سفرنامه 4
شنبه هشتم مهر بعد از نماز مغرب از مشهد حرکت کردیم! منم توی مشهد سرما خوردم. خلاصه گلو درد و بدن درد همراهیم میکنن. توی سبزوار از بیرون یه نگاهی به مقبرهی حاج ملا هادی سبزواری انداختیم و راهمون رو ادامه دادیم. یه زائرسرا فکر میکنم نزدیکی های کاهک بود که بابا خسته شد و گفت شب رو همین جا بمونیم. بعد به جز من و بابا همه خوابن! ما دوتایی چادر زدیم و پتو و وسایل رو بردیم داخل چادر و بقیه رو بیدار کردیم که لطف کنید بیاید تو چادر بخوابید!
مامان رفت دستشویی! اول خواهری رو بردم تو چادر خوابوندم اومدم بیرون دیدم خالهم داره میره تو چادر بغلی! یعنی 30 ثانبه دیرتر از چادر اومده بودم بیرون خالهجان رفته بود تو چادر مردم! خاله رو راهنمایی کردم تو چادر خودمون و اونم خوابوندم! خودم رفتم دنبال یه سری خرت و پرت توی ماشین گشتن که پیدا کردنشون توی اون همه وسیله برای خودش پروژهای بود. بیست دقیقهای طول کشید تا پیداشون کنم بعد توی این مدت از مامانم خبری نبود! دیگه من نگران شدم رفتم دستشویی دیدم اونجا نیست! دوان دوان اومدم توی چادر خواهری رو بیدار کردم که مامان نیست من میرم دنبالش حواست به تلفنت باشه یه وقت لازم میشه زنگ بزنم و رفتم دنبال مامان. نگو طفلکی خواب آلود بوده حواسش نبوده از کدوم طرف اومده وقتی اومده بیرون نتونسته جهت رو پیدا کنه و گم شده! گوشیم که نبرده با خودش هی اینور رفته دنبال ما. هی اون ور رفته دنبال ما. پیدامون نکرده! از شانس بد نزدیک ما هم دو سه تا از مغازه دارا نشسته بودن گپ و گفتگو میکردن مامانم به خاطر فوبیایی که کلن خانوادگی نسبت به خورده شدن توسط مردا دارن میترسیده بیاد اون سمت رو خوب نگاه کنه! به خاطر همون فوبیا میترسیده بره به یکی از مغازهداره که هنوز مغازه ش بازه بگه یه زنگ به گوشی یه کدوم از ما بزنه! خلاصه مامان رو هراسون و از نفس افتاده در جایی با 180 درجه اختلاف از محل خودمون پیداش کردم! فقط موندم اگه منم مثل بقیه میگرفتم میخوابیدم چی به سرش اومده بود؟
حالا مامان صبح بیدار شده با بابا دعوا میکنه شب چرا منو همینجور ول کرده بودید؟ خلاصه بابا حسابی شرمنده شد که برخلاف که مامان توی راه خوابیده اون رانندگی کرده و خسته بود واسه همین نمیتونسته کشیک اهل و عیالش رو بده!
صبح تا همه جمع بشن و حرکت کنیم بغل ماشین ایستاده بودم. همون بندگان خدایی که خاله میخواست بره توی چادرشون ماشینشون روشن نمیشد کس دیگهای هم نبود. منو صدا کردن بیا ماشین رو هل بده! بعد که ماشین روشن شد هی گیر داده بودن خانوم مشهد میری التماس دعا و اینا! دیگه نزدم تو ذوقشون که ما دعاهامون رو کردیم اومدیم.
حرکت کردیم به سمت شاهرود وقتی رسیدیم بعد یه کم گشت زدن توی شهر رفتیم سمت آبشارش و صبحونه رو اونجا خوردیم. بعد اونجا آب بود ولی به خاطر بدتر شدن سرماخوردگیم نمیتونستم پام رو بذارم توش! همین جور که غصه میخوردم و محوطه رو میگشتم تاب پیدا کردم و تاب بازی تا حدی مانع غصه خوردنم شد.
توی راه بابا یهو یادش افتاده که زودتر بریم برسیم تهران تا بتونه بره مدرسه دنبال نوههاش. اونام ذوق کنن از دیدنش! حالا همه خوابیدن من بیچارهی سرماخورده مجبورم بیدار بمونم تا بابا خوابش نگیره! هی هر چی میگم بچه ها بیان ما رو تو خونه ببینن هم ذوق میکنن یه نیم ساعت وایسا نفس بگیر. کیه که گوش بده؟ دیگه رو دور تند دامغان و سمنان رو رد کردیم و زودتر از ساعتی که خواهری میره بچه ها رو بیاره رسیدیم خونهش.
نکتهی جالب اینجاست خود کسی که میگفت زود برسیم برم دنبال بچهها دید خستهس حال نداره بره! خواهریم(اونی که با ما مسافرت بود) که تهران میشه بچه ها عادت دارن به دیدنش. مامانم که کم خوابیده توی راه و خسته س. من رو به زور فرستادن که تو برو بچه ها ببیننت ذوق کنن! بیابون نزدیک نبود ولی خب خونهی خواهری به کوه نزدیکه و تمایل داشتم ول کنم همه چیز رو و سر به کوه بذارم. اما خودم رو کنترل کردم و با خواهری رفتم دنبال بچهها!