از سری چیزهایی که نمی فهمم!
پینوشه! همیشه این اسم با یه ترس برای من همراه بود. بس که اتفاقات وحشتناک از دوران حکومت این دیکتاتور قصاب شیلی خونده بودم.
چیزی که همیشه برای من عجیب بود همراهی مردم و ملتها با دیکتاتورها بوده. همین شیلی؛
"در سال ۱۹۸۸ رفراندومی به منظور انتخاب دوباره پینوشه برای هشت سال دیگر ریاست جمهوری برگزار شد. این همه پرسی از این روی برگزار شد که مخالفت بر ضد پینوشه هر روز افزایش مییافت و از سوی دیگر با دیدار پاپ ژان پل دوم رهبر مسیحیان کاتولیک جهان، به عبارتی مجبور شد که نظام حکومتی را از دیکتاتوری به دمکراسی تغییر شکل بدهد. در این همه پرسی اگر او دوباره رای «آری» میآورد، میتوانست تا سال ۱۹۹۷ در همان مسند باقی بماند ولی اگر «نه» نصیبش میشد، میبایست تا پایان سال باقیمانده از ریاست جهوری خود بماند و بعد از آن یا دوباره کاندید ریاست جمهوری یا مجلس بشود.
به سرعت تبلیغات سیاسی برای «نه» گفتن در کشور به راه افتاد. کمپینهای بزرگ به همراه گروههایی که سابقاً از هم پاشیده و غیر منسجم بودند برپا شد و در طی این کمپینها تبلیغات سیاسی بسیار زیادی برای نه گفتن به حکومت پینوشه تدارک دیده شد. حزبهای سوسیالیست، سوسیال دمکرات، رادیکال و.. دیگر گروههایی بودند که بخش اعظم این کمپین را تشکیل میدادند. بالاخره در تاریخ ۵ اکتبر ۱۹۸۸ «نه» در مقابل «بله» با ده درصد اختلاف (نه = ۵۵٫۹۹٪ و بله = ۴۴٫۱٪) به پیروزی رسید."
سکوت و زندگی زیر سایه دیکتاتورها یک چیزه، حمایت از دیکتاتورها برای بقاشون یک چیز! من نمیتونم درک کنم چطور 44 درصد از مردم شیلی بعد سالها کشتار و خفقان و حتی فروپاشی اقتصادی، به بقای پینوشه رای دادن. 44 درصد نشون دهنده یک اقلیت یا عده ای محدود نیست. 44 درصد یعنی نزدیک به نیمی از مردم یک کشور.
انگار مردم هم دیکتاتورهای خونریز رو دوست دارن!
