جاده

 

می‌گم که! مستحضرید که من چند سال دوره لیسانس رو، بین دو شهر رفت و آمد کردم. فاصله ی بین دو تا شهر 45 کیلومتر بود. می‌دونم توی جایی مثل تهران مسیر نیم ساعت با ماشین نزدیک محسوب می‌شه و اینا! ولی برا ما دور بود.

خب به هر مصیبتی بود تموم شد و اون دوران. ولی حس بدی که برای من ایجاد کرده، تموم نشده. عملن وقتی صحبت مسافرت جاده ای بود سکته می‌کردم. برای فوقم مشکل اصلیم همین رفت و آمدشه . به خصوص که چند هفته ی اخیر رو در بابا می‌برد و می‌آوردم. دیگه تصور کنید دو ساعت تو جاده بودن رو!

بعد امروز خودم با اتوبوس رفتم اومدم. دیدم اصلنم بد نیست. راحت می‌گیری می‌خوابی. استفاده مفید و بهینه می‌شه. چقدرم قشنگ و زیبا.

بعله! الان یکی از دغدغه هام کم شد.

 

 

 

انفعال

 

 

موقع ثبت نام دانشگاه:

مراجعین هر ساعتی که اومده باشن اسمشون رو توی یه لیست به ترتیب شماره می‌نویسن. موقع دادن پرونده اولیه، شماره رو پرونده شون نوشته می‌شه. اکثر کارای دیگه هم بر اساس اون شماره روی پرونده و بر مینای اینکه کسی که زودتر اومده زودتر کارش انجام بشه پیش می‌ره. ولی موقع ردیف کردن مدارک داخل پرونده این نوبت رو رعایت نمی‌کنن و نتیجه می‌شه درهم شدن نوبتا و کسی که شماره ش دویست و خورده‌ایه زودتر از شماره صد و خورده ای پرونده اومده دستش. توی مرحله ی بعد بازم کار پرونده ها رو بر اساس شماره انجام میدن.

نوبت منه که کارم انجام بشه اما یه آقا اومده و می‌گه کارم رو انجام بدید برم. خانومی که مسووله باهاش بحث می‌کنه که شما داری حق کسایی که زودتر از تو اومدن رو می‌گیری و الان نوبتت نیست. مردک صداش رو میندازه سرش که از صبح ساعت ده اومدم اینجا معطلم. نه صبحونه خوردم نه ناهار چرا کار آدم رو راه نمی‌ندازین و چرت و پرتای دیگه. و هر چقدر خانوم می‌گه برو بیرون سر نوبتت بیا در کمال پررویی پرونده ش رو می‌ذاره روی پرونده ی من و به کسی که پشت کامپیوتره می‌گه یالا کارم رو انجام بده.

من از صبح ساعت هشت و نیم اومدم. علاوه بر خودم بابا و عمو هم اومدن. چون بابا پاش مشکل داشت و نمی‌تونست رانندگی کنه. منم صبحونه و ناهار نخوردم. منم خسته م. دو نفر دیگه م علاوه بر خودم خسته کردم.

بعد من عین بز وایستم تا کار اون مردک رو انجام بدن و بعد که رفت نوبت من می‌شه. چرا چیزی نمی‌گم؟ چرا از حق خودم دفاع نمی‌کنم؟ چون فکر می‌کنم این اگه شعور داشت و فکر می‌کرد که همه شرایط خودش رو دارن. نمی‌اومد اینجوری داد و هوار کنه. چون فکر می‌کنم حالا من نذاشتم و کار خودم رو زودتر انجام دادم. نفر بعدی از من چی اون که می‌ذاره. پس زودتر کار این بابا انجام بشه بذاره بره.

اینا همه هست. وای دلیلش هیچ کدوم از اینا نیست. دلیلش اینه که ما در طول زمان یاد گرفتیم در مقابل آدمای نفهم از حق خودمون بگذریم. والا من میتونستم حق خودم رو بگیرم و نگم این که من نذارم نفر بعدی می‌ذاره کارش رو انجام بده. به‌تره زودتر شرش رو کم کنه. اگه شعور نداره مسوول بی‌شعوریش من و امثال من هستیم که در طول زمان اجازه داریم با هوچی‌گری کارش رو زودتر از بقیه انجام بده.

