قرار بود فردای روزی که از نمک‌آبرود برگشتیم، حرکت کنیم سمت فومن و از اون‌جا بریم ماسوله. شب دایی‌جان به من گفت که می‌دونم الان اجازه ی مامان بابات دست توئه! اصلن بچه‌ها که بزرگ می‌شن دیگه مامان باباها اختیار از خودشون ندارن! بچه چیزی رو نخواد اونام مجبورن نخوان، چیزی رو بخواد اونام مجبورن بخوان! بنابراین اجازه بده فردا هم بمونید این‌جا! منم اجازه دادم و موندیم!

حالا با شما تعارف ندارم که من از همون شب ماتم گرفته بودم که مجبورم فردا صبح کله‌ی سحر بیدار بشم. دیدم حالا یه روز بیش‌تر خوابیدنم واسه خودش یه روزه بذار بمونیم! هم این‌جوری به نفع آدمه هم ظاهرسازی می‌شه که من چه بچه‌ی خوبیم و این صحبتا!

اون روزم موندیم و بعد از ظهرش یه سر رفتیم شهر و بعد رفتیم دریا. شب وسایل رو جمع کردیم و بعد از حل معادله‌ی چند مجهولی خوابیدم!  

صبح زود بیدار شدیم و بعد از صبحونه و چیدین چند تا خرمالو از درختای ویلا، حرکت کردیم سمت مقصد بعد که ماسوله بود. با توجه به این‌که جی پی اسمون رو توی تهران گذاشته بودیم! نگفتم خواهری موند تهران که به کاراش برسه و بقیه مسافرت رو با ما نیومد؟ خب حالا که گفتم! بله جی پی اسمون که عبارت بود از گوشی خواهری رو توی تهران گذاشته بودیم و دیگه باید خیلی دقیق حواسمون به مسیر می‌شد که اشتباه نریم. رودسر و لنگرود رو رد کردیم و توی لاهیجان بابا جایی که از قبل می‌شناخت نگه داشت یه مقدار چای بخریم! تصادفن چای سبز هم داشت و منم دیدم چای سبزم رو به اتمامه گفتم نیم کیلو هم از اون بخریم. بابام که قربونش برم دستش به کم نمی‌ره! می‌خواست دو سه کیلو بگیره! بعد از کلی چونه زدن که چایی رو که سه سال پیش خریده بودی هنوز تموم نکردم. نیم کیلو مصرف دو سه سال منه، می‌مونه تو خونه کهنه می‌شه. تازه معلوم نیست طعمش چه‌جوریه بتونم بخورم یا نه، به یه کیلو خریدن رضایت داد. جالبه که وقتی تو خونه درست کردم دیدم خوب از آب دراومد! چای سیاهش البته برخلاف بوی خوبی که داشت خوب نبود. مامان وسط راه بیدار شده می‌بینه 4 تا کیسه چایی هست توی ماشین (دو تا نیم کیلو سبز و دوتا نیم کیلو سیاه.) با تعجب می‌پرسه اینا از کجا اومدن؟

از شما چه پنهون با توجه به این‌که دو نفر کم‌تر از ظرفیت ماشین بودیم و می‌دونستم این موضوع چقدر بابا رو اذیت می‌کنه. تمام طول راه رو وحشت داشتم نکنه این جاهای خالی خیلی اذیتش کنن و بخواد از این کسایی که توی جاده وایسادن منتظر ماشین رو سوار کنه!

توی فومن بعد از خرید کلوچه و بعد از این‌که یه مقدار دور میدون شهر گشتیم تا مسیر ماسوله رو پیدا کنیم. (کوچه‌ای که از اون باید می‌رفتیم به طرف مسیر ماسوله رو بسته بودن و همین باعث شد یه مقدار دور میدون بچرخیم تا پیدا کنیم از کجا باید بریم!) رفتیم به سمت ماسوله. 

جاده‌ فومن ماسوله اصلن یه مسیر عجیب غریبیه. هر چی در مورد زیبایی جاده‌ی شمال گفتم فراموش کنید. همین جاده‌ به تنهایی حریف تمام جاده‌های شماله. یعنی فقط برای دیدن همین جاده بری و قبل از ماسوله دور بزنی برگردی بازم ارزش رفتن داره.

