سفرنامه2-6
در تمام طول سفر بحث هر شبه این بود که فردا کلهسحر بیدار نمیشیم. صبح رو بخوابیم که روز تو ماشین خوابمون نبره! البته مامان و خواهری کماکان در کسوت ماست بودن. من بحث میکردم!*
درسته دیگه 6 صبح بیدار باش نمیشد. ولی از همون شیش صبح آدم از استرس که ای وای الان باید بیدار بشیم خود به خود بیدار میشه و تا ساعت هشت- هشت و نیم که ساعت بیداری بود مثلن! هی تو جا غلت میزنی و میزنی تو سرت که چرا خوابم نمیبره؟ یه ساعت دیگه باید بیدار بشم!
صبح بلند شدیم و جمع و جور و بقیه بشینن و حمال خانواده که من باشم وسایل رو ببره بذاره تو ماشین و جابه جا کنه! تا حرکت کنیم. گفتم که خانهی معلم سالن عروسی هم داشت. توی حیاط چند نفر که به نظر میاومد خدمه سالن باشن نشسته بودن. من چند بار رفتم و اومدم تا همهی وسایل رو جمع کنم تو ماشین؛ بعد همه رو یه دفعه جا به جا کنم. برا همین یه مدت نسبتن طولانی تو حیاط بودم و وسایل رو جا به جا میکردم و توی ماشین رو مرتب میکردم صندوق رو میچیدم بطریهای آب رو از آبسرد کن حیاط پر میکردم. به نظرتون جوانان برومندی که به نظر میاومد خدمهی سالنن چیکار میکردن؟ دور هم نشسته بودن و به صورت کاملن زیرپوستی اما کاملن محسوس مشغول متلک پرونی بودن. کاملن مشخص بود مخاطب منم ولی جوری نبود حرفا که به خاطرش بشه برخوردی کرد! منم اتفاقن برای مسافرت ناخنام رو گرفته بودم! با آسودگی میتونستم ضرب شتم کنم! هی هم تو دلم میگفتم خب یه چیزی بگید که بتونم بیام بزنمتون! ولی تا آخر کار فقط به همون صورت زیرپوستی متلکها و حرفا رو ادمه دادن. خلاصه خدمهی اونجا یه کتک از من طلبکارن. ایشالا سفرای بعدی!
باز کلی تو شهر گشتیم برای بربری خریدن. شب یه نونوایی دیده بودیم که چند مدل نون پخت میکرد! صبح رفتیم دیدم فقط سنگک داره! یه سنگک خریدیم و بازم دنبال نونوایی بربری گشتیم ولی یافت می نشد! بی خیال شدیم راه افتادیم سمت خرم آباد. ازنا و دورود رو رد کردیم رسیدیم خرمآباد. تو مسیر زنگ زدیم به خانهی معلم خرمآباد گفتن جا نداریم! این اتفاق برای الیگودرز هم افتاد. ولی در کمال حیرت وقتی یکی دو ساعت بعد رسیدیم کلی اتاق خالی داشتن! با توجه به این که ما همیشه 2 به بعد تماس میگرفتیم که ساعت تخلیهی اتاق بود، این احتمال که تو این فاصله اتاق خالی شده باشه نبود!
خانهی خرمآباد حوالی یه میدون بزرگ و زیبا بود. صدا و سیماشونم تو همون میدونه! اسمش یادم نیست. به نظرم یه ربطی به انقلاب و بهمن و اینا داشت!
گفتم میدون بزرگ و زیبا! بزرگ با چند تا زیرگذر و رو گذر و پل و...! بسیار جالب بود که مسیر رسیدن به این میدون از کوچه پس کوچه ها بود. و جالب تر این که در طول مسیر به خوبی هم با تابلوها راهنمایی کرده بودن! حالا نمیدونم شهر بافت قدیمی و جدید داره و طرفای میدون جدید ساختن که مسیر رسیدن بهش مستقیم و از خیابون نبود یا چی!
ساختمان خانهی معلم مذکور مثل یزد مجتمع فرهنگیان و درواقع هتل مانند بود. بابا رفت اتاق خواست با شرایط 4 تخت و پنجره به بیرون. کلن پنجره داشتن جز نکتههای مهمه توی اتاق گرفتن واسه ما! بعله. اتاق گرفتیم و رفتیم وسایل رو بذاریم دیدیم 3 تخته س! گفتیم بی خیال. کی حال داره بره اتاق عوض کنه؟ یکی رو زمین میخوابه! منتها اتاق جای تختی که کم داشت، کلی مورچه داشت که دور یه لکهای که متوجه نشدیم چیه در رفت و آمد بودن. این مورد دیگه قابل اغماض نبود بابا رفت اتاق عوض کنه! این بارم تاکید کرد که 4 تخته میخوام! بازم 3 تخته بود اتاقه!
