از خرم‌آباد حرکت کردیم سمت کرمان‌شاه! فیروزآباد رو رد کردیم. خروجی نورآباد یه پارک بود اون‌جا وایسادیم برای ناهار. توی مسیر که می‌رفتیم یه ماشین عروس بود که گاهی ما ازش جلوتر می‌رفتیم و گاهی اون! تازه رسیده بودیم به پارک که دیدیم ماشینه اومد نگه داشت! پیاده شدن و فیلمبرداری کردن و رفتن. بعد تو فاصله‌ یکی دو ساعتی که ما اون‌جا بودیم 8 تا عروس داماد دیگه برای فیلم‌برداری اومدن اون‌جا! ظاهرن پارکه خیلی کاربرد داره برا فیلم برداری! انقدر که حتی دسته‌ی نوازنده تو پارک بودن!

بعد از ناهار هفت چشمه و هرسین رو کردیم و رفتیم بیستون! بیستون یه مجموعه از آثاره. نقش برجسته و غار و مجسمه هرکول که هیچم شبیه هرکول نبود. به قد و قواره‌ی یه آدم عادی تراشیده بودنش. پرستشگاه و نیایشگاه که من پیداشون نکردم! کاروانسرا و یه بنا که فقط پی هاش بود... یه برکه بسیار زیبا هم داره. با توجه به این که بیش‌تره دیدنی‌هاش به جز کاروانسرا و برکه توی ارتفاعه و برای دیدنشون باید یه مقداری تپه نوردی کرد! پیش‌نهاد می کنم عین من با صندل راه نیفتید برید! چون‌که یه عالمه سنگ‌‌ریزه می‌ره تو کفشتون! یه کار به‌تری که می‌تونید بکنید، دوربین شکاری بخرید وقتی می‌خواید برید اون‌جا! راحت از پایین نگاه کنید!

قسمتی که معروف به فرهادتراشه توی عرض کوه و سطحی کنده شده! ما هی اون‌جا مسخره بازی درمی‌آوردیم که حقش بوده شیرینو ندن بهش. چرا این‌جوری کنده کوه رو؟ عمیق باید می‌کند می‌رسید اون ور کوه! بعد فکر کردیم خب شاید داشته دنبال قسمتی می‌گشته که سنگای کوه پوک ترن و راحت‌تر می‌شه کندش!

پایین قسمت فرهاد تراش، همون بالای تپه چند نفر یخدون گذاشته بودن و بستنی و نوشمک می‌فروختن. ملت فرهیخته هرچی خورده بودن آشغالش رو انداخته بودن اون‌جا. سطح بسیار وسیعی پر بود زباله! حتی برکه ی پای بیستون هم پر از زباله بود! دل آدم برای ماهی های تو برکه می‌سوخت که یه سری نفهم این‌جوری خونه شون رو کثیف کردن.

یه نقش برجسته بود که دو تا پادشاه تو فاصله های زمانی متفاوت کنار هم تراشیده بودن! بعد شخص شخیص "شیخ علیخان زنگنه" اون همه کوه رو ول کرده اومده صاف روی اون نقش برجسته وقف‌نامه تراشیده!

قسمت اصلی بیستون که نقش برجسته داریوشه جلوش داربست و تخته کشیده بودن هیچی معلوم نبود.

با توجه به گستردگی محوطه هر کدوم از ما یه طرف رفته بودیم. من بالای فرهاد تراش بودم که دیدم بابا پایینه صداش زدم وایسه منم بهش برسم با هم بریم. رفتیم کنار ماشین و منتظر شدیم مامان و خواهری بیان. جایی که ماشینا پارک کرده بودن یه دیواره تقریبن یه متری بود که یه مورچه می‌خواست ازش بالا بره ولی وسطا می‌افتاد. من هی نگاه کردم و تشویقش کردم و هی گفتم تو می‌تونی. حتی یکی دو بار  خواستم به کمک برگی چیزی بذارمش بالا. ولی خیلی وول می‌زد از رو برگم می‌افتاد. سرانجام بار سی و هشتم تونست بره بالای دیواره. من  و خواهری که اومده بود تشویقش کردیم! منتها عین اون داستانه مورچه و سردار بود؟ پادشاه بود؟ چی بود؟ عبرت نگرفتیم و متحول نشدیم.

از بیستون رفتیم سمت طاق بستان و کرمان‌شاه!  

رفتیم رسیدیم طاق بستان. ماشین رو اولای مسیر پارک کردیم و پیاده راه افتادیم سمت محوطه طاق بستان. من جلو جلو می‌رفتم که با تعداد زیادی عموهای پلیس مواجه شدم. ماشینای قفس دار و باتوم و سر و شکل دهشتناک. قدر مسلم اینا حافظ امنیت مردمن!!! احتمالن اون‌جا می‌شن که اراذل و اوباش رو جمع کنن. باید با دیدنشون فکر کنیم که به به چقدر خوب که اینا هستن. با حضورشون من خیالم راحته! ولی اگه فکر کردید که من با دیدنشون ترسیدم. جلوتر نرفتم، صبر کردم مامان و بابام برسن و فکر کردم کثافتا اومدن بچه‌های مردم رو اذیت کنن. درست فکر کردید. بعله! از مواهب زندگی زیر پرچم ج.ا اینه که آدم پلیس می‌بینه می‌ترسه و حس نفرت داره نسبت بهشون.

