اوایل امسال بود. یکی از روزایی که داشتم از نمایشگاه بورس برمیگشتم خونه، بارون باریده بود و زمین هنوز خیس بود. نم بارون هنوز توی هوا بود و نسیم خنک. اون لحظه فکر کردم چقدر راضی هستم از جایی که هستم، از زندگیم، از عمری که گذشته، از عمری که قراره بیاد، از این به اصطلاح نقطه پرگار بودن توی دایره قسمت.
برگردیم به چند ساعت قبلش؛
چند ساعت قبلش با همکارا داشتیم درباره شرایط اقتصادی و سیاسی ای که قراره پیش بیاد حرف میزدیم. صحبت یر این بود که ورشکستگی اقتصادی کشور که تا اون موقع تونسته بودن یه جورایی مسکوت نگهش دارن دیگه داره رو میشه.* آخرش همه با هم به این نتیجه رسیدیم که دسته جمعی داریم بدبخت میشیم.
یعنی این حس خوبی که گفتم رو با فاصله چند ساعت از این صحبت داشتم.
چند سالی هست که خیلی راحت برخورد میکنم با این مسائل. همه نگرانیهایی که همه دارن رو من هم دارم. اما یه جور آرامش هم دارم که بقیه ندارن. همه استرس و نگرانی و غم و خشمی که به واسطه مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی به وجود میاد برای مدت کوتاهی میتونه من رو تحت تاثیر قرار بده.
به زندگی بشر که نگاه میکنم میبینم هزاران ساله داره زندگی میکنه. اگه **Homo neanderthalensis ها که یه جورایی مشهورترین انسانهای اولیه باشن حساب کنیم باید برگردیم به 200-300هزار سال پیش. (بخوایم برگردیم یه گونههای قبلی بشر که باید 2 -3 میلیون سال به عقب برگردیم.) من خیلی عمر کنم 88 سال خواهد بود. بشر چند ده هزار سال زندگی کرده. این عمر کمتر از یک سده من چی حساب میشه توی این هزاران سال؟ میلیاردها انسان قبل از من زندگی کردن و میلیاردها انسان بعد از من خواهند بود. زندگی من لحظه کوتاهی از عمر بشره. هیچ چیزش ارزشمندی نداره. چرا برای چیزی که بی ارزشه نگران باشم؟ 100 سال بعد کسی من رو یادش نیست. وقتی قراره 100 سال بعد هیچ از من باقی مونده باشه. چرا این 88 سال رو با نگرانی و غصه و استرس بگذرونم؟
*دوستان نزدیک تر احتمالن یادشون باشه من از مدتها پیش میگفتم کشور به مرحله خواهد رسید که تورم و گرونی دوران محمودجان! تبدیل به خاطره ای خوب خواهد شد و یادش به خیر خواهیم گفت براش.
**من فکر نمیکنم ما فرشتگانی سقوط کرده باشیم. باور دارم که ما میمون هایی تکامل یافته هستیم.