسیدن هایی که جواب هیچ کدوم شبیه به هم نبود! خانه ی معلم شهر مذکور رو پیدا کردیم. قبل از پیدا کردن اونجا، مامان در اثر توقفهای چند بارهی ماشین برای پرسیدن آدرس از خواب بیدار شد و متعجب که کی گردنهی حیران رو رد کردیم؟ من چرا نفهمیدم؟
صبح ساعت 8 بابا بیدار باش داد. هر چقدر من آه و ناله کردم که یه ساعت بیشتر بخوابیم ما که تا ظهر اینجائیم چه فرقی میکنه یه ساعت دیر و زود بیرون رفتنمون. گوشش بدهکار نبود. این بابای ما توی مسافرت بیشفعالی میگیره. همهی کارا رو باید روی دوی سرعت انجام بدیم.
بابا فلاسک رو برداشت بره آبجوش پر کنه و جمع کنیم بریم و حتی صبحونه رو بیرون و در حال گشتزنی توی شهر بخوریم. که دیدیم قفل در مشکل داره و باز نمیشه. در سوئیت از جای معمولش قفل نمیشد. قفل در از اون قفلایی بود که به عنوان قفل دوم برای آپارتمانا میذارن. یه جبعه ی مستطیل که روش یه دستگیره ی بیضی داره. و از بیرون قفل میشه و از داخل با اون دستگیره باز و بسته میشه.(چقدر واضح گفتم و همه فهمیدن از کدوم قفلا بوده.) کلی بابا کلنجار رفت با قفل و کلیم من کلنجار رفتم! ولی در باز نشد! رفتیم سراغ تلفن و هر شماره ای رو گرفتیم تا به پذیرش وصل بشه اتفاقی نیفتاد. مجبور شدیم با موبایل شمارهی مجتمع رو بگیرم و بگیم ما توی اتاقتون گیر کردیم بیاید در رو باز کنید!
بله. اومدن ما رو نجات دادن! و بابا رفت فلاسک رو پر کرد و اومد. منم کلی چونه زدم که نمیتونم توی ماشین چایی بخورم و ده دقیقه صبر کنید همینجا یه چایی با شیرینی بخورم.(شبش بابا شیرینی کشمشی خریده بود) صبحونه رو خوردیم و بعد راه افتادیم. یه مقدار توی شهر گشتیم و نزدیکیهای بقعه ماشین رو پارک کردیم و رفتیم بقعهی شیخ صفیالدین اردبیلی رو ببینیم. رفتیم و به در بسته خوردیم! دوشنبه بود و من یادم افتاد یه بار رئیس موزهی شهرمون گفته بود روز تعطیل موزهها و جاهای مشابه به جای جمعه، دوشنبهس. حالا به این دلیل تعطیل بود یا دلیل دیگهای داشت متوجه نشدیم.
کلی توی بافت قدیمی شهر دور بقعه گشتیم و کلی مسجد و حسینیه دیدم. یه جا من رفتم روی سقف ماشین مردم(وانت بود ماشین مردم) تا بتونم چهار تا عکس از گنبدهای بقعه که در دوردستها مونده بودن بندازم.
از همون کوچه پس کوچه ها رفتیم و رسیدیم به بازار اردبیل. قشنگ بود این بازار و قشنگ بود. نکته ای که من از بازارها قدیمی دوست دارم اینه که راسته ها با توجه به اینکه متعلق به چه شغلی بودن با هم فرق میکنن. نه از نظر معماری که از نظر تزئینات. چون کاسبای هر قسمت بسته به میزان درآمدشون تاثیر داشتن روی ظاهر راستهشون. مثلن قسمت فرشفروشا نسبت به قسمت آهنگرها زیباتر و پر خرجتر درست شده. بازار رو به حالت سر به هوا و بیشتر مشغول تماشای گنبد و تاقهاش گشتم و مثل هزار تو از اینطرف رفتیم از اون طرف دراومدیم. بازار به جز ورودی های اصلی چندین ورودی فرعی که در واقع آخر یه راسته بود داشت و جلوی هر کدوم از این ورودی ها همون جور که روی تابلو اسم خیابون رو مینویسن، اسم قدیمی راسته رو نوشته بودن.
از جلوی ورودی بازار آهنگرها که رد میشدیم صدای کوبیدن آهن میاومد. دوان دوان رفتم توی راسته و مغازه های تک و توک آهنگری که مونده بودن رو نگاه میکردم به دنبال منبع صدا، که صدا قطع شد. تا آخر راسته رفتم که دوباره صدای تق تق اومد باز دوان دوان برگشتم و این بار مغازهی اصلی رو پیدا کردم ولی تا من رسیدم کارش تموم شد. چند دقیقه ایستادم شاید دوباره شروع به کار کنه! که دیدم خبری نشد و برگشتم.
با توجه به اینکه به نظر بابا توی هر بازار یه چلوکبابی خوب هست که همه به اسم میشناسن و توی غذاش سم نمیریزه و میشه خوردش! قرار بود بابا توی بازار ببردمون چلوکباب بخوریم. برنامه مون دو ساعتی چرخ زدن توی بقعه و دوساعتی چرخ زدن توی بازار و خوردن ناهار و حرکت به سمت سرعین بود. ولی با توجه به بسته بودن بقعه. برنامهمون دچار اشکال شد! ساعت کمی ده رو میگذشت و بازار رو دیده بودیم و کاری نداشتیم. رفتیم یه پارک پیدا کردیم و دو ساعت اونجا نشستیم تا ساعت 12 رو بگذره بریم ناهار بخوریم!
بعد از خوردن ناهار، حرکت کردیم سمت سرعین. اونجا من و بابا رفتیم آبگرم و مامان که اصلن وسواس نداره و فقط خسته بود میخواست بخوابه موند توی ماشین. سه ساعتی توی آبگرم کیف دنیا رو کردم. چون نیمه ی دوم سال بود و به خصوص که سرظهر رفته بودیم، خیلی خلوت و یه چیزی تو مایههای قرغ بود. قرار بود ساعت 5 بیایم بیرون و من کمی از 5 میگذشت که اومدم بیرون. رفتم دیدم بابا نیم ساعتی هست اومده و چون من نیومدم رفتم یه گشتی اطراف بزنه. بابا که اومد راه افتادیم که دیگه سر خر رو کج کنیم بریم خونه!
