قبل از سفر
برای این که خیلی فک نکنید داره خوش میگذره چراغا رو خاموش میکنم روضه میخونم. خانوما گریه کنن آقایون سینه بزنن!
ما داریم میریم مسافرت.
یعنی با بیش فعالی بابا میشه یه جورایی کنار اومد. ولی این بار و بندیل برداشتن مامان رو آدم نمیدونه کجای دلش بذاره؟! به اندازه ی نصف صندوق عقب فقط واسه خودش رخت و لباس آورده. تام میخوای دهنت رو باز کنی عصبانی میشه من که چیزی برنداشتم! فک کنید من و خواهری نفری یه دونه از این کاورای ۲۰ در ۳۰ در ۱۵ برداشتیم کل وسایلمون رو ریختیم توش. نفریم یه دونه کیف دستی داریم. مامان دو تا از اون کاورا فقط خورد و ریز برداشته. رخت و لباساش بماند. بعد دو تا کیف دستی پر داره. پرا! بعد تا صحبت میشه فلان چیز رو نمیشه بذاریم صندوق عقب. جا نیست، باید داخل ماشین جا به جاش کنیم. باز عصبانی میشه که نباید داخل ماشین رو شلوغ کنید!
بابام که قربونش برم خودش رو راحت کرده صندوق عقب چیدن رو انداخته گردن من. هنوز مسافرت شروع نشده من به مرحله ی "ول کنم همه چیز رو سر به کوه بذارم" رسیدم!