قبلش بگم کسایی که تیتیش و بهداشتین یا موقع اینترنت گردی چیزی می‌خورن، این پست رو نخونن.

شب رو توی پارک بغل طاق بستان خوابیدیم. حوالی ساعت 4 بود که من از سرما بیدار شدم. ولی حال نداشتم بلند بشم پتو بکشم روم. همون‌ جوری لرزیدم و دیگه خوابم نبرد.

صبح بیدار شدیم و بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم بریم. سرویس پارک رو که گفتم یه دونه بود برای کل پارک. صبحم که ترافیک می‌شه. من نرفتم دستشویی و گفتم توی راه بلاخره یه جایی وایمیستیم می‌رم. از آبخوری اول پارک بطریا رو پر کردیم، مسواک زدیم و راه افتادیم.

وسط اتوبان منتهی به طاق بستان فضای سبز درست کردن و تابای بزرگ گذاشتن. منو خواهری رفتیم یه کم تاب سواری کردیم و بابام وسطاش اومدم هولمون داد و رفتیم شهر رو بگردیم.

من کردا رو دوست دارم! تعصبشون نسبت به نژاد و قومیت و زبونشون رو دوست دارم. تقیدشون به پوشیدن لباس سنتیشون رو دوست دارم. از ابتدایی که وارد محدوده‌ی کرد نشین شدیم هی چشمم دنبال افراد با لباس محلی بود. برخلاف انتظارم توی کرمان‌شاه خیلی کم بودن این افراد. خانوم با لباس محلی هم ندیدم. (نمی‌گم نیست. توی اون قسمتایی که ما می‌گشتیم من ندیدم.)

کمی شهر رو گشتیم و بابا رفت از جایی که می‌شناسه کاک و نون برنجی بخره. خب من دوست ندارم شیرینی‌هاس سنتی کرمان‌شاه رو. به خصوص نون برنجی که موقع خوردنش به نظرم انگار خاک اره می‌خورم. بابا یه بسته کاک و یه مقدار نون برنجی گرفت. نون برنجیه چون کاملن تازه بود یه مقدار خوش‌مزه و قابل تحمل بود به نظرم.

بازم کلی شهر رو گشتیم دنبال نونوایی بربری و بازم پیدا نکردیم! بی خیال صبحونه شدیم و گفتیم همین شیرینی ها رو می‌خوریم برای صبحونه.

راه افتادی سمت پاوه از روان‌سر و جوان‌رود رد شدیم. توی جوان‌رود بود به نظرم که دیگه تعداد کسایی که لباس محلی داشتن غالب بود به بقیه. برای ناهار رسیدیم پاوه. بابا اولین پارکی که  دید نگه داشت برای ناهار. منم دوان دوان رفتم سمت دستشویی های پارک! بعد دیدیم به علت تعمیرات بسته‌س! برگشتم پیش بقیه پرسیدم چی‌کار کنم؟ بابا گفت با خواهری برید جلوتر حتمن مسجدی چیزی هست. مام راه افتادیم دنبال مسجد! سر ظهرم بود. همه جا بسته. تک و توک کسی بیرون بود. از هر کسی می‌پرسدیم مسجد؟ می‌گفت یه کم جلو تره. هی رفتیم جلو دیدیم دیگه داریم می‌رسیم آخر شهر! منم عصبی شدم. نزدیکه گریه کنم. یه سکو بود کنار خیابون نشستم گفتم من دیگه نمی‌تونم تکون بخورم! خواهری گفت من می‌رم ماشین رو بیارم بریم اون یکی مسیر رو هم بگردیم. خواهری رفت و منم چند دقیقه نشستم دیدم خبری نشد ازش. گوشیمم همراهم نبود زنگ بزنم بپرسم چی شد؟! یه مقدارم حالم به‌تر شده بود راه افتادم یواش یواش برگشتم. رفتم دیدم مامان نذاشته خواهری ماشین رو بیاره! بابا رفته قاتی راهیان نوری که اومدن تو پارک اتراق کردن دارن نماز و زیارت می‌خونن! منم تحت فشار! شروع کردم داد و بی‌داد که یعنی چی؟ سر ظهره پرنده پر نمی‌زنه تو خیابون یه دونه ماشینم محض رضای خدا رد نمی‌شه. از چی ترسیدی نذاشتی ماشین رو بیاره؟ برنامه‌ی راهیان نوره تموم شد. بابا اومد و با ماشین رفتیم دنبال مسجد بگردیم! یه مقدار جلو تر پمپ بنزین بود. پریدم پایین و دوان دوان رفتم سمت دستشویی که کارکنانش گفتن آب قطعه! برگشتم و یه مقدار شهر رو گشتیم و دریغ از یه دونه مسجد که ببینیم! به حق چیزای ندیده! اون وسطم بابا رفته رو منبر که مگه من صبح نگفتم برو دستشویی؟ گفتم من الان حالم خوب نیست. زنتم حرصم رو درآورده، دیگه بحث نکن باهام. خلاصه یه دونه دار القران دیدیم که درش باز بود. بابا گفت برید ببینید دستشویی دارن؟ رفتیم تو دیدم بندگان خدا دارن ناهار می‌خورن! پرسدیم آب وصله این‌جا و می‌شه بریم دستشویی؟ که جواب مثبت بود و سرانجام به سر منزل مراد رسیدم!