اگه فکر میکردید من دوست داشتم آش دوغ بخورم و حوصلهی چونهزنی بیهوده با بابا رو برای خریدن آش که به گمان بابا مسمومه و قراره منو بکشه نداشتم درست فکر کردید.
از سرعین رفتیم سمت تبریز. توی مسیر یه جاهایی کنار جاده کوههای رسوبی که برای ساختن جاده شکافته بودن یه منظره ی زیبا ساخته بود. فکر کنید لایه لایه ی رنگهای مختلف روی هم. سبز، قهوهای، زرد، آبی؛ خاکستری، قرمز ... همه اینها چه منظره ی زیبایی میتونن بسازن.
حتمن میدونید پلیسهای میرن جایی کمین میکنن که بنا به دلایلی مطمئن هستن خلافی صورت خواهد گرفت. فکر کنید بابا در طول مسافرت به ندرت پیش اومده که سرعت مجاز رو رد کنه و اگه رد کرده این سرعت رو از روی عمد نبوده بلکه حواسش نبوده به بالا رفتن سرعت. بعد این مسیری که میرفتیم چهار بانده بود یعنی سرعت مجازش 110 بوده! ولی اون قسمتی که پلیس کمین کرده بنا به دلایلی چند متر جلوترش تابلوی سرعت 90(ما ندیدم البته! پلیسه که متوقفمون کرد گفت اینو!) زدن. هیچی دیگه با سرعت 103 ما رو متوقف کردن و جریمه شدیم!
دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و بستانآباد و تبریز و مرند و صوفیان رو رد کردیم. خسته و کوفته رسیدم خونه! به خصوص مامان که اصلن توی راه نتونسته بود بخوابه و خیلی خسته شده بود.
قرار بود فردای روزی که از نمکآبرود برگشتیم، حرکت کنیم سمت فومن و از اونجا بریم ماسوله. شب داییجان به من گفت که میدونم الان اجازه ی مامان بابات دست توئه! اصلن بچهها که بزرگ میشن دیگه مامان باباها اختیار از خودشون ندارن! بچه چیزی رو نخواد اونام مجبورن نخوان، چیزی رو بخواد اونام مجبورن بخوان! بنابراین اجازه بده فردا هم بمونید اینجا! منم اجازه دادم و موندیم!
حالا با شما تعارف ندارم که من از همون شب ماتم گرفته بودم که مجبورم فردا صبح کلهی سحر بیدار بشم. دیدم حالا یه روز بیشتر خوابیدنم واسه خودش یه روزه بذار بمونیم! هم اینجوری به نفع آدمه هم ظاهرسازی میشه که من چه بچهی خوبیم و این صحبتا!
اون روزم موندیم و بعد از ظهرش یه سر رفتیم شهر و بعد رفتیم دریا. شب وسایل رو جمع کردیم و بعد از حل معادلهی چند مجهولی خوابیدم!
صبح زود بیدار شدیم و بعد از صبحونه و چیدین چند تا خرمالو از درختای ویلا، حرکت کردیم سمت مقصد بعد که ماسوله بود. با توجه به اینکه جی پی اسمون رو توی تهران گذاشته بودیم! نگفتم خواهری موند تهران که به کاراش برسه و بقیه مسافرت رو با ما نیومد؟ خب حالا که گفتم! بله جی پی اسمون که عبارت بود از گوشی خواهری رو توی تهران گذاشته بودیم و دیگه باید خیلی دقیق حواسمون به مسیر میشد که اشتباه نریم. رودسر و لنگرود رو رد کردیم و توی لاهیجان بابا جایی که از قبل میشناخت نگه داشت یه مقدار چای بخریم! تصادفن چای سبز هم داشت و منم دیدم چای سبزم رو به اتمامه گفتم نیم کیلو هم از اون بخریم. بابام که قربونش برم دستش به کم نمیره! میخواست دو سه کیلو بگیره! بعد از کلی چونه زدن که چایی رو که سه سال پیش خریده بودی هنوز تموم نکردم. نیم کیلو مصرف دو سه سال منه، میمونه تو خونه کهنه میشه. تازه معلوم نیست طعمش چهجوریه بتونم بخورم یا نه، به یه کیلو خریدن رضایت داد. جالبه که وقتی تو خونه درست کردم دیدم خوب از آب دراومد! چای سیاهش البته برخلاف بوی خوبی که داشت خوب نبود. مامان وسط راه بیدار شده میبینه 4 تا کیسه چایی هست توی ماشین (دو تا نیم کیلو سبز و دوتا نیم کیلو سیاه.) با تعجب میپرسه اینا از کجا اومدن؟
از شما چه پنهون با توجه به اینکه دو نفر کمتر از ظرفیت ماشین بودیم و میدونستم این موضوع چقدر بابا رو اذیت میکنه. تمام طول راه رو وحشت داشتم نکنه این جاهای خالی خیلی اذیتش کنن و بخواد از این کسایی که توی جاده وایسادن منتظر ماشین رو سوار کنه!
توی فومن بعد از خرید کلوچه و بعد از اینکه یه مقدار دور میدون شهر گشتیم تا مسیر ماسوله رو پیدا کنیم. (کوچهای که از اون باید میرفتیم به طرف مسیر ماسوله رو بسته بودن و همین باعث شد یه مقدار دور میدون بچرخیم تا پیدا کنیم از کجا باید بریم!) رفتیم به سمت ماسوله.
جاده فومن ماسوله اصلن یه مسیر عجیب غریبیه. هر چی در مورد زیبایی جادهی شمال گفتم فراموش کنید. همین جاده به تنهایی حریف تمام جادههای شماله. یعنی فقط برای دیدن همین جاده بری و قبل از ماسوله دور بزنی برگردی بازم ارزش رفتن داره.
