پرسان پرسان رفتیم رسیدیم به خون‌سار! دیگه موقع نماز بود و جماعت با ایمان همراه من دنبال مسجد می‌گشتن که برن نماز بخونن. توی یه خیابون بزرگ که پارک ممنوع هم بود و اتفاقن اولاش عمو پلیسه با ماشینش وایساده بود! یه مسجد پیدا کردیم و بابا ماشین رو نگه داشت و سوییچ رو داد به ما که اگه عمو پلیسا اومدن حرکت کنیم. اول که نگه داشته بودیم پشتمون چند تا ماشین بود. بعد دونه دونه اون ماشینا رفتن و ما موندیم و عمو پلیسه در فاصله ی 50 -60 متری. خواهری یه سی چهل متر رفت جلو که خیلی تو دید نباشیم. بعد با توجه به سابقه ی گم شدن مامان تو مسافرت قبلی هی مسخره بازی درمی‌آوردیم که باید بریم جای ماشین وایسیم الان مامان میاد می‌بینه ماشین نیست گم می‌شه!

اگه درست یادم باشه خیابونی که توش بودیم خیابون امام خمینی بود. خیابون عریضی بود و ما احتمال می‌دادیم تازه ساخته شده باشه. ولی درختای دو طرف خیابون بسیار کهن‌سال بودن. تا حدی که شاخ و برگ هاشون به هم رسیده بود و تونل درختی ساخته بود. خلاصه خیابون رویایی ای بود. فقط نمی‌دونم چرا خیابون به اون عریضی پارک ممنوع بود!

مامان و بابا اومدن و رفتیم یه مقدار تو شهر بگردیم. جالب این که خیابونی که موازی با خیابون مذکور بود هم همون حالت رو داشت. من که خیلی خوشم اومد از اون قسمت خون‌سار.

منو خواهری اون جا سر به سر بابا می‌ذاشتیم که یه قهوه خونه پیدا کنیم بریم قلیونم بکشیم. که خب بابا می‌دونست این در حد شوخیه خودشم همراهی می‌کرد که آره با دقت نگاه کنید اگه قهوه خونه دیدید بگید نگه دارم. که ظاهرن تو اون منطقه قهوه خونه نبود! یا ما ندیدیم.

دیگه از خون‌سار اومدیم بیرون و دامنه و دارن و چادگان و بن و وردنجان رو رد کردیم و رسیدیم شهرکرد.

شهرکرد دربه در گشتیم دنبال آدرس خانه‌ی معلمش. فکر کنید ما حدود 4 رسیده بودیم شهرکرد بعد 5 رو می‌گذشت که خانه معلم رو پیدا کردیم. نکته ی خیلی جالبش این که ما از اون سمتی که خانه‌ی معلم هست وارد شهر شدیم. شهر کرد یه ویژگی خوبی داره که همه‌ی ادارت و ارگان‌ها و... توی یه نقطه متمرکز هستن. خب این مورد یه بدی داره که چون اون منطقه مسکونی نیست، اگه کارت بهش نیفتاده باشه کوچه ها و خیابون‌های اون منطقه رو نمی‌شناسی. بنابراین ما از هر کسی می‌پرسدیم خیابون پیروزی می‌گفت نمی‌دونم! حتی یک مورد بود که گفت نداریم هم‌چین خیابونی. هی این ور گشتیم و هی اون ور گشتیم هی زنگ زدیم به خانه معلم راه‌نمایی خواستیم. دو دفعه همون خیابونه رو رفتیم بالا پایین تا کوچه ای که خانه معلم توش بود رو پیدا کنیم! اصلن یه وضعی! خلاصه در نهایت پیدا کردیم خانه‌ی معلمش رو.  

