غافلگیری‌های زندگی

داشتم فکر میکردم چقدر همیشه زندگیم شبیه به این روایت بوده:

به آنچه بدان امید نداری و از آن ناامیدی، امیدوارتر باش تا آنچه به آن امید داری، زیرا موسی رفت برای خانواده‌اش آتش تهیه کند، خداوند با او سخن گفت. ملکه سبا نزد سلیمان رفت تا بر سر کفر با او مصالحه کند، مسلمان بازگشت و ساحران فرعون رفتند موسی را شکست بدهند، به او مومن شدند.

یکی از ما! یا فکر دیگران رو نکن

در مسیر بازگشت از سفر

صحنه اول:

توی اتوبوس ها برای هر صندلی یه بالشتک میذارن توی محفظه بالای صندلی ها

خانومی که صندلی کنار منه تا میرسه و میشینه دو تا بالشتک بالای صندلی ها رو برمیداره و میذاره پشتش!

میگم: خانم یکی از این بالشتکا برای منه.

میگه: خیلیا استفاده نمیکنن، اضافه هست یکی از بغلیا رو بردار.

میگم: اونا مال مسافرای دیگه س، مال من نیست که بردارم.

برمیگرده میگه: شما بردار استفاده کن، فکر بقیه رو نکن.

صحنه دوم:

اتوبوس نگه داشته برای نماز صبح! یکی از مسافرا کمی تاخیر داره.

خانم بغلیه من شروع میکنه غر غر کردن که ببین یه نفر چطور این همه آدم رو معطل خودش کرده، مردم چقدر بی ملاحظه هستن، فکر بقیه رو نمیکنن.

میخندم...