خود ماسوله هم از همون اصل بناها از آنچه در عکس ها میبینید زشتترند پیروی میکرد. ولی باز هم بسیار زیبا بود. هر چند مامان که نپسندید و گفت فیلمایی که تلویزیون ازش نشون داده بود خیلی قشنگتر بودن. ولی من خیلی دوست داشتم اونجا رو. دیوارهای زرد رنگ، ایوونها و پنجرههای چوبی. شمعدونیهای جلوی پنجرهها. عروسکای بافتنی جلوی مغازهها. درهی سبز مقابل روستا. همه منظرههای بینظیری ساخته بودن. مردمش هم خیلی راحت با گردشگرا کنار اومدن و در کمال آرامش در و پنجره ی خونههاشون بازه و براشون مهم نیست هر کی رد میشه یه نگاه میندازه داخل خونهشون. اونایی هم که اتاقی دارن برای اجاره تا کسی رو میبینن میپرسن واسه شب موندن اتاق میخوای؟
آیا فکر کردید فقط مامانه که فوبیا داره؟ نه خیر. سخت در اشتباهید! بابا هم فوبیا داره. مسلمن یکی از لذتهای مسافرت اینهکه بیرون غذا بخوری. یا حداقل غذای محلی جاهایی که میری رو بخوری. ولی بابای ما فوبیای مسموم و خراب بودن غذای بیرون رو داره. که اصلن معلوم نیست چی ریختن توش. معلوم نیست از کی مونده. معلوم نیست چه جوری درست کردن. موادی که باهاش غذا درست کردن خرابه. اصلن سم ریختن توش هر کی بخوره مسموم میشه میمیره! یعنی از گرسنگی هم بمیره بیرون غذا نمیخوره. چون از گرسنگی مردن به از غذای مسموم بیرون رو خوردن و مردنه! مگر جایی که بشناسه و مطمئن باشه به سالم بودن غذاش. اونم مگه چند تا میشه این جاهایی که میشناسه؟ بعد منم دلم میخواست یه بار میرزا قاسمیای که خود شمالی ها طبخ میکنن بخورم. توی ماسوله بعد از اصرار فراوان و اینکه اینا زیرنظر ادارهی گردشگری هستن، غذاشون خوبه. من حتمن میخوام میرزاقاسمی بخورم و یه پرس باید برای من بگیری. بابا راضی شد، یعنی در واقع راضی نشد که از رستوران گردشگری ماسوله میرزاقاسمی بخره. میگم راضی شد چون گفت باشه و دو سه قدمی هم رفت سمت رستوران ولی به قول معروف پاش نمیکشید بره از وسط راه روشرو کرد طرف من و گفت آخه معلوم نیست غذاشون چه جوریه. یعنی هیچ جوره دلش رضا نمیداد! مستحضرید که چقدر اجازهی مامان بابام دست منه! میرزاقاسمی نخورده از ماسوله راه افتادیم.
بابا خیلی دوست داشت از ماسوله بریم خلخال و از اونجا جادهی اسالم خلخال رو بریم تا جنگلای اون طرف رو هم ببینیم. توی نقشه یه بخشی از جادهی ماسوله خلخال رو خاکی کشیده. احتمال میدادیم شاید آسفالت کرده باشن این راه رو. ولی وقتی پرس و جو کردیم فهمیدیم هنوز خاکیه و اون آقای بلیت فروش ورودی ماسوله گفت بهتره نرید این راه رو. ما هم برگشیتم فومن تا از اونجا بریم آستارا. جالب اینکه توی فومن اون کوچه ای که صبح بسته بود رو باز کرده بودن!
ناهار رو نزدیکیهای صومعهسرا توی یه روستا خوردیم. با توجه به توی مسیر خوابیدن مامان، صبح که حرکت کردیم من جلو نشستم که بابا خوابش نگیره. بعد مامان دست پیش رو گرفت که من نمیخواستم بخوابم! چون تو جلو نشستی خوابیدم! بعد از ناهار هر کار کردم که خب برو جلو بشین ببینم میتونی بیدار بمونی یا نه، زیر بار نرفت. دوباره من نشستم جلو و مامان عقب دنبالهی خوابش رو گرفت و حرکت کردیم سمت آستارا.
از تهران راه افتادیم سمت شمال. جاده ی شمالم که یه پا دیدنیهاست برای خودش! حالا بخوام تعریف کنم یه سری میان میگن ندید بدید ما هر هفته این راه رو میریم. خب نکته ش هم همینه. برای کسی که زیاد میره این راه رو دیگه جذابیت نداره قشنگیهای راه.
دریاچهی پشت سد. آّبشاری که رو دیوارهی کوه دقیقن در فاصله ی نیم متری جادهس. تونل درختیهای بین راه. درههای سراسر سبز کنار جاده. دیدن اینکه جاده چطور روی کوه بالا رفته و دقت کردن به مسیر و تشخیص ماشینایی که روی کوه رو به رو جلوتر دارن حرکت میکنن. بعد نگاه کردن به پایین و دیدن مسیری که اومدی بالا! مهی که توی راه هست. تونلهای بین راه. از وقتی اتوبان تبریز زنجان راه افتاده و ماشینا دیگه مسیر میانه رو نمیرن اینجوری از تونل پشت سر هم رد نشده بودم. خاطرات دوران کودکی که از اون تونلا رد میشدیم برام یادآوری شدن. گویا آخرین باری که بابا این مسیر شمال رو رفته بوده! تونل کندوان یه طرفه بوده. بعد داشت توضیح میداد که ماشینای رفت و برگشت نوبتی رد میشدن و اینا که رسیدیم و با یه تونل عریض مواجه شدیم!