 از دارالقرآن که اومدیم بیرون. دیدم به به. چقدر زندگی زیباس. هوا چقدر خوبه. آسمون چقدر آبیه. چقدر صدای پرندگان گوش نوازه. همه چی چقدر قشنگه!

برگشتیم پارک و ناهار خوردیم. گفتم یه مقدار استراحت کنیم. منم شب خوب نخوابیدم، یه چرتی بخوابم. ولی بابا گفت نه راه بیفتیم بریم. قرار بود بریم مریوان. مسیر بین پاوه و مریوان یه جورایی مرزی محسوب می‌شه. بعد از نظر جاده هم جز جاده های درجه ی چهارمه! بنابراین بابا از چند نفر پرسید که این مسیر برای رفتن خوب هست یا نه؟ که اگه مناسب تردد نباشه برگردیم از روان‌سر بریم سنندج. از اون‌جا بریم مریوان. ولی گفتن جاده مشکلی نداره. مام راه افتادیم سمت مریوان. یه جاده ای داشت. یه جاده ای داشت! یه جاده ای داشت. این که زنده ازش بیرون اومدیم جای شکر داره. اصلن چیزی به عنوان مسیر صاف توی اون جاده تعریف نشده. فقط پیچ هست و گردنه. . اونم پیچ های شدیدن تند. درواقع لب کوه به اندازه ی رد شدن دوتا ماشین راه صاف  کردن، زیر پام که دره س! گاردریل هم نداره! مامان طفلک بعدن می‌گفت من می‌ترسیدم پایین کوه رو نگاه کنم. فکر می‌کردم اگه پایین رو نگاه کنم می‌افتیم تو دره!

توی مسافرت قبلی. حوالی یزد بود. می‌خواستیم یه مسیر ناآشنا رو بریم. بابا اون جا پرسید که مسیر چطوره و اینا؟ گفته بودن که خوبه فقط گردنه هست توی مسیر. مام رفتیم دیدم گردنه کجا بود بابا؟ یه تپه س، دو تام پیچ ملو و نامحسوس داره جاده. این بندگان کویر نشین خدا انقدر کوه و پیچ ندیدن فکر می‌کنن اون‌جا گردنه س. اینا بیان طرفای ما گردنه هامون رو ببینم چی می‌گن؟ بعد تو مسیر پاوه مریوان کلی خندیدم که این‌جا واسه ما گردنه دیده هام ترسناکه. اونایی که اون‌جا به دو تا پیچ می‌گفتن گردنه بیان این‌جا رو ببینن چی می‌گن؟

 خلاصه به سلامت رسیدیم مریوان.