ای آنکه می پذیری بنده ای را که هیچ شهری او را نمی پذیرد*

کاش چیزی از این قسمت تاریخ ننویسن. کاش از جنگ و آوارگی ای که مقصرش ما هستیم چیزی نوشته نمیشد. کاش نفرین نسل های بعد آوارگان و جنگ زدگان در پی فرزندان ما نبود... کاش نشانی از ما نمی موند... کاش مردمان سده های بعد نفهمند که ما چه بر سر این مردم آوردیم...

 

*ای آنکه رحم میکنی بر کسانی که بندگانت به آنها رحم نمی کنند

و ای آنکه می پذیری بنده ای را که هیچ شهری او را نمی پذیرد

 

هر روز..

حوزه کاریم رو بسیار دوست دارم. پیشتر هم گفتم که هرگز فکر نمیکردم کاری رو به اندازه معماری دوست داشته باشم ولی طی این دو سال و اندی اخیر دیدم اشتباه فکر می کردم.

بخشی از خوبی و البته بدی این حوزه کاری اینه که زودتر و بیشتر از دیگران از برخی مسائل آگاه میشی، چیزهایی که شاید کسانی که در این حوزه کار نکنن هرگز متوجهش نشن. خوبه که دانسته هات و آگاهی هات بیشتر می‌شن و بده چون آگاهی (مطلع شدن) هزینه دارد. چون خیلی از این دانسته ها خوب نیستن، بدن، زشتن، نشانی از به قهقرا رفتن جامعه و اخلاق و انسانیت هستن.

هر روز و هر روز با این ها سر و کار داشتن خوب نیست، آدم رو نسبت به جامعه، بی مسئولیتیش، دو رویی و دروغش، حماقتش و رذالتش ... خشمگین می‌کنه، حس همذات پنداری رو از آدمی می‌گیره. انقدر دروغ و زشتی می‌بینی که نسبت به تمام موارد مشابه با پیش فرض نگاه می‌کنی.

هر روز و هر روز این جمله طلایی توی خانه ای روی آب برام واقعی تر میشه "تو این مملکت بخل حسادت و تنگ نظری شغل دوم همه مردمه " و اینجوریه که هر روز بخشی از من می‌میره...

روز زن!

این روزها بنا به دلایلی با متولدین دهه هفتاد مراودات زیادی دارم. تاسف تاسف و تاسف تنها چیزی ست که از این مراودات نصیبم میشه. اگر توجه نکنی به سن و سالشون احساس میکنی داری با پیرزن‌های 70 ساله‌ای که بنا به محیط و فضایی که توش بودن تفکرات سنتی دارن معاشرت می‌کنی. و غم انگیز این که این‌ها متعلق به  اون طبقه به اصلاح متوسط شهری هستن که به فراخور طبقه‌شون باید عقل و شعوری داشته باشند.

تمام قدم‌های سخت و طاقت فرسایی که زنان نسل‌های قبل زیر فشار و هجمه‌های بسیار برداشتن رو این‌ها دارن دوان دوان به عقب برمی‌گردند.

و من در حین جنگ هر روزه با این دهه هفتادی‌های مغز هفتاد ساله، دوست دارم فرار کنم به ناکجاآبادی که نبینم این عقبگرد رو. ترس داره دیدن از دست رفتن تمام دست آوردها. ترس داره دیدن این که هر چه به زحمت رشته شده رو اینها راحت دارن پنبه می‌کنند. تغییرات اجتماعی شاید یکی دو قدم لرزان به جلو رفت ولی این نسل 20 قدم به عقب برخواهد گشت.

پا در رکاب

دوستی* (یا دوستانی) باید باشه که وقتی میگی دلم تنگه بریم یه جایی. بپرسه کجا؟ تو بگی خونه آقا شجاع** اون هم بگه لباس بپوش بریم.

و برید...

دوستی باید باشه پا در رکاب. من هیچ وقت از این دوستا نداشتم. یا اگر از جهت دیگری نگاه کنیم، هیچ وقت چنین دوستی برای یک نفر نبودم.

تا امروز موفق نبودم در پیدا کردن کسی که چنین دوستانی برای هم باشیم. در 58 سال باقی مانده عمر شاید پیداشون کردم. 

 

* اول میخواستم بنویسم کسی، بعد دیدم شاید کسی جنسیت رو محدود کنه و همه فکر کنن جنسیت مذکر منظورمه. دوستی بهتره، دوست، ورای جنسیت.

**قبرستان نو مثلن، پیش رشدیه