من و بابا از مناظر لذت میبردیم و در مورد اینکه قدیما که جاده نبود مردم چطوری رفت و آمد میکردن؟ و بعدتر ها چطوری با ابزار اون موقع این جاده و تونلهاش رو ساختن؟ ما حرف میزدیم و مامان خوابیده بود! قرار بود بریم ویلای داییم!(همون که سابقن از فامیلگریزی بچههاش نوشته بودم) خوشبختانه بچه هاش نبودن و فقط خود دایی برای سر و سامون دادن به یه سری از مشکلات ویلا اونجا بود. آدرسو مامان داشت و وقتی رسیدیم به دوراهی مامان رو بیدار کردیم که کدوم وری بریم؟ اونم گفت فلان مسیر و دوباره خوابید! بابا آدرس یابی خوبی داره! و کافیه یه مسیری رو یک بار بره حتی مثلن 30 سال قبل عمرن دیگه فراموش کنه! چون حدود 30 سال قبل توی آموزش حین خدمت یه هفته ای حوالی روستایی که ویلای دایی(چقدر ویلای دایی! ویلای دایی شد! پز نمیدما. مال مردم پز دادن نداره که!) اونجا بود مونده بوده، کاملن به مسیر آشنا بود. وسطای راه دایی زنگ زده کجایید؟ و وقتی نیم ساعت بعدش ما رسیدیم داشت شاخ درمیآورد که چقدر خوب پیدا کردید اینجا رو!
نزدیک ظهر رسیدم و عمرن اگه حدس بزنید ناهار چی خوردیم! تنماهی و کته! خب البته ما که انتظاری نداریم به خصوص که خود دایی تنها بود و کی میخواست غذا بپزه؟ ولی باحاله که مهمون بری و همون غذایی که توی راه میخورن رو بخوری.
پشت ساختمون باغ پرتقال بود! و کوههای پر از درخت و یه منظرهی تمامن سبز. که البته اینجا و اونجا به خاطر رشد قارچگونه ی ویلاها این وصلههی ناجور هم توی اون منظرهی سبز خودنمایی میکرد.(میدونم که خود همون جا هم جز اون وصلههای ناجوره.) ولی خیلی کیف داره بایستی رو به باغ پرتقال و چای بخوری. یا وقتی روی تخـ.ت. د.ار.از* کشیدی از پنجره کوههای پر از درخت رو ببینی!
خب حالا مامانی که همه ش میخوابید در نقش یه کوزت افتاد به تمیز کردن بالا تا پایین ساختمون! و شاکی که تو چرا کمک نمیکنی؟ و خب چون میدونستم جواب دادن به دعوا ختم خواهد شد کظم غیض(غیظ؟ انتظار ندارید که هم کظم غیظ کنم. هم املاش یادم باشه.) کردم و جواب ندادم. که خود صاحب خونه میاد ریخت و پاش میکنه و میریزه و جمع نکرده میره. منی که دو روز اومدم اینجا باید کثیف کاریاش رو جمع کنم؟ (بچههای این دایی علاوه بر فامیلگریز بودن بسیار هم تنبل هستن. فکر کنید توی خونهشون** بچه ها نشسته بودن خود دایی اومده بود میوه حاضر میکرد و بشقابها رو میبرد میذاشت جلوی مهمون. بعله مرد گندهی 60 ساله پذیرایی میکرد و بچههاش لپتاپ بازی میکردن! بعد مامان توقع داره من ریخت و پاش اونا رو جمع کنم!)
روز اول همینجور توی ویلا بودیم. روز دوم صبح رفتیم نمکآبرود! مامان در مسیر رفت و برگشت به خوابیدنش ادامه میداد! توی نمکآبرود با تله کابین رفتیم بالا و توی جنگل گشتیم. درختای بلند پوشیده از خزه که اجازهی عبور چندانی به آفتاب نمیدن. زمینی که پر از گیاهای خودروست. سنگای خزه بسته. و عجیب اینکه اونجا با وجود پر رفت و آمد بودنش خیلی کثیف نبود. حالا یا مردم آشغالشون رو جمع میکنن یا مدیریت خوبی داره که آشغالای مردم رو جمع میکنه. ناهار رو خوردیم و برگشتیم پایین. تله کابین سواری گذشته از منظرهای که زیر پاته برای من جذابیت نداشت. تله کابینی که توی بیروت سوار شده بودیم به نظرم جالب تر بود.
وقتی رسیدم پایین دیدیم یک هموطن عزیز با ماشینش یه خط بسیار خوشگل زیگزاگی و یه خط صاف دیگه روی گلگیر چرخ عقب سمت راننده انداخته! و بعد زده به چاک. صد البته که خسارت به مال آدم بخوره و به جونش نخوره. مشکل ماشین با یه پولیش و صاف کاری حل شدنیه. اینکه زده و در رفته حرص داره.
با توجه به اینکه من از وسطای راه رفت ویار بستنی دبلفندق کرده بودم. و چون عادت ندارم بستنی به این پرکالریای رو در یک وعده بخورم و همیشه در سه مرحله میخورمش و امکان نگهداری بستنی نبود و باید همه رو میخوردم. دیگه نخریدم و همینجور دلم بستنی میخواست. اونجا برا عذاب وجدانم غلبه کردم و به بابا گفتم بغل سوپر مارکت نگه داره برم بستنی بخرم. حالا که من خودم رو راضی کردم بودم بستنی دبلفندق پیدا نمیشد! همه دبلچاکلت داشتن. بلاخره توی سوپر سوم بستنی رو یافتم و از اینکه توی یه ماه 200 تومن گرونتر شده کمی تعجب کردم!
حالا بشنوید از مامان. توی چند دقیقهای که من رفتم بستنی بخرم و بیام بیدار شده از بابا پرسیده مریم کو؟ بابام گفته رفت بستنی بخره. مامان متعجب شده که من سه دفعه خوابیدم و بیدار شدم هنوز نیومده؟ یک چنین سرعت عملی داره مامان ما!
برگشتیم ویلا و قرار بود فردا صبح حرکت کنیم به سمت ماسوله.
