سفرنامه2-3
قبل از شروع مسافرت به صورت متناوب بحث رو میکشیدم به این که عجلهای نداریم. نه کارمون مونده رو زمین. نه درس و مشق هست که زودتر باید بهش برسیم. نه هیچ چی دیگه. در کمال آرامش و سر صبر قراره شهرا رو بگردیم.
از تهرانم که میخواستیم بریم ولایت مامان من گفتم (ای بترکن این مامان و خواهری که فقط بلدن پشت سر غرغر کنن و من بیچاره م که باید خودمو درگیر کنم و بشم کسی که غر میزنه و ناراضیه و آدم بده!) صبح کلهی سحر راه نیفتیم. قشنگ صبح رو بخوابیم که تو راه کسی خوابش نگیره. بابام که قربونش برم. تو حرف میگه من در اختیار شمام هر برنامه ای بریزید قبول میکنم. بعدن خیلی زیرپوستی کرمش رو میریزه. نتیجهی چانه زنی هامون شد 8 راه بیفتیم.
از ولایت مامانم که میخواستیم مسافرت رو شروع کنیم قرار شد 6.30 صبح حرکت کنیم! چونکه اگه دیر حرکت کنیم، تا برسیم خمین و دوساعت اونجا باشیم و برا ناهار بخوایم برسیم گلپایگان دیرمون میشه. من بعدازظهرش سر چیدن صندوق عقب اعصابم بهم ریخته بود دیگه حوصله بحث نداشتم. بقیهم که در کسوت ماست فقط نگاه میکنن. بعدش زبونشون واسه غرغر کردن دراز میشه فقط.
شنبه 26 مرداد. حدود ساعت 6.30 سفر اصلی ما شروع شد! در طی مسیر من کشف کردم که مسولین استان مرکزی بسیار آدمهای صرفه جویی هستن. در راه سازی حتی یک سانت آسفالت رو هم هدر ندادن و مثل جاهای دیگه آسفالت صرف تجملاتی مثل شانه برای راه نکردن!
از چند تا روستا رد شدیم و رسیدیم به اراک. یه مقدار دور زدیم شهر رو و رفتیم سمت خمین. توی خمین رفتیم دیدن خونهی پدری بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی. چیزی که توی تیوی نشون میدن یه حیاط با حوض قلب شکل و دو تا اتاقه! ولی باید برید ببینید چه خونهایه. بچه اعیونی بوده ایشون برا خودش. چهار پنج تا حیاط و 6 تا در و چند تا بیرونی اندرونی داشت خونه! کلن سه طرف خونه باز بود و فقط از یه طرف همسایه داشت! اونم من فکر میکنم بعدن خودشون فرهنگسرا رو ساختن چسبوندن بهش.
خونههای قدیمی که کف حیاطشون آجر فرشه رو دوست دارم. خونه هایی که درختای بزرگ و کهنسال دارن دوست دارم. حوضهای بزرگ وسط حیاط رو دوست دارم. حیاطهای تو در تو و راهروهای پیچ در پیچ رو دوست دارم. آجر زرد و کاهگل خونههای قدیمی رو دوست دارم. خونهی بنیانگذار کبیر رو هم دوست داشتم.
دفعهی قبل من فقط در مورد خود سفر نوشته بودم. این بار میخوام یه مقدار به حواشی هم بپردازم. اونجا سرویس بهداشتی داشت. ولی یه خانوم خیلی راحت بچهش رو کنار حوض سرپا کرد! خیلی دوست داشتم برم بگم آدم نیستی مگه؟ نمیدونی این کار درست نیست؟! ولی فقط به زل زدن بهش اکتفا کردم! این بار از این آدم نماها هم خواهم گفت.
خونه رو گشتیم و اومدیم بیرون و یه مقدارم دور خونه گشتیم و در هاش رو شمریدم. هی با کوبههای زنونه مردونه در زدیم کسی برامون در رو باز نکرد! حالا یا خونه نبود بنیانگذارمون یا حوصله مهمون نداشت! محلهی پشت خونه تا حدی بافت قدیمی رو حفظ کرده. یه جاهایی از کوچه ها رو آجرفرش کرده بودن. کوچیکترین مسجد رو هم اونجا دیدم در حد یه اتاق بود اندازهش.
از خونهی خاله که راه میافتادیم من صبحونه نخوردم. کلن توی غذا خوردن بد ادام. توی صبحونه خوردن بیشتر از بقیهی وعدههای غذایی. معمولنم صبحونه نمیخورم. توی خمین چند تا سوپرمارکت رفتم برای خریدن بستنی و برا صبحونه خوردنش. اونی که میخواستم یافت می نشد! ناامید گفتم بیخیال بریم دیگه. بستنی نمیخوام. ولی وسط راه از جلوی بستنی فروشی بزرگی که بستنیهای طعم دار هم داشت رد شدیم. تا من ببینم و تصمیم بگیرم و به بابا بگم و بابا جای پارک پیدا کنه نگه داره، یه مقدار قابل ملاحظهای دور شده بودیم. ولی از رو نرفته و راه افتادم سمت بستنی فروشی. احیانن اگه رفتین خمین، حتمن برین آیسپک و بستنی کیک دارش رو امتحان کنید. بسیار عالی بود و من پشیمون شدم چرا شکلات و نسکافه م گرفتم. کاش فقط از اون میگرفتم. پول رو که میدادم فروشنده گفت خانوم دستت سبکه؟ دشت اولمه! تو دلم گفتم برو بابا سبک و سنگین کجا بود! خب میدونم بازاریا روی دشت اول و دست سبک خیلی حساب میرن. فک کردم من اعتقاد ندارم، این که داره! یه لحظه میخواستم بگم نمیخوام آقا پولم رو بده برم. بعد فک کردم من که پول خودم رو نمیدم پول رو از بابا گرفتم بابام میگه دستم سبکه. تا آخر شبم فکر میکردم یعنی فروشش خوب بود؟ یه بستنی فروخت طرف به ما کل روز رو گذاشتمون تو فکر و خیال!
از خمین حرکت کردیم سمت گلپایگان و ساعت هنوز به یازده مونده بود که رسیدیم اونجا! توجه دارید که ما 6.30 راه افتادیم که برای ناهار به موقع برسیم گلپایگان. ولی 11 نشده گلپایگان بودیم. درواقع بیشتر برا صبحونه اونجا بودیم!