آدم ها الگوهایی فکری خودشون رو به بچه هاشون تحمیل میکنن. اسمش رو میذارن تربیت. راهنمایی، یاد دادن یا هر چیز دیگری.

خیلی وفتا این تحمیل الگو غلطه. خیلی وقتها هم به یقین نمیشه گفت غلطه . باور دارم که هیچ وقت درست نیست. حتی تحمیل کار درست وقتی بچه انتخاب دیگری نداره به نظرم درست نیست.

سالها قبل از این کمپین های محیط زیستی و آریایی و این سنت نورزی مال فرهنگ ما نیست و اون مال فرهنگ فلانه و... بیایید با حیوانات مهربان باشیم و... که چند سالیه یقه تنگ ماهی قرمزا (نارنجیا!) رو چسبیده. ما برای نوروز به ندرت ماهی میخریدیم. شاید 5 - 4 بار ماهی خریده باشیم.

دلیل به ظاهر ساده و معقولی داشت. والدین گرامی میگفتن ماهی میمیره آدم دلش میسوزه. (والدین روشنفکر و فهمیده داشتیم اون موقع که فهمیدگی مد نبود)

الان میفهمم اون دلیل رو. دلیل ماهی نخریدن به نظرم درست میاد. ولی همه سالهای کودکیم رو با حسرت ماهی قرمز تحویل کردم.

وقتی والدین باورها و تمایلات خودشون رو به بچه ها تحمیل میکنن. بچه رو مجبور میکنن با الگوها و استانداردهای فکری اونها زندگی کنن. این کار وقتی بچه انتخاب دیگری نداره غلطه.

الگوهای زندگی هرچند درست (به باور خود فرد) نباید به هیچ کسی حتی بچه ی آدم تحمیل بشه. خیلی وقتا این رفتارهای به نظر درست خودمون میشن حسرت چندین ساله بچه ها.

انسان ها با هم برابرند؟

"دو" تا عکس از حواشی "یک" آتش سوزی:

in the taxi

سر صبحی میخواستم برم جایی دیدم به جای آژانس گرفتن راحتتره برم اون ور خیابون دربست بگیرم.

همون لحظه اول که رسیدم سر خیابون یه تاکسی خالی داشت رد میشد مقصد رو گرفتم و سوار شدم.

کرایه رو که دادم طرف شروع کرد به سلام و صلوات فرستادن! فهمیدم دشت اولشه! (اینجا بهش میگن سفته!)

معمولن سعی میکنم خودم رو در موقعیتهایی که طرف به چیزی باور داره و من ندارم؛ قرار ندم. بعد سر صبحی چه گیری افتادم!

حالا طرف به سلام و صلواتش راضی نشد. برگشته می پرسه دستت سبکه؟

آیا این سوال خوبی است؟ پولت رو گرفتی دیگه چی میگی آخه؟ 

گفتم آره سبکه! این که قراره کاسبی امروزش رو به پای من بنویسه. حالا هر چقدر قراره کار کنه، بزار سر صبحی دلش خوش باشه.

 

پ. ن: راننده تاکسی یه آقای میانسال بود. توی راه زنگ زده به یکی میگه مسافر سوار کردم نمیرسم بیام دنبالت، خودت برو. از جاهای خلوت نری آ! مواظب باش.

فکر کردم لابد دختری، خواهری (یه خانوم کم سن) کسی ه. بعد خودش گفت خانومم بود، دختره رو اون برده قلمچی پسره رو من بردم. قرار بود برم دنبالش. ولی الان تا شما رو برسونم دیر میشه گفتم خودش بره.

خندم گرفت که این توصیه ها رو به خانومت میکردی؟ تو سن و سال اون نیاز به این حرفا هست؟ (حالا توی هیچ سن و سالی نیاز نیست و ضایع س این چیزا. ولی از یه جایی بعد خیلی ضایع تر میشه.) البته بعضی ها هستن که این چیزا را تعبیر به عشق و احساس مسئولت و امثالهم میکنن. ولی اسمش چیز دیگه ایه!

داشتم فکر میکردم این بهاری که میاد سی امین بهاریه که من دیدم یا سی و یکمی؟

بعد یاد حرف نیما افتادم که یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان را دیدی از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی!

بعدش فکر کردم چرا آخه؟ چرا نیما این رو گفته؟ (حال ندارم برم ته توش رو دربیارم احتمالن اصلن حرف نیما نیست.) چون هیچ چیز جهان تکراری نیست. نه بعد از یک سال، که حتی بعد از سی سال. پر از لحظه ها و چیزهای جدیده. 

This is amazing

وقتی به زندگی نگاه میکنی خیلی چیزا هست که توش به دست آوردی و خیلی چیزها هست که اون به دست آوردن ها باعث شده از دستشون بدی.