*آدم باید 6 ساعت بالا پایین کنه که چطوری بنویسه ملت با سرچ فانتزیهای ذهنیشون از اینجا سر درنیارن. تو همین چهار تا پست که از مامان و خاله و خواهر و بابا اسم بردم ملت با سرچ یه چیزایی سر از اینجا درآوردن که آدم شک میکنه انگار واقعن داره پو.ر.نو نویسی میکنه و خودش خبر نداره!
**بعد از اون سری آخر که رفتم خونهشون و بچههاش از اتاق بیرون نیومدن و چون تنها نبودم و کسی همراهم بود. کلی بعدش حرص خوردن و اعصاب خوردی برام پیش اومد. تصمیم داشتم دیگه اونجا نرم. وقتی صاحب خونه واسه مهمون ارزش قائل نیست چرا آدم بره اونجا؟ چطور مامان من رو مجبورم میکنه به اونجا رفتن. ولی دایی بچههاش رو مجبور نمیکنه که وقتی بعد از 2 سال رفتی خونهشون جلو مهمونی که بردی کوچیکت نکن و بیان حداقل یه سلام بدن. بعد گورشون رو گم کنن تو اتاقاشون؟ وقتی هم خانواده میخواستن برن اونجا گفتم میرم خونهی عمو و اونجا نمیام. ولی چون بابا خواهش کرد برم!(بعله یک چنین پدری دارم که خواهش میکنه خونهی برادرش نرم و برم خونهی برادر زنش! چون به نظرش نباید دایی رو به خاطر بچههاش ناراحت کرد.) فقط به خاطر بابا رفتم. و تمام مدت اونجا کظم غیض کردم که چیزی نگم.
شنبه هشتم مهر بعد از نماز مغرب از مشهد حرکت کردیم! منم توی مشهد سرما خوردم. خلاصه گلو درد و بدن درد همراهیم میکنن. توی سبزوار از بیرون یه نگاهی به مقبرهی حاج ملا هادی سبزواری انداختیم و راهمون رو ادامه دادیم. یه زائرسرا فکر میکنم نزدیکی های کاهک بود که بابا خسته شد و گفت شب رو همین جا بمونیم. بعد به جز من و بابا همه خوابن! ما دوتایی چادر زدیم و پتو و وسایل رو بردیم داخل چادر و بقیه رو بیدار کردیم که لطف کنید بیاید تو چادر بخوابید!
مامان رفت دستشویی! اول خواهری رو بردم تو چادر خوابوندم اومدم بیرون دیدم خالهم داره میره تو چادر بغلی! یعنی 30 ثانبه دیرتر از چادر اومده بودم بیرون خالهجان رفته بود تو چادر مردم! خاله رو راهنمایی کردم تو چادر خودمون و اونم خوابوندم! خودم رفتم دنبال یه سری خرت و پرت توی ماشین گشتن که پیدا کردنشون توی اون همه وسیله برای خودش پروژهای بود. بیست دقیقهای طول کشید تا پیداشون کنم بعد توی این مدت از مامانم خبری نبود! دیگه من نگران شدم رفتم دستشویی دیدم اونجا نیست! دوان دوان اومدم توی چادر خواهری رو بیدار کردم که مامان نیست من میرم دنبالش حواست به تلفنت باشه یه وقت لازم میشه زنگ بزنم و رفتم دنبال مامان. نگو طفلکی خواب آلود بوده حواسش نبوده از کدوم طرف اومده وقتی اومده بیرون نتونسته جهت رو پیدا کنه و گم شده! گوشیم که نبرده با خودش هی اینور رفته دنبال ما. هی اون ور رفته دنبال ما. پیدامون نکرده! از شانس بد نزدیک ما هم دو سه تا از مغازه دارا نشسته بودن گپ و گفتگو میکردن مامانم به خاطر فوبیایی که کلن خانوادگی نسبت به خورده شدن توسط مردا دارن میترسیده بیاد اون سمت رو خوب نگاه کنه! به خاطر همون فوبیا میترسیده بره به یکی از مغازهداره که هنوز مغازه ش بازه بگه یه زنگ به گوشی یه کدوم از ما بزنه! خلاصه مامان رو هراسون و از نفس افتاده در جایی با 180 درجه اختلاف از محل خودمون پیداش کردم! فقط موندم اگه منم مثل بقیه میگرفتم میخوابیدم چی به سرش اومده بود؟
حالا مامان صبح بیدار شده با بابا دعوا میکنه شب چرا منو همینجور ول کرده بودید؟ خلاصه بابا حسابی شرمنده شد که برخلاف که مامان توی راه خوابیده اون رانندگی کرده و خسته بود واسه همین نمیتونسته کشیک اهل و عیالش رو بده!
صبح تا همه جمع بشن و حرکت کنیم بغل ماشین ایستاده بودم. همون بندگان خدایی که خاله میخواست بره توی چادرشون ماشینشون روشن نمیشد کس دیگهای هم نبود. منو صدا کردن بیا ماشین رو هل بده! بعد که ماشین روشن شد هی گیر داده بودن خانوم مشهد میری التماس دعا و اینا! دیگه نزدم تو ذوقشون که ما دعاهامون رو کردیم اومدیم.
حرکت کردیم به سمت شاهرود وقتی رسیدیم بعد یه کم گشت زدن توی شهر رفتیم سمت آبشارش و صبحونه رو اونجا خوردیم. بعد اونجا آب بود ولی به خاطر بدتر شدن سرماخوردگیم نمیتونستم پام رو بذارم توش! همین جور که غصه میخوردم و محوطه رو میگشتم تاب پیدا کردم و تاب بازی تا حدی مانع غصه خوردنم شد.
توی راه بابا یهو یادش افتاده که زودتر بریم برسیم تهران تا بتونه بره مدرسه دنبال نوههاش. اونام ذوق کنن از دیدنش! حالا همه خوابیدن من بیچارهی سرماخورده مجبورم بیدار بمونم تا بابا خوابش نگیره! هی هر چی میگم بچه ها بیان ما رو تو خونه ببینن هم ذوق میکنن یه نیم ساعت وایسا نفس بگیر. کیه که گوش بده؟ دیگه رو دور تند دامغان و سمنان رو رد کردیم و زودتر از ساعتی که خواهری میره بچه ها رو بیاره رسیدیم خونهش.
