ثبت در تاریخ!

بعد از بیست و یکی دو سال! اولین یلدایی بود که همه خانواده دور هم جمع بودیم.

95.9.5

پارسال قصدم این بود که توی خونه خودم* 30 ساله بشم. برنامه ریزی ها (مالی) هم خیلی خوب داشتن پیش میرفتن.

خواهری برای کار اومد تهران و براش خونه گرفته شد. همین موضوع میتونست شوک تصمیم به جدا شدن من رو کمتر کنه.

کلن همه چیز انقدر خوب پیش میرفت که حتی دیدم میتونم یکی دو ماه جلوتر از تاریخی که فکر میکردم جمع کنم برم.

بعد "بوم". مامان مریض شد.(البته مریض شد تعبیر درستی نیست چون مامان تقریبن همیشه مریضه.) درگیر مریضی شدم و نتونستم یه سری پیگیری های مالی رو به موقع انجام بدم و چند میلیون پول رفت رو هوا. در نتیجه همه برنامه ریزی هام به یک جای دور رفتن.**

وسط بحران شخصی مالی و بحران خانوداگی ناشی از مریضی مامان، دنبال خونه میگشتم. به طرز عجیبی خونه ای که میخواستم رو با مبلغی خیلی کمتر از بودجه برنامه ریزی شده پیدا کردم! حتی اون مدت که بابا کربلا بود و مامان تهران و من تو خونه تنها بودم به سرم زد ول کنم برم. اما خب دیدم خانواده در موقعیتی نیستن که همچین شوکی رو بخوام بهشون بدم، خودمم انرژی لازم برای جمع کردن ماجرا رو ندارم.

در نهایت توی تهران و وسط آوارگی بین خونه این خواهر و اون خواهر. سی ساله شدم.

دهه چهارم اونجوری که میخواستم و اونجایی که میخواستم شروع نشد. چند ماهه خسته ام و خوب نیستم. اما خب زندگی ه دیگه، کاری به جز صاف کردن دهن آدم بلده مگه؟!

میخواستم اولین صبحونه 30 سالگی برم پل طبعیت و خودم رو برا صبحونه مهمون کنم! منتها شنبه که اومدم خونه خواهری وسطی هنور تابستون بود و با یه لا مانتو پاشدم اومدم، الان چند روزه زمستون شده و لباس ندارم اینجا که برم بیرون.  کلن زندگی آفتابه ش رو گرفته روی برنامه ریزی های من. از کلانش بگیر تا خردش!

امشب یاد هری پاتر افتادم اونجا که توی یه کلبه وسط دریا و توی باد و بوران یازده ساله شد.

 

 

*خونه خودم که میگم منظورم خونه ای که واقعن بشه بهش گفت "خونه خودم"ه. از خونه یه مرد دیگه به خونه یه مرد دیگه رفتن رو من به خونه خودم رفتن تعبیر نمیکنم.

** جوکش رو همه شنیدید دیگه؟

پ. ن: یه روزی یه بچه از باباش میپرسه بابا به "گا رفتن" یعنی چی؟ باباش میگه یعنی "به یک جای دور رفتن"!

 

از سری چیزهایی که نمیفهمم

چرا و چطور فرش لاکی محبوبه؟