خونه ای که من توش بزرگ شدم انقدر کتاب داره که یه اتاق اختصاصی به عنوان کتابخونه داریم. از کتابهای گروه سنی الف هم توش هست تا انواع کتابهای ممنوعه در تمام حیطه ها! (این قسمت دوم باید خاصیت زندگی در دهه های نکبت 50 و 60 باشه)

توی خونه ما همیشه جواب چی کار کنم؟ کتاب بخون بود! خب دوران ما انقدر تفریحات گسترده نبود تا بشه سرگرمی خاصی داشت. اگه میخواستی سرگرم باشی تهش باید مینشستی کتاب میخوندی. الان با هر روشی میخوای خواهر زاده ها رو تشویق به کتاب خوندن بکنی تهش دو صفحه بخونن برن دنبال تفریحات جذاب تر.

نکته جالبی که در این تشویق به کتاب خوندن ها برای من اتفاق افتاد. این بود که تابستون بعد از کلاس دوم بابا بهم پول میداد تا هر روز کتاب بخونم! 30 تومن برای هر کتاب! فکر کنم آخرش 3 هزار تومن پول داد بهم. البته مثل همه پولهای زمان بچگی معلوم نیست باهاش چی کار کردن! احتمالن توسط مامان اختلاس شده!

نوجونی من به جای تجربه های تین ایجری به خوندن و تحقیق و تفحص در کتابهای مذهبی و تاریخی و فلسفی و عرفانی گذشت. نمیتونم بگم اشتباه بود. ولی برگردیم به بند اول! خوندن اون کتابها و نتیجه ای که داشت جز دست آوردهایی بود که باعث شد خیلی چیزها رو از دست بدم. اصلی ترینش فرصت نوجونی کردن بود. اون دوره ای که باید بی دغدغه و رها میگذشت و فوقش صرف خوندن رمانهای کلاسیک میشد، بنده با تصور از کجا آمده ام و این صوبتا مشغول تفحص در چیستی خلقت و تاریخ و فلسفه و ادیان بودم!

یک دوره ای حتی بسیار شبیه به نقش "دانیل دی لوئیس" توی فیلم "A Room with a View" بودم! اون قسمتش که وقتی همه دارن تفریح میکنن و بی دغدغه لذت میبرن اون همه جا یا داره کتاب میخونه یا یه کتاب زده زیر بغلش و مترصده تا شروع به خوندن بکنه.

عادت کرده بودم به کتاب خوندن. فیلم نمیدیدم. یا کم میدیدم. کمبود امکانات برای پیدا کردن و دیدن فیلم به جای خود. به خاطر تاثیری که خواه ناخواه از تفکرات والدین میگیریم. مدتها در نظرم فیلم دیدن کار جالب و باحالی نبود.

فیلم های هری پاتر باعث شد جدی شروع کنم به فیلم دیدن. بعد امکانات بیشتر شد و از یه منظری توی بخش مطالعه ته همه چی رو درآورده بودم. باید وارد حیطه جدیدی میشدم. شروع کردم به فیلم دیدن. بعدش سریال هم اضافه شد. از فیلمهای روز دنیا شروع شد ولی یه "علاقه مند به گذشته" همیشه به این علاقه وفادار میمونه. فیلمای تاریخی و بیوگرافی و دیدن فیلم های دوران کلاسیک سینما جذاب ترن برام.

این روزها دارم اقتباس های سینمایی و تلویزیونی مختلف از ادبیات انگلیس رو میبینم. و در یک کلام شگفت انگیرن.

فک کنم مرحله بعد از این تله پاتیه

به مرحله از فهم زبان مشترک در خانواده رسیدیم که بابا میگه : او ذادی ذاد دان جوتور ذات اله!*

متوجه منظورش میشم.

 

 

*اون چیزه رو از چیز بردار چیز کن

چرا نمی میریم؟

میگه: یه پیرمردی هست که توی کارهای مسجد کمک میکنه، یه پولی بود که قرار بر خیراتش بود فکر کردم بدم بهش. پوله رو که بهش دادم گفت فلانی یه هزار تومنی بیشتر نداشتم. فکر میکردم قراره چیکار کنم و فکر کردم خدا میرسونه.

 

میگه: یه مبلغی رو هر ماه به کسی که نیازمنده میدم. این ماه فکر کردم بدم به آبدارچی شرکت. پوله رو که دادم آبدارچی بعدش اومد گفت صبح بچه م زنگ زده بود که بابا اومدنی شکلات بگیر. بهش گفتم بابا به خدا هیچی پول نمونده برام.

 

باید از غصه این همه فقر توی جامعه مرد.