نکتهی جالب اینجاست خود کسی که میگفت زود برسیم برم دنبال بچهها دید خستهس حال نداره بره! خواهریم(اونی که با ما مسافرت بود) که تهران میشه بچه ها عادت دارن به دیدنش. مامانم که کم خوابیده توی راه و خسته س. من رو به زور فرستادن که تو برو بچه ها ببیننت ذوق کنن! بیابون نزدیک نبود ولی خب خونهی خواهری به کوه نزدیکه و تمایل داشتم ول کنم همه چیز رو و سر به کوه بذارم. اما خودم رو کنترل کردم و با خواهری رفتم دنبال بچهها!
توی مسیر طبس از کنار همونجایی استکبار جهانی میخواسته حمله کنه گروگانای سفارتش رو آزاد کنه رد شدیم. دو تا ماکت اسباب بازی گذاشتن جای هلیکوپتر امریکاییها!
توی طبس رفتیم باغ گلشن که گویا به دورهی نادری برمیگرده قدمتش. دو سه تا پریز برق پیدا کردیم اونجا و نوبتی گوشیها و باتری دوربین رو میزدیم به برق. توی حوض وسط باغ سه تا پلیکان ول کرده بودن. انقد بامزه بودن. باغ پر بود از نخل و خرماهایی که ریخته بود زیر نخلها و بیشترش رو عابرین له کرده بودن! من و خواهری برای خوردن چند تا خرما جمع کردیم و همونجا خودیم. از باغ که راه افتادیم دیدیم خالهم دو تا کیسه پر خرما جمع کرده! تا آخر مسافرت هم دعوا بود سرشون که بخورید اینا رو. انگار خودمون بلد نبودیم جمع کنیم! نگفته بودم خالهم رو هم از ولایت مامان برداشتیم؟ جدی نگفته بودم؟ خب الان میگم. میدونید! مامان علاقه به پر کردن ماشین با وسایلی که بیشتر از نصفش توی سفر استفاده نمیشه داره. بعد بابا هم اصولن علاقه بسیاری داره که تا جایی که میشه ماشین رو از آدم پر کنه! سابقهی مسافرت 7نفری با رنو رو داره بابا! دیگه خودتون تصور کنید اینکه تعدادمون یه نفر کمتر از ظرفیت ماشین بود چقدر عذابش میداد. واسه همین توی ولایت مامان ظرفیت رو تکمیل کرد. فکر کنید زیر و رو و بغل ما پر از وسایل بود. بعد کافی بود بابا یه ترمز کوچیک کنه هر وسیلهای که گذاشته بودیم داشبورد عقبی(چیه خب؟ نمیدونم اسم اونجا چیه!) میریخت روی کلهمون. و کافی بود یه هل پوک از صندوق عقب بیرون بیاریم. عمرن اگه دوباره میشد توی صندوق جاش داد! صبحا فقط یه ساعت طول میکشید وسایل رو توی صندوق جا بدیم! یه معادلهی چند مجهولیای عجیب غریب بود این دوباره جا دادن وسایل واسه خودش.
شب رو در جوار برادر مفقود امام رضا گذروندیم! حالا خالهجان کم از باغ گلشن خرما جمع کرده بود یه کیسه هم از مراسمی که شب توی امامزاده بود جمع کرد آورد. بعد صبح هم زیر درختای نخل میگشت باز خرما جمع کنه! من خیلی دوست داشتم ول کنم همه چیز رو و سر به بیابون بذارم. هم جای بقیه باز میشد هم حرص خوردن نداشت.
صبح حرکت کردیم سمت فردوس. رفتیم باغ دلگشای فردوس. اونجا من و خواهری پامون رو گذاشتیم تو آب و داریم کیف میکنیم. بابا میگه چی میخورید براتون بیارم! بعد خاله با بابا دعوا میکنه چقدر لوس میکنی بچههات رو!(حالا هی بگین چرا میخوای سر به بیابون بذاری!) بابا میگه مگه چند بار دیگه قراره صبحونه رو توی باغ دلگشای فردوس بخورن که لوسشون نکنم. بعد از صبحونه حرکت کردیم سمت گناباد تا بریم بیدخت و خانقاه دراویش رو ببینیم.
شب رسیدیم تربیت حیدریه و همین جور که خیابونا رو بالا پایین میرفتیم تا تصمیم بگیریم شب رو کجا بمونیم یهو از جلوی مجتمع فرهنگیان رد شدیم!
حالا شما تصور کنید ما سه روزه حموم نرفتیم. همش هم زیر آفتاب بودیم. خلاصه کثیف و سیاه! توی مجتمع تالار داشتن و اتفاقن عروسیم بود. تا مامان و بابا برن اتاق بگیرن ما بیرون مجتمع ایستاده بودیم. بعد این آقایون صاحب مجلس که بیرون ایستاده بودن فکر کردن ما مهمونیم و یکی یه بار اومدن بهون گفتم ورودی خانوما از پشت ساختمونه! هی ما گفتیم برای عروسی نیومدیم، هی اینا ول نکردن! آخر میخواستم برگردم بگم آقا آخه ما ریختمون به مهمون عروسی میخوره؟
وای که حموم کردن اونجا بعد از سه روز چقدر کیف داد. صبح کمی شهر رو گشتیم و رفتیم مجتمع تاریخی قطبالدین حیدر. بعد حرکت کردیم به سمت مقصد اصلی سفر که مشهد بود! حدود ظهر بود که رسیدیم مشهد.