خود ماسوله هم از همون اصل بناها از آن‌چه در عکس ها می‌بینید زشت‌ترند پیروی می‌کرد. ولی باز هم بسیار زیبا بود. هر چند مامان که نپسندید و گفت فیلمایی که تلویزیون ازش نشون داده بود خیلی قشنگ‌تر بودن. ولی من خیلی دوست داشتم اون‌جا رو. دیوارهای زرد رنگ، ایوون‌ها و پنجره‌های چوبی. شمعدونی‌های جلوی پنجره‌ها. عروسکای بافتنی جلوی مغازه‌ها. دره‌ی سبز مقابل روستا. همه منظره‌های بی‌نظیری ساخته بودن. مردمش هم خیلی راحت با گردشگرا کنار اومدن و در کمال آرامش در و پنجره ی خونه‌هاشون بازه و براشون مهم نیست هر کی رد می‌شه یه نگاه می‌ندازه داخل خونه‌شون. اونایی هم که اتاقی دارن برای اجاره تا کسی رو می‌بینن می‌پرسن واسه شب موندن اتاق میخوای؟

آیا فکر کردید فقط مامانه که فوبیا داره؟ نه خیر. سخت در اشتباهید! بابا هم فوبیا داره. مسلمن یکی از لذت‌های مسافرت اینه‌که بیرون غذا بخوری. یا حداقل غذای محلی جاهایی که می‌ری رو بخوری. ولی بابای ما فوبیای مسموم و خراب بودن غذای بیرون رو داره. که اصلن معلوم نیست چی ریختن توش. معلوم نیست از کی مونده. معلوم نیست چه جوری درست کردن. موادی که باهاش غذا درست کردن خرابه. اصلن سم ریختن توش هر کی بخوره مسموم میشه می‌میره! یعنی از گرسنگی هم بمیره بیرون غذا نمی‌خوره. چون از گرسنگی مردن به از غذای مسموم بیرون رو خوردن و مردنه! مگر جایی که بشناسه و مطمئن باشه به سالم بودن غذاش. اونم مگه چند تا می‌شه این جاهایی که می‌شناسه؟ بعد منم دلم می‌خواست یه بار میرزا قاسمی‌ای که خود شمالی ها طبخ می‌کنن بخورم. توی ماسوله بعد از اصرار فراوان و این‌که اینا زیرنظر اداره‌ی گردشگری هستن، غذاشون خوبه. من حتمن می‌خوام میرزاقاسمی بخورم و یه پرس باید برای من بگیری. بابا راضی شد، یعنی در واقع راضی نشد که از رستوران گردشگری ماسوله میرزاقاسمی بخره. می‌گم راضی شد چون گفت باشه و دو سه قدمی هم رفت سمت رستوران ولی به قول معروف پاش نمی‌کشید بره از وسط راه روش‌رو کرد طرف من و گفت آخه معلوم نیست غذاشون چه جوریه. یعنی هیچ جوره دلش رضا نمی‌داد! مستحضرید که چقدر اجازه‌ی مامان بابام دست منه! میرزاقاسمی نخورده از ماسوله راه افتادیم.

بابا خیلی دوست داشت از ماسوله بریم خلخال و از اونجا جاده‌ی اسالم خلخال رو بریم تا جنگلای اون طرف رو هم ببینیم. توی نقشه‌ یه بخشی از جاده‌ی ماسوله خلخال رو خاکی کشیده. احتمال می‌دادیم شاید آسفالت کرده باشن این راه رو. ولی وقتی پرس و جو کردیم فهمیدیم هنوز خاکیه و اون آقای بلیت فروش ورودی ماسوله گفت بهتره نرید این راه رو. ما هم برگشیتم فومن تا از اون‌جا بریم آستارا. جالب این‌که توی فومن اون کوچه ای که صبح بسته بود رو باز کرده بودن!

ناهار رو نزدیکی‌های صومعه‌سرا توی یه روستا خوردیم. با توجه به توی مسیر خوابیدن مامان، صبح که حرکت کردیم من جلو نشستم که بابا خوابش نگیره. بعد مامان دست پیش رو گرفت که من نمی‌خواستم بخوابم! چون تو جلو نشستی خوابیدم! بعد از ناهار هر کار کردم که خب برو جلو بشین ببینم می‌تونی بیدار بمونی یا نه، زیر بار نرفت. دوباره من نشستم جلو و مامان عقب دنباله‌ی خوابش رو گرفت و حرکت کردیم سمت آستارا.