رفتیم داخل محوطه و با منظره‌ای متفاوت از چیزی که من از مسافرت سال‌های گذشته یادم بود مواجه شدیم. دور طاق‌ها و نقش برجسته ها رو خندق کندن! برکه ی کنارش پر از اردک و مرغابی بود.

یه کم گشتیم و رفتیم پارکی که بغلش درست کردن و اگه فکر کردید من چسبیده بودم به بابا که یه وقت غولای فوق الذکر موقع عبور از جلوشون نخورنم بازم درست فکر کردید!

یه چند تا دستگاه بستنی ساز گذاشته بود اولای پارک و من گفتم بابا بستنی! ایشونم که فوبیاش مجدد فعال شده بود گفت معلوم نیست سالم باشن یا نه! حالا اون همه آدم می‌خوردن هیچشون نمی‌شه. همه‌ی سم ها منتظرن ما یه چیزی بخوریم حمله کنن طرفمون.

با توجه به این که دیگه داشت شب می‌شد و از قبلم زنگ زده بودیم خانه‌ی معلمشون جواب نداده بودن. بابا پرسید شب اینجا بمونیم؟ یا بریم ببینیم خانه معلم جا داره یا نه؟ مام دیدیم طفلک خسته س. گفتیم همین جا بمونیم.

از جلو غولا رد شده بودیم. بنابراین بابا منو فرستاد که برو ببین کجا جا هست برای چادر و دستشویی رو پیدا کن. منم می‌رم ماشین رو بیارم. پارک کنار طاق بستان بسیار بزرگ و نسبتن زیبا بود. ولی با وجود این‌که بغل طاق بستانه و منطقه ی توریستیه و باید امکانات کافی واسه اون همه آدم که میان اونجا و آدمایی که شب می‌خوان بمونن داشته باشه، از نظر امکانات افتضاح بود. یه آبخوری اول پارک بود. بعد یه دستشویی آخر پارک. با وجود این که کلی هم گشتم دیگه دستشویی و آبخوری دیگه ای پیدا نکردم. اون محوطه وسیع حداقل باید دو تا دستشویی و چند تا آبخوری داشت. خیلی بد بود از این نظر. یه سوپری بسیار بداخلاقم داشت پارکه که موقع خرید ازش احساس می‌کردی انگار قراره مجانی بهت جنس بده انقدر که اخم و تخم و غر غر می‌کرد وقتی سوالی ازش می‌پرسیدی! طرف فقط نزدمون!

خلاصه. رفتم جا پیدا کردم و برگشتم با ماشین رفتیم اون نزدیکی و چادر زدیم و بابا گفت من خسته‌ام می‌خوام بخوابم. من که از ابتدایی که قرار به اونجا موندش شد نیات پلید داشتم تو ذهنم! تو دلم گفتم به به. چه خوب. گفتم من می‌خوام برم بگردما. خواهریم گفت منم میام. مامانم از اون ور پرید وسط که منم میام! با وصفی که از خاله‌جان ها رفت باید بتونید حدس بزنید آدمی که خواهر اوناس چقدر می‌تونه دل‌چسب باشه! بنابراین گفتم نمی‌خوام تو رو نمی‌برم! بابام پشت زنش در اومد که می‌دونی بچه بودی چقدر تو بغلش گردونه تو رو؟ الان با پای خودش می‌خواد بیاد نمی‌بریش؟ منم حرصم در اومد گفتم به من چه؟ مگه من گفته بودم منو به دنیا بیارید که منت گردوندن می‌ذارید سرم؟ درآخر قرار شد مامانم بیاد باهامون.

هیچی دیگه. رفتیم از یه گوشه پارک شروع کردیم و تو مسیر هر خوراکی ای که بود خریدیم خوردیم! ساندویچ فلافل. سمبوسه. پشمک. بستنی. کلیم مسخره بازی درآوردیم که بابا اگه بفهمه ما چقدر خوارکی غیرمجاز و ناسالم خوردیم باید ببریمش بیمارستان! چون که از فکر خوردن اینام مسموم می‌شه.  بعد که مطمئن شدیم هیچ خوراکی‌ای نمونده که اون‌جا بفروشن و ما نخورده باشیم! رفتیم گرفتیم خوابیدیم. هنوزم با وجود گذشت قریب به دو ماه! از خوردن اون همه خوراکیه مسموم، نمردیم!

 

 

پ. ن: توی یه بخشایی از استان اصفهان و لرستان و کرمان‌شاه و تا یه حدودی هم کردستان. حد فاصل بین شهرها. تا چشم  کار می‌کرد و تا چشم کار می‌کرد مزارع گندم بود. هر جایی که می‌شد شخم بزنن و گندم بکارن رو کاشته بودن. فقط گاهی یه تیکه‌هایی از کوهاش که سنگ بود خالی مونده بود وسطا. به خصوص که منطقه چندان کوهستانی نیست. بیش‌تر تپه هست جای کوه. عملن حر فاصل شهر‌ها فقط مزرعه بود. منظره‌های بسیار زیبایی بود. و افسوس و صد افسوس و هزاران افسوس که ما بعد از درو داشتیم اون مسیر رو می‌رفتیم. اگه یه هفته 10 روز زودتر حرکت کرده بودیم گندمزار می‌دیدم. حتی تصور دیدن گندمزار تو اون سطح وسیع هیجان انگیزه. حیف...