چهارشنبه شب رسیدیم ولایت مامان و شنبه صبح از اونجا حرکت کردیم به سمت ابیانه. تجربه ای که من توی دیدن اینجور جاها دارم اینه که به شکل غیر قابل توصیفی با عکسها و فیلمهایی که ازشون دیدیم فرق میکنن. فیلم و عکس خیلی زیباتر از خود اینجاهاست. در واقع بناها به شکل عجیبی از آنچه در عکسها میبینید زشتتر هستند! اولین بار این تجربه رو توی کاشان بعد از دیدن خانهی بروجردیها داشتم. خب ابیانه نه به اندازهی عکسها و فیلمهایی که ازش دیدم ولی در حد خودش زیبا و جالب بود. خونههایی که روی کوه بالا رفتن. رنگ قهوهای مایل به قرمز دیوار خونههاش. ایوون ها و پنجرههای چوبیش. کوچههای پیچ در پیچش. درختای تنومندش. روسریهای سفید و گلدار پیرزنهاش. همه زیبا بودن. و مردمش بسیار معاشرتی هستن. توی کندوان مردم به خصوص پیرزنها خیلی از توریستا خوششون نمیاد. ولی اینجا برعکس! حرف میزنن باهات! درواقع سر صحبت رو باز میکنن که لواشکی چیزی بهت بفروشن یا میگن عکس بنداز ازم پول بده بهم!
کوچه پس کوچهها رو که رد میکردم یه جایی یه پیرزن ازم پرسید عکس میگیری ازم؟ منم گفتم باشه! بعد گفت پولم بهم میدی؟ دیدم بغل یه بساط دست فروشی نشسته گفتم یه چیزی ازش میخرم. عکس رو انداختم گفتم یه چیزی ازت بساطتت بخرم که دیدم یه پیرمرد اومد گفت چی میخوای؟ نگو بساط مال یکی دیگه س! خلاصه هم از دست فروشه خرید کردم هم به پیرزنه پول عکس دادم! هی روزگار. ![]()
ناهار رو هم کنار یه آسیاب قدیمی توی ابیانه خوردیم. من و خواهریم که آب ببینیم بدو میریم پامون رو میذاریم توش. بسیار خوش گذشت.
قرارمون این بود که شب رو توی امامزاده علی عباس نزدیک ابیانه بمونیم! که بابا برنامه رو بهم ریخت و رفت سمت یزد! نق زدنهای من که یزد رو یه روزه نباید رفت، باید دو سه روز وقت بذاری براش! باشه یه مسافرت دیگه میریم یزد... هیچ خللی در تصمیمش ایجاد نکرد. ساعت 12 شب رسیدیم یزد! رفتیم هتل فرهنگیان و شب موندیم اونجا. صبح دیگه دوی سرعت بازدید از یزد شروع شد!
اول رفتیم آتشکده بعد رفتیم بخش قدیمی شهر و چهارراه امیرچقماق! تکیه امیرچقماق. موزهی آب که یه خونهی قدیمی بود. بازار. گنجینهی فرهنگ و هنر که اونم یه خونهی قدیمی بود. حمام خان که چای خونه و رستوران شده بود! خانهی مرتاض که دانشکدهی هنر و معماری یزد بود! بافت قدیمی شهر بسیار جالب بود. بازارهای فرعی که گودال باغچه داشتن. دیوارهای کاهگلی و بادبندهایی که از هر زاویه دیده میشدند. اگه ماشین ها و تیرهای چراغ برق نبود قشنگ میتونستی حس کنی یه قرن برگشتی عقب و داری توی کوچههای اون زمان قدم میزنی. تامل برانگیز اینکه بیشتر خونههای این قسمت شهر خالی بودن و ول شدن بودن به امان خدا! بعد رفتیم مسجدجامع و زندان اسکندر که اینم ظاهرن یه مدرسهی قدیمی بوده. همهی این جاها رو تو فاصلهی صبح تا ظهر رفتیم! ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم توی پارکی که بودیم جوی آب بود و بازم منو خواهری جفت پا رفتیم توی آب. بعد از ظهر نزدیک تاریک شدن هوا رفتیم باغ دولت آباد. که از هر باغ تاریخی که تا حالا رفتم زیباتر بود. فقط دوست داشتم سه چهار ساعت بشینم کیف کنم از هوای ملایم و صدای آبش، که خب نمیشد! و بعد یزد رو به طرف مقصد بعدی که طبس بود ترک کردیم! یه مقدار از راه رو رفتیم و شب رو نزدیک به خرانق بیرون یه مسجد چادر زدیم.
تخت سلیمان:
کمیتهی میراث جهانی «تخت سلیمان» را در فهرست میراث جهانی ثبت کرده است. ثبت در این فهرست موید ارزش استثنایی و جهانی یک مجموعه فرهنگی و طبیعی است، که لازم است به نفع تمام بشریت حفظ شود.





کوهی که توی این عکس و عکس بعدیه همون کوه زندان سلیمانه!

مناظر دروازه ی شمالی!

اونی که روسری سفید داره باباس. ما چون خانواده ی بسیار متدینی هستیم آقاهامونم حجاب می ذارن. ![]()








مناظر جنوب غربی!

نمای تخت از روی کوه زندان سلیمان.

و زندان سلیمان:




خب ما تو اون سه هفتهی سفر کجاها رفتیم!
مقصد اول ما تخت سلیمان بود. سه شنبه کلهی سحر از خونه حرکت کردیم و حوالی ظهر رسیدیم تخت سلیمان. از ماشین پیاده شدیم و بزرگترا رفتن یه سر به دستشویی بزنن. من و خواهری هم خوش خوشان راه افتادیم رفتیم به سمت ورودی محوطه. اونجا که رسیدیم دیدیم ای بابا! بلیت میخوان. ما هم کیف نیاوردیم. تازه کیفم داشته باشیم با کارت بازنشستگی بابا تخفیف میدن بهمون! برگشتیم پیش ماشین و منتظر شدیم مامان و بابا بیان. بعد که اومدن به شوخی گفتیم رفتیم راهمون ندادن گفتن باید بلیت بخرید! این بار بزرگترا رفتن سمت ورودی محوطه و ما کوچیکترا رفتیم دستشویی! تا ما بریم و برگردیم اونا رفته بودن داخل محوطه به نگهبانم گفته بودن بچههای ما الان میان راهشون بدید! تازه مامان شوخی ما رو جدی گرفته بود با نگهبان اونجا دعوا کرده بود چرا دخترای ما رو راه ندادید!
