سفرنامه 2
چهارشنبه شب رسیدیم ولایت مامان و شنبه صبح از اونجا حرکت کردیم به سمت ابیانه. تجربه ای که من توی دیدن اینجور جاها دارم اینه که به شکل غیر قابل توصیفی با عکسها و فیلمهایی که ازشون دیدیم فرق میکنن. فیلم و عکس خیلی زیباتر از خود اینجاهاست. در واقع بناها به شکل عجیبی از آنچه در عکسها میبینید زشتتر هستند! اولین بار این تجربه رو توی کاشان بعد از دیدن خانهی بروجردیها داشتم. خب ابیانه نه به اندازهی عکسها و فیلمهایی که ازش دیدم ولی در حد خودش زیبا و جالب بود. خونههایی که روی کوه بالا رفتن. رنگ قهوهای مایل به قرمز دیوار خونههاش. ایوون ها و پنجرههای چوبیش. کوچههای پیچ در پیچش. درختای تنومندش. روسریهای سفید و گلدار پیرزنهاش. همه زیبا بودن. و مردمش بسیار معاشرتی هستن. توی کندوان مردم به خصوص پیرزنها خیلی از توریستا خوششون نمیاد. ولی اینجا برعکس! حرف میزنن باهات! درواقع سر صحبت رو باز میکنن که لواشکی چیزی بهت بفروشن یا میگن عکس بنداز ازم پول بده بهم!
کوچه پس کوچهها رو که رد میکردم یه جایی یه پیرزن ازم پرسید عکس میگیری ازم؟ منم گفتم باشه! بعد گفت پولم بهم میدی؟ دیدم بغل یه بساط دست فروشی نشسته گفتم یه چیزی ازش میخرم. عکس رو انداختم گفتم یه چیزی ازت بساطتت بخرم که دیدم یه پیرمرد اومد گفت چی میخوای؟ نگو بساط مال یکی دیگه س! خلاصه هم از دست فروشه خرید کردم هم به پیرزنه پول عکس دادم! هی روزگار. ![]()
ناهار رو هم کنار یه آسیاب قدیمی توی ابیانه خوردیم. من و خواهریم که آب ببینیم بدو میریم پامون رو میذاریم توش. بسیار خوش گذشت.
قرارمون این بود که شب رو توی امامزاده علی عباس نزدیک ابیانه بمونیم! که بابا برنامه رو بهم ریخت و رفت سمت یزد! نق زدنهای من که یزد رو یه روزه نباید رفت، باید دو سه روز وقت بذاری براش! باشه یه مسافرت دیگه میریم یزد... هیچ خللی در تصمیمش ایجاد نکرد. ساعت 12 شب رسیدیم یزد! رفتیم هتل فرهنگیان و شب موندیم اونجا. صبح دیگه دوی سرعت بازدید از یزد شروع شد!
اول رفتیم آتشکده بعد رفتیم بخش قدیمی شهر و چهارراه امیرچقماق! تکیه امیرچقماق. موزهی آب که یه خونهی قدیمی بود. بازار. گنجینهی فرهنگ و هنر که اونم یه خونهی قدیمی بود. حمام خان که چای خونه و رستوران شده بود! خانهی مرتاض که دانشکدهی هنر و معماری یزد بود! بافت قدیمی شهر بسیار جالب بود. بازارهای فرعی که گودال باغچه داشتن. دیوارهای کاهگلی و بادبندهایی که از هر زاویه دیده میشدند. اگه ماشین ها و تیرهای چراغ برق نبود قشنگ میتونستی حس کنی یه قرن برگشتی عقب و داری توی کوچههای اون زمان قدم میزنی. تامل برانگیز اینکه بیشتر خونههای این قسمت شهر خالی بودن و ول شدن بودن به امان خدا! بعد رفتیم مسجدجامع و زندان اسکندر که اینم ظاهرن یه مدرسهی قدیمی بوده. همهی این جاها رو تو فاصلهی صبح تا ظهر رفتیم! ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم توی پارکی که بودیم جوی آب بود و بازم منو خواهری جفت پا رفتیم توی آب. بعد از ظهر نزدیک تاریک شدن هوا رفتیم باغ دولت آباد. که از هر باغ تاریخی که تا حالا رفتم زیباتر بود. فقط دوست داشتم سه چهار ساعت بشینم کیف کنم از هوای ملایم و صدای آبش، که خب نمیشد! و بعد یزد رو به طرف مقصد بعدی که طبس بود ترک کردیم! یه مقدار از راه رو رفتیم و شب رو نزدیک به خرانق بیرون یه مسجد چادر زدیم.