بعد تازه مسوول پذیرش برگشته بود به بابا گفته بود شما 4 نفر نیستید 5 نفرید! وقتی داشتید میرفتید بالا به جز کسایی که مشخصاتشون رو گفتی یه خانوم دیگهم بود باهاتون! (جا داشت بعد بهش بگیم آخه آدم حسابی! تو که دیدی ما ۴ نفریم. تازه یکیم خودت بهمون اضافه کردی. بار اول هیچی. بار دوم حداقل اتاق رو درست میدادی! یا میگفتی نداریم اتاق ۴ تخته!)درست میگفت البته! وقتی ما داشتیم میرفتیم بالا یه خانوم دیگهم داشت میرفت بالا! ولی آیا همهی کسانی که با هم از یه مسیر میرن لزومن باید هم اتاق باشن؟ ظاهرن اونجا اونجوریه! بابام جواب داده بود اولن اون کسی که شما دیدی مهمان ما نبوده مهمان خودتون بوده! بعدم جاهای دیگه شاید اینجور مسائل پیش بیاد. ولی اینجا فرهنگیها میان. یک چنین اتفاقایی اینجا اگه بیفته اونقدر به ندرت هست که شما صرف اینکه کسی همزمان با کس دیگهای اومده، نباید چنین فکری بکنید. (تعصب داره رو شغل و همکاراش دیگه!) بابا که تعریف میکرد منو خواهری کلی مسخره بازی در میآوردیم که برفرض اینجوریم بود. طرف چی فک کرده در مورد ما؟ فک کرده شیرین عقلیم؟ آدم بخواد از این کلکا بزنه هم برنمیداره نفر اضافه رو با خودش ببره. بعدن میگه بیاد! خانوم مذکور رو بعدن تو سالن با یه آقا دیدیم. بعد باز هی مسخره بازی درمیآوردیم که الان مسووله ببینه ما رو میگه اون خانومه که همراهتون بود نگفته بودید یه آقام همراهشه اونم نگفتید!
مجتمعه رستورانم داشت. خب ظاهرن توی غذاهای این تیپ جاها سم نمیریزن! بابا گفت: بریم رستورانش ناهار بخوریم؟ مام گفتیم: نع! آدم بخواد بیرون غذا بخوره غذاش باید متفاوت باشه یا جاش جای خاصی باشه! یه کاره آدم بره برنج و مرغ یا خورشت بخوره! بعدم اسمش باشه بیرون غذا خوردیم. چه کاریه؟!
رفتیم یه کم شهر رو گشتیم و توی یه پارک بزرگ پیاده شدیم و غذا پختیم و خوردیم و راه افتادیم سمت فلک الافلاک! ماشین رو با فاصله پارک کردیم، حوالی پارکینگی که هست! یه ساختمون قدیمی و بسیار زیبا هست که پرسیدیم گفتن دانشگاهه! رو به روی اون ساختمون! برای رفتن سمت قلعه هم از زیر پل آجری رد شدیم! حالا انگار همه خرم آبادین میدونن کجا رو گفتم!
هلک و هلک کلی راه رفتیم. رسیدم به قلعه! یادتونه تو اردیبلم رفتیم بقعه بسته بود؟ آفرین درست حدس زدید اینجام بسته بود! چرا؟ به همون دلیل دوشنبه ها میراث فرهنگی تعطیله! (همه جا این جوری نیست. بعضی جاها تعطیله که مام توی هر سفر باید به یکی از این بعضیا بربخوریم!) کلن این که چیزی به اسم عقل توی مسوولان و برنامه ریزان وجود داره؟ یا نداره؟ جای بحث داره. تابستونه. فصل مسافرت. ملت برنامه ریختن واسه مسافرتشون. یعنی چی که میری میبینی یه جایی کلن یه روز تعطیله؟! کلن برنامهی آدمم به هم میریزه. یا باید از دیدن اونجا بگذری که خب اون همه راه اومدی که ببینیش سر کوچهتون نیست که بگی اشکال نداره بعدنم میتونم بیام. یا یه روز اضافه بمونی. که خب اونم کلی دردسر دیگه داره! اینجورم نیست که همه جا تعطیل باشه. بدونی دوشنبه ها رو باید بیخیال بشی. آدم علم غیب نداره که کجا بازه کجا باز نیست! خب حداقل تو فصل مسافرت این تعطیلیش رو حذف کنید!(بقعهی شیخ صفی این حس عصبانیت رو نداشتم. چون ما مهر ماه اونجا بودیم. فصل سفر نبود که بگی حالا سه ماه برنامه ویژه بذارن کلن باز کنن. یا تعطیلیشون رو ببرن جمعه که آدم تا حدی احتمال تعطیلی میده براش!)
دست از پا دراز تر برگشتیم! کلن عصبانیایم! قلعه بسته بود. تخت کمه. مسووله اونجوری گفت! ملافه کمه! برای سه تا تخت 2 تا ملافه بود! (بعد بابا رفت ملافه گرفت!)منم کتابای آن شرلی رو گذاشتم شبا که بیکارم بخونم. از یه ورم اونا رو میخوندم حرص میخوردم! کلن فضای بسیار دلنوازی بود!
برنامه این بود که فردا صبحش بریم سمت کرمانشاه که با توجه به بسته بودن قلعه! برنامه تغییر کرد صبح باید میرفتیم اونجا رو میدیدم.
*در این تیپ موارد من همیشه استثمار میشم. بقیه در تمام مسائل یک متر و نیم زبون دارن. ولی واسه چی؟ برای پشت سر غر زدن و ناله کردن. من همیشه در کسوت آدم بده که همه چیز رو میگه و به رو میآره و متعاقبن طرف رو ناراحت میکنه باید ظاهر بشم!