دریاچهی وسط محوطه خیلی قشنگ بود! چند تا جوی هم ازش میرن سمت مزارع اطراف. که برگشتنه من و خواهری بر لب جوی نشستیم و پاهامون رو تو آبش گذاشتیم و گذر عمر رو دیدیم! نمای دروازهی شمالی محوطه به زمینهای کشاورزی اطراف دید داره یه منظرهی زیبایی بود که در وصف نگنجد! و بنا، در واقع بناها* هر چند نیمه ویران بودند ولی عظمت و شکوه قرنها رو میشد توشون دید. تصور اینکه جایی هستی که خسروپرویز تاجگذاری کرده. جایی هستی که آتش جاویدان رو توش نگهداری میکردن. جایی هستنی که چندین دورهی تاریخی توش ساخت و ساز کردن...
بعد از تخت سلیمان رفتیم زندان سلیمان!* کوهیه نزدیک به تخت که باید بری برسی به قلهش تا زندان رو ببینی! مامان و بابا نیومدن و من و خواهری با چه مشقتی رفتیم بالا خودش داستانیه. در حدی که من وسطا بریدم و به خواهری گفتم نمیام. بعد که یه کم ایستادم و نفسم جا اومد دیدم حالا که تا اینجا اومدم بزار بقیه ش رو هم برم! در حین اینکه من ایستاده بودم و نمیرفتم بالا بابا اول فکر کرده دارم خستگی در میکنم بعد که دیده طولانی شد ایستادنم میخواسته زنگ بزنه بگه برو بالا ببین زندان رو که من دیگه زنگ نزده خودم راه افتادم و رفتم! حالا زندانه چطور بود! کوه شبیه به کوههای آتش فشان بود و دهانه داشت. که عمق دهانه تقریبن به اندازه ی ارتفاع کوه بود. به قله که میرسیدی یه دیوارهی باریک دورتا دورش بود و بعد این حفرهی وسط! حالا من میگم دیدنش خوف داشت، شما تا نبینید نمیتونید تصور کنید که نگاه کردن از اون بالا به پایین چه خوفی داشت.
بعد از زندانم راه افتادیم رفتیم سمت همدان که شب بمونیم اونجا و صبح راه بیفتیم سمت ولایت مامان! بابا قصد نداشت ما رو ببره علیصدر. دیگه ما اونقدر آه و ناله کردیم و کولی بازی درآوردیم که توی سه راهی همدان و علیصدر سر ماشین رو کج کرد رفتیم سمت غار! شب توی محوطهای اطراف غار چادر زدیم. آقا سرد بود اونجا، سرد بود اونجا! تا صبح تیلیک تیلیک لرزیدیم. صبحم بیدار شدیم و رفتیم غار رو ببینیم. داخل غار سوار قایق میشدی و یه مسیری رو با قایق طی میکردی بعد پیاده میشدی و بقیه ی مسیر رو روی پلهایی که روی آب زده شده بود و راهی که توی قسمت خشکی غار کشیده بودن طی میکردی بعد دوباره سوار قایق میشدی و از یه مسیر دیگه برمیگشتی به وردی غار. زیبایی اونجا رو نمیشه توصیف کرد.
بعدم رفتیم گنجنامه! با توجه به پدر مادر بهداشتیمون که نمیذاشتن ما در بچگی آشغال خوری بکنیم! من شخصن یک عقدهای به تمام معنا هستم در مورد آت و آشغال هایی که بیرون به اسم خوراکی میفروشن. بعد تصور کنید من اونجا از این پشمکای آشغالی دیدم! دیگه داشتم غش میکردم. خوشبختانه چون بزرگ شدیم دیگه میشه آت و آشغال خورد، عین ندید بدیدا تندی رفتم پشمک خریدم و آی از خوردنش کیف کردم، آی کیف کردم!
بعد از گنجنامه رفتیم همدان و آرامگاه بابا طاهر و ابوعلی سینا و گنبدسبز و بعدم دیگه حرکت کردیم سمت ولایت مامان!
عکس هم فراوان گرفتم که توی پستای جداگانه میذارم!
*من خودم شخصن اینجور جاها که میرم تعجب میکنم بندگان خدا اون زمان که امکانات ساخت و ساز الان نبوده چه جوری این بناها رو میساختن!
*نه زندان بوده نه مال سلیمان بوده. اسمش همینه فقط.
این بنا به سال 1313 خورشیدی با سرمایهی انجمن پارسیان هند ساخته شد. معماری این آتشکده تا حدودی از معماری آتشکدههای پارسیان هند تاثیر گرفته است.
آتش موجود در این آتشکده که زرتشتیان آن را ورهرام مینامند، حدود 1515 سال پیش در آتشکده ی ناهید پارس روشن شده و پس از نقل به چندین مکان در نهایت به این محل آورده شده و تاکنون با مراقبتهای انجام شده روشن باقی مانده است.
پ. ن: جلوی پنجرهای اتاقی که ورهرام بود نرده کشیده بودن و نمیشد از یه حدی نزدیکتر شد. بعد عکس که مینداختی این شکلی میشد.
نرده رو رد کردم و لنز دوربین رو چسبوندم به شیشه تا بتونم عکس واضحتری بندازم. چون عجله داشتم و گفتم الان از دوربین میبینن میان دمم رو میگیرن میندازنم بیرون.
دیگه به کادر بندی و اینا دقت نکردم! عکس خیلی خوب نشده.
پ. ن: دوست داشتم اونجا میموندم و وقتی هیربدها برای مراقبت از ورهرام میان میدیدمشون. یه روزی حتمن میرم اونجا و اینکار رو میکنم.
درسته که سفر خوبه و خوش میگذره و این صحبتا! ولی بازم توی تخت خودت خوابیدن و دستشویی خونه رو رفتن از سفر بهتره!![]()