خب ما رسیدم گلپایگان!

احتمالن شنیدید که گلپایگان یه کبابش معروفه و خوانسار به قلیونش! تو ولایت مامان که بودیم با خواهری تو گوش بابا می‌خوندیم که اول بریم گلپایگان کباب بخوریم بعدش بریم خوانسار قلیون بکشیم. بعد هی گفتیم و گفتیم و گفتیم تا بابا توجیه بشه که ما گلپایگان باید کباب بخوریم. دوستان قدیمی از مسافرت قبلی می‌دونن که بابای بنده نسبت به غذای بیرون فوبیا داره. فکر می‌کنه غذای بیرون رو خوردن همان و مردن همان. روز آخر که ولایت مامان بودیم بابا گفت سبزی بچینید از باغ‌چه کوکوسبزی درست کنید. من و خواهریم در اومدین که واسه چی؟ قراره کباب بخوریم فردا! ایشونم گفت که خب من که نمیتونم بخورم. کباب شوره! برا من کوکو درست کنه مامانت! (فشارخون داره غذای بی نمک می‌خوره.) من تو دلم گفتم آقا رو. فک کردی خیلی زرنگی فردا می‌تونی سر ما رو گول بمالی؟! عمرن.

خواهری از دوستش آدرس یه کبابی رو گرفته بود و در بدو ورودمون گفتیم بریم کبابی رو پیدا کنیم. خیابونی که کبابی توش بود رو پیدا کردیم و یکی دو بار بالا پایین رفتیم تا پیداش کردیم. بعد گفتیم خب حالا اینجا رو پیدا کردیم بریم ارگ و بعد بیایم کباب بخوریم. بابا گفت نه ارگ دوره. ظاهرن تو یه روستا با فاصله ی 40 کیلو متری بود. نمی‌تونیم بریم و برگردیم اگه بریم اون‌جا غذای خودمون رو می‌خوریم. مام گفتیم خب نریم. بمونیم کباب بخوریم. تیر اول ایشون به سنگ خورد.

بعد گفت که قبلن یه کبابی دیگه اومده بودیم با دوستان (یه اکیب داشتن از هم‌کارا که چند سال متوالی تعطیلات نوروز می‌رفتن ایران‌گردی واسه همین بابا خیلی شهرا و جاهای دیدنی رو می‌شناسه و رفته.) بریم یه ذره شهر رو بگردیم ببینم می‌تونم اون رو پیدا کنیم. یه مقدار تو شهر گشتیم. از تهران یه مانتو نیمه رسمی خریده بودم که بسیار مقبول افتاده بود در نظرم. بعد تو گلپایگان تن 6 -7 نفر از اون مدل دیدم. قشنگ گند زده شده به حس مانتو دوستیم! در حین گشت زدنم بابا توضیح می‌ده که همکارا اومدن اینجا غذا خوردیم کبابش خیلی بد بود و اصلن خوش مزه نبود و من خوشم نیومد و چه و چه و چه... مام هم‌چنان بر موضع خودمون پافشاری می‌کردیم که بریم همون کبابیه اون‌جا رو یه گلپایگانی آدرس داده خوب می‌شه غذاش. بعد زد رو کانال این که معلوم نیست جا باشه اون‌جا غذا بخوریم و آدم اذیت می‌شه و مجبور می‌شیم بیاریم تو ماشین غذا بخوریم و... حالا اگه کوکو می‌خواستیم بخوریم مشکل جا نداشتیما! من گفتم آخر اون خیابونه یه پارک بود می‌گیریم می‌ریم همون جا می‌‌خوریم.. بابا دید دیگه نمی‌تونه غیر محسوس ما رو منصرف کنه. مجبور شد قبول کنه. از این جا به بعد آدمی رو فرض کنید که فوبیای مسموم بودن غذای بیرون داره و مجبور شده بره بیرون غذا بخوره. نمی‌خوادم عصبانی بودنش رو به روش بیاره.

با حرص گفت خب بریم غذا بخوریم. ساعت چنده؟ یازده و نیم.

الان که نمی‌شه. خیلی زوده!

خب چی‌کار کنیم؟

بریم همون پارکه بشنیم.

نه بریم غذا رو بگیریم ببریم تو پارکه بخوریم.

زوده الان. بریم تو پارک بشینم. نزدیکه به کبابی، ظهر که شد پیاده می‌ریم غذا رو می‌گیریم میاریم.

خب بریم.

رفتیم رسیدیم پارک!

ماشین رو خاموش کن بریم یه کم بگردیم توی پارک.

من نمی‌آم خودتون بریم.

تنها بشینی تو ماشین واسه چی؟

با من کار نداشته باشید خودتون برید.

یه کم رفتیم گشتیم. ماکت ماشین قدیمی به عنوان دکور گذاشته بودن تو چمن ها. یاد قدیما که می‌رفتیم مینی‌سیتی و اون‌جا یه همچین ماشینایی داشت سوار می‌شدیم کردیم! یه پسر بچه نشسته بود روش هی صبر کردیم دیدیم پیاده بشو نیست رفتم بهش گفتم یه دیقه می‌آی پایین ما عکس بگیریم بعد دوباره سوار بشی. پیاده شود ولی از بغل ماشین تکون نخورد. تو همه‌ی عکسا افتاد.

همین‌جور داشتیم می‌گشتیم که بابا زنگ زدم بیاید بریم. ساعت چنده؟ 12! خب دیگه بحث بیش‌تر جایز نبود و ممکن بود کل پروژه رو منتفی کنه! رفتیم سمت کبابی مذکور! کمی جلوتر از کبابی پارک کردیم و یه مقدار پیاده رفتیم تا برسیم بهش. غذا سفارش دادیم و خوردیم و عجیب این‌که نمردیم!

خب کبابش بد نبود. بابام پسندید و گفت خوش مزه بود. ولی من کباب رو هم‌راه با برنج ترجیح می‌دم و با نون خیلی دوست ندارم. بعدم کبابش چرب بود. بعضیا دوست دارن چرب بودن کباب رو ولی من دوست ندارم مزه‌ی دنبه بده! البته ظاهرن این مزه گوشت و دنبه دادن یعنی کباب سالمه. اون‌جاهایی که کبابشون این مزه رو نمی‌ده یعنی افزودنی‌هایی به جز گوشت داره. به هر صورت مهم این بود که توی گلپایگان کباب خورده بشه. قرار نیست غذا و سبک طبخ غذای همه جا رو آدم خوشش بیاد. هدف آشنا شدن و تجربه خوردن غذاهای شهرای دیگه س.

غذا رو خوردیم و راه افتادیم بریم خوانسار. از چند نفر مسیر رو پرسیدیم که خوانسار(خان‌سار) از کجا باید بریم اونام می‌پرسیدن خون‌سار؟ دیگه مام یاد گرفتیم می‌پرسیدیم خون‌سار از کجا بریم؟