صبح بیدار شدیم و وسایل رو جمع کردیم. ولی با توجه به این که قبل از رفتم باز برمی‌گشتیم مجتمع وسایل رو نذاشتیم تو ماشین!

راه افتادیم سمت فلک‌الافلاک! این بار ماشین رو توی پارکینگ گذاشتیم و بازم یه عالمه راه پیاده رفتم تا برسیم به قلعه!

موقع خریدن بلیت بابا کارت بازنشستگیش رو نشون داد. بعد چون نفراتی که قبل از ما بلیت می‌خریدن دانش‌جو بودن و تخفیف گرفته بودن. گفت: دوتا دانش‌جوام هست همراهمون! مسوول اون‌جام گفت: پس با این حساب یه چیزیم ما باید بهتون بدیم! مجانی فرستادمون داخل!

مسیر رسیدن به قلعه رو خیلی خوب درست کردن. سنگ فرشه و گل‌کاری داره دو طرف راه.

خود قلعه م خوب بود. یعنی تو ذوق نزد! قبلنم گفتم بناها به شکل حیرت آوری از آن‌چه در عکس‌ها می‌بینید زشت‌ترند. معمون کثیف‌تر و ویران‌تر و کوچیک ‌تر از چیزین که توی عکس و فیلم نشون می‌ده. فلک الافلاک ولی خوب بود. به اندازه ی تصاویرش بزرگ و باشکوه. دو تا حیاط داره و اتاق‌هایی که دور تا دورن توی حیاط اول که کوچیک‌ترم هست کافی‌شاپ و عکاسی کردن. توی اتاقای حیاط دوم موزه درست کردن. اون‌جوری که توی عکسای موزه بود. قبلن توی حیاط‌ها باغ‌چه‌های بزرگی بوده. ولی الان سنگ ‌فرشش کردن. حوض‌های توی حیاط هم بی‌آب بودن! منظره‌ی شهر از بالای قلعه بی‌نظیر بود.

موزه بیش‌تر موزه‌‌ی مردم شناسی بود! یه جاهایی مشاغل سنتی رو نشون داده بود. بعد اون قسمتی که کارگاه خراطی بود من هیجان زده داد زدم خواهری بیا این‌جا خره خراطی* می‌کرد دارن! که با نگاه‌های طفلک خل وضعه رو به رو شدم!

می‌خواستم از این در عکس بندازم + + ببینید چه هم‌وطن‌های فرهیخته ای داریم! محض رضای خدا یک سانتی‌متر مربع هم جای خالی نذاشتن رو در! بعد واسه این که اندازه‌ش مشخص بشه اون سکه رو گذاشتم کنارش! ولی دره لج میکرد هی سکه رو می‌نداخت زمین. فضام بزرگ صدای افتادنش می‌پیچید! اصلن یه وضعی! آخرم زور من به زور دره چربید، سکه رو گذاشتم و عکس انداختم!

موزه رو گشتیم و یه مقدارم شیطنت کردیم! اومدیم بیرون!

 موقع بیرون اومدن از قلعه یه دختر بچه بیرون تو محوطه‌ی ورودی بود عینه عین هاناپیرزاده! همون شکل و همون قد و قواره که تو وبلاگش هست! واقعنی فکر کردم خودشه! حتی صدا زدم هانا و منتظر بودم برگرده نگاه کنه! منتها واکنشی نشون نداد! 

برگشتیم مجتمع و بار و بندیل رو جمع کردیم. راه افتادیم سمت کرمان‌شاه!

 

 

*اشاره به شعر:

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود، پیرزنه نشسته بود . اسبه عصاری می کرد، خره خراطی می کرد ، سگه قصابی می کرد ، گربه هه بقالی می کرد، شتره نمد مالی می کرد، موشه ماسوره می کرد، بچه موش ناله می کرد . پشه رقاصی می کرد ، کارتنک بازی می کرد ، فیل اومد آب بخوره ، افتاد و دندونش شکست...

 

پ. ن: بروجرد از قسمت قبل جا مونده بود!

قبل از رسیدن به خرم آباد یه سرم رفته بودیم بروجرد! یادم رفت قسمت قبلی بگم!

شهر قشنگیه! قصدمون این بود که بریم خونه‌ی مرجع تقلید فقید آقای بروجردی! رفتیم و خونه‌ی آقای بروجردی رو پیدا کردیم! ولی نزدیکش جای پارک نبود. کلی خیابونای اطراف رو دور زدیم. با فاصله‌ی خیلی زیاد ماشین رو پارک کردیم و راه افتادیم سمت خونه.

خونه اولای کوچه بود. ولی دری که مربوط بهش بود معلوم بود مدت‌هاس باز نشده! یه در چوبی قدیمی! بابا رفت جلو تر که ببینه از جهت دیگه‌ای در هست یا نه! تا بره و بیاد من از یه خانوم که رد می‌شد پرسیدم در خونه‌ی آقای بروجردی کدومه؟ ورودی رو نشون داد و گفت سرایدار داره این‌جا معمولنم می‌شه! چند قدم رفت و بعد برگشت گفت اگه بار اولتونه می‌رید حاجت بخواید!

در زدیم و سرایدار در رو باز کرد! بنده خدا با زیرپوش و شلوارراحتی نشسته بود تو حیاط سیب‌زمنی سرخ می‌کرد! که با سه تا خانوم مواجه شد! گفتیم: اومدیم خونه رو ببنیم امکانش هست یا نه؟ همین جور که عقب عقب می‌رفت تو اتاقش گفت بله!

زنگ زدیم بابام اومد! ظاهرن به عنوان حسینیه استفاده می‌کنن خونه رو. سقف حیاط رو پوشوندن و یه سری قسمتای دیگه‌م به خونه اضافه کردن که ورودی خونه از اون قسمتای الحاقیه! بیش‌تر اتاقا بسته بودن و فقط دو تا از اتاقا برای بازدید باز بود. یه کم اون‌جا بودیم و از آقای سرایدار که لباس پوشیده و بسیارم خوش‌تیپ شده بود! تشکر کردیم و برگشتیم سمت ماشین. تو راهم پیراشکی گرفتیم! با آرد سیاه درست شده بود پیراشکیه!

از بروجرد رفتیم سمت خرم‌آباد!