من از راه دگر رفتم*

توی محل کار صحبت استفاده از یک سری وسایل فردی بود، این که کی چی ترجیح میده و چرا و ...

یکی از همکارا گفت شما توی همه وسایلی که استفاده میکنی تاکید داری روی این که با بقیه فرق داشته باشی.

تا چند سال پیش که برای اولین بار این موضوع رو دوستی بهم متذکر شد، خودم متوجهش نشده بودم. بعدها دقیق شدم و دیدم عععععع! چقدر این مسئله در ناخودآگاه من نقش پررنگی داره.

خب این تاکید روی تمایز داشتن صرف وسایل نیست، خیلی از بخش های زندگی رو شامل میشه. 

به قول اون آیه مورد علاقه شریعتی (و من) از انجیل: ای انسان ها! از راه هایی مروید كه روندگان آن بسیارند،از راه هایی بروید كه روندگان آن كم اند.

اینجوری به مسائل نگاه می‌کنم که وقتی عده زیادی با یک موضوع موافق هستن پس ایرادی در اون هست. کثرت در هم نظری از نگاه من ایراده. برای همین همیشه سعی کردم از زوایه دیگر به این موضوعات نگاه کنم. قابل تامل که اون زاویه دیگر دریچه هایی رو به روی آدم باز میکنه که باعث بینش بهتری میشه. دریچه هایی که دیگران نه تنها نمیخوان ببینش بلکه وقتی باز میشن به هراس می افتن و هر کاری میکنن برای بستنش. و چه گریبان ها دریده نشده در واکنش به این زاویه متفاوت دیدن.

موافقت، تایید و همنظری با افراد مثل مخدر میمونه براشون. اگه مخالفت کنی، زاویه دیگری رو نشونش بدی، تاییدشون نکنی. یا حتی تنها به گفت این که هم نظر نیستی باهاشون اکتفا کنی، برآشفته میشن، از نئشگی میان بیرون و به هم میریزن. و من علاوه بر این تاکید بر متفاوت بودن، بدجنسی خاصی هم در لذت بردن از به جلز و ولز انداختن این آدمها دارم.

حظ فراوان داره وقتی یکی از روندگان در راه های پر رهرو که تنها مقلده بدون هیچ ایده ای و طوطی وار فقط تکرار کرده بدون هیچ فهمی رو در تنگنای ندونستن هاش قرار بدی. گریبان دریدن ها و به در و دیوار زدن ها و جلز و ولز کردن هاشون از این که زیر سوال برده شده باوری که با تکرارش براشون مقدس شده اتفاقیه که زیاد برام میافته و عجیب ازش لذت میبرم.

 

*به من گفتند راه این است

چاه این است

ولی من آن را نکردم گوش

من از راه دیگر رفتم

ز راهی پرت و دور و کور

و اکنون بر هدف هستم

یکی از بسیار کارهایی که دوست داشتم انجامشون بدم، پیاده روی کامل خیابون ولیعصر بود. از تجریش تا راه آهن.

چند روز پیش با عزیزی صحبتش شد و بعد به خودم گفتم چرا پشت گوش میندازم این رو؟ اینگونه بود که جمعه ظهر پاشدم یه کم آجیل و شکلات و آب انداختم توی کوله با مترو رفتم تجریش و از اونجا پیاده راه افتادم به سمت راه آهن. با احتساب کمی سر به هوا راه رفتن و محو خونه های قدیمی شدن و دو تا 10 دیقه استراحت شد حدود 5 ساعت.

خونه های نیمه مخروبه ای میان راه بود که میشد ساعتها ایستاد و محوشون شد و به گذشته شون فکر کرد. اونجا بود که فهمیدم بی شک عاشق این شهر میشدم اگر 60 یا حتی 50 سال پیش دیده بودمش. شاید اون موقع شهر من می‌شد.

هوا به قدری عالی و مطبوع بود که نه گرمم شد نه حتی تشنه شدم! وقتی شروع کردم هوا ابری بود و از ابتدای راه هی منتظر بارش بارون بودم ولی تازه وقتی رسیدم به تئاتر شهر نم نم بارون شروع شد. آی کیف داد، آی کیف داد.

درسته وسط راه کفشم شروع به اذیت کردن کرد و پشت پام رو زد و خونی مالی شدم.درسته از دیروز عضله ساق پام گرفتگی داره و کف پام گز گز میکنه و مثل پنگوئن راه میرم. ولی همه اینا به اون 5 ساعت می ارزید.

شمال به جنوب تهران رو رفتم، حالا باید یه پروژه غرب به شرق تعریف کنم، از آزادی تا تهران پارس.

 

بی قانون ها

میدونید که اتوبان نواب در حاشیه طرح ترافیک قرار داره یک سری خیابون و کوچه هست که ازشون میشه وارد محدوده طرح شد.

در حین پیاده رفتن هر روزه تا رسیدم به ایستگاه مترو اتفاق جالبی می افته. هر روز آدمایی رو میبینم که سر این کوچه و خیابون ها از ماشین هاشون پیاده میشن، با یه تیکه کاغذی، مقوایی، گونی ای چیزی روی پلاک ماشینشون رو می‌پوشونن و وارد طرح میشن.

هر روز بدون هیچ واکنشی از کنار این قانون شکنی (به نظر من این مدل قانون شکنی ها صرفن زیر پا گذاشتن قانون نیست. یه جور دزدیه، ظلم، حق خوری و...) آدمها رد میشم.

از کنار این قانون شکنی ها رد میشم و فکر میکنم ما هرگز درست نمیشیم. هرگز...