اتاق گرفتیم و وسایل رو بردیم گذاشتیم و راه افتادیم بریم یه پارکی که الان اسمش یادم نیست! پارک ملی یا ملت بود به نظرم. یه پارک خیلی خیلی بزرگ و زیبا تو دامنه‌ی کوه. اونجا بستنی و نوشمک خریدم برا خوردن. بعد من تا بستنی رو بخورم یه مقدار از یخ نوشمکه باز شده بود. در نتیجه وقتی خواستم نصفش کنم پاشید رو کل هیکلم. خال خالی سفید و بنفش شد مانتوم! بعد با شستن هم نرفت و فقط کمرنگ تر شد. تا آخر مسافرت من خال خالی مونده بودم. (مانتو دیگه همراهم بود. ولی وقتی قراره همه ش زیر آفتاب باشی ترجیح میدی مانتوی روشن خال خالی بپوشی تا مانتوی تیره ی تمیز!)

موقعی که تو شهر می‌گشتیم یه ماشین عروس دیدیم. بعد که داشتیم تو پارک می‌گشتیم دیدیم ئه! ماشین عروسه اون‌جاس. برای فیلم برداری آومده بودن اون‌جا. اتفاق عجیبی بود چون عروسه حجاب نداشت. که البته به هیچ کسی مربوط نیست این مسئله. فقط چون یه سری ارگان‌ها علاقه به بهشت فرستادن همه دارن ما تعجب کردیم که اگه این جا محل فیلمبرداری باشه و معمول باشه برا فیلم برداری اومدن که عموها می‌آن همه رو ارشاد می‌کنن. چه جوری انقدر راحت اومدن این‌جا؟ هی من و خواهری می‌رفتیم یواشکی نگاه می‌کردیم و افسوس می‌خورید که چرا فرهنگمون باید جوری باشه که طرفی که اومده برای فیلمبرداری معذب بشه از این که مردم برن نگاهش کنن. خب آدم دوست داره بره قشنگ نگاه کنه ذوق کنه. حتی دست تکون بده براشون. همون جور که تو خیابون دوست داری بوق بوق کنی براشون.

بعد از اون پارکه رفتیم یه پارک دیگه که حوالی اون منطقه اداره ها بود و یه کم اون‌جا گشتیم. البته قبل از این که بریم اون‌جا روبه روش توی یه فضای سبز یه جایی بود که مجسمه یه گاری بود رفتیم سوارش شدیم!

تو پارکی که گفتم نزدیک زمین بازی بچه ها نشسته بودیم. چند تا پسر بچه داشتن تاب سواری می‌کردن، نمی‌دونم سر چی دعواشون شده بود فحش می‌دادن بهم. قشنگ فک ما افتاده بود زمین!

نکته ی جالب اتوبان های شهر کرد اختلاف ارتفاع داشتن لاین‌هاش بود! یعنی به هیچ وجه نمی‌تونی از این ور بری اون ور. یا باید از ارتفاع زیاد بپری یا بلد باشی از دیوار بری بالا! پل عابر هم ندارن حتی! در نتیجه مجبور میشدی برای رفتن به اون طرف خیابون یه مسافت زیادی بری تا برسی به دوربرگردون.

نزدیک غروب بود که برگشتیم خانه معلم. خانه ی معلم شهرکرد از تمام جاهایی که رفته بودیم امتیاز کمتری می‌گرفت. درسته خود طبقات و اتاق ها تا حد زیادی تمیز بودن. ولی آشپزخونه ش افتضاح بود. یه یخچال داشت برای سه طبقه! برخلاف بقیه جاها سرویس توی اتاق نداشت و تو هر طبقه یه سرویس بود. که در نتیجه امکان حموم رفتن رو منتفی میکرد. و نکته ی عجیب این که ملافه های بالش و تختش کثیف و چرک بود. برای اولین بار من مجبور شدم ملافه بکشم روی تخت کاری که تا اون موقع انجام نداده بودم!

 

 

 

 

پ. ن: برا ناهار سالاد ماکارونی ای درست کردم. خیلی خوشگل شده ولی فکر کنم هندی‌هام نتونن بخورنش. کسی مهمون نمی‌آد خونه‌ی ما؟