 

 

جلوی آسان‌سور متروی هـ.فت تـ.یر:

چند نفر جلوی من هستن سوار آسان‌سور می‌شن. این سری نوبت منه که سوار بشم. خانوما سمت چپ ایستادن و آقایون سمت راست. یه خانوم کسایی که ایستادن رو کنار می‌زننه ردیف جلوی خانوما می‌ایسته. کسی چیزی نمی‌گه. خانوم پشت سری من اعتراض می‌کنه نوبت شما نبود. خانوم می‌گه من با این آقام. آقا نفر دوم از ردیف آقایونه. خانومه معترض می‌گه در هر حال نوبت شما نبود ما زودتر از شما ایستاده بودیم اینجا.

من باز مثل بز وایسادم نگاه می‌کنم. حوصله ندارم اعصابم رو به خاطر بحث با آدمی که شعور رعایت حق دیگران رو نداره بهم بریزم.

سوار آسان‌سور می‌شیم و خانوم معترض به خانومی که نوبت رو رعایت نکرده. می‌گه آبرو هر چی خانومه بردید با این رفتاراتون. یه آقای دیگه بر می‌گرده جوابش رو می‌ده که شما آبروی خانوما رو بردی برای یه آسانسور سوار شدن داری غر می‌زنی.

من کماکان در نقش بز ایستادم و فکر می‌کنم چه مرد بی‌شعوری. خب این خانوم راست می‌گه. چون بقیه حقشون رو طلب نمی‌کنن دلیل نیست که رفتار صحیح این خانوم رو بد بدونیم.

اگه کسی حق ما رو می‌خوره. اگه کسی به ما زور می‌گه. مقصر خودمونیم که عرضه نداریم از حق خودمون دفاع کنیم. این‌جا که دیگه ربطی به حکـ.ومت و نظـ.ام نداشت. آدمای عادی داشتن حق منو می گرفتن و من کاملن منفعل بودم. و تنها توجیه‌م* این بود که حوصله بحث ندارم و نمی‌ارزه بی‌خودی اعصابم رو خورد کنم.

ما خودمون با عدم دفاع از حقمون این اجازه رو به آدمای پررو و بی‌شعور می دیم که حقمون رو بخورن. اگه رفتار دیگه ای داشتیم همین آدما درسته شعور رعایت نوبت رو ندارن، ولی وقتی می‌دیدن بقیه اجازه نمی‌دن بدون نوبت کارشون رو پیش ببرن و از حق خودشون دفاع می‌کنن. مجبور می‌شدن به رعایت نوبت.

 

 

*توجیه یا توجیح کلمه ایه که من هرگز املای صحیحش یادم نمی‌مونه و همیشه بین ح و ه مردد می‌مونم.

 

 

آیا می‌دانستید

 

 

آیا می‌دانستید امروز آخرین روز و این ساعت‌ها آخرین ساعت های زندگی خوش من است؟ از فردا باید هر هفته برم کلاس و درس بخونم و مشق بنویسم و آخر ترمم امتحان بدم؟

قدر لحظات خوشتون رو بیش‌تر بدونید! زود تموم می‌شن.

یکی منو بغل کنه!

 

 

 

ز دانشمند مجلس باز پرس

 

 

بانک صادرات بود؟ تجارت بود؟ چی بود؟ حساب طلا میتونستی باز کنی توش! می‌گفتن بیاین معادل قیمت چند گرم طلا پول بذارین تو بانک و هر وقت بخوای به قیمت روز حساب می‌کنن پس می‌دن بهت. با این قیمتای جدید طلا خیلی برام جالبه بدونم وضعیت این حسابا چه جوری شده؟ یعنی وقتی بری و بخوای حسابت رو ببندی خیلی قشنگ به قیمت چند برابر شده پول می‌شمرن می‌دن بهت؟