دار المجانین یا کانون گرم خانواده

خانم والده هر چی از لباس‌های خودش و ابوی گم می‌کنه یا پیدا نمی‌کنه، زنگ می‌زنه از اینجا سراغش رو می‌گیره.

فک کنم، فکر می‌کنه لباس‌ها میان اینجا دید و بازدید دیگه برنمی‌گردن.

آخه مادر من پیرهن چهارخونه آبی بابا و شلوارک گل گلی خودت خونه من چیکار دارن؟

20 تا 30 سالگی زمان آموزش و تکامله، زمان آزمون و خطا، تجربه کردن‌ها، یاد گرفتن‌ها، زمان اندوختنه. زمان تصمیم گیری های بزرگ نیست.

بعد ما مهم‌ترین تصمیمات زندگی مثل ازدواج و بچه دار شدن رو در این سن انجام می‌دیم. متاسفانه ازدواج و بچه دار شدن چیزهایی نیست که بشه بعد از انجام کنارشون گذاشت، حذفشون کرد، نادیده گرفتشون. باید تا آخر عمر باهاشون کنار اومد.

درسته که میشه طلاق گرفت. بچه رو به والد دیگه داد و رفت پی زندگی جدید. ولی همین کار هم روی باقی عمر تاثیر داره. اینجوری نیست که بشه به کل از زندگی حذفش کرد.

جامعه هم عوض شده، کسانی که تا آخر عمر پای تصمیماتی که در جوانی و جاهلی گرفتند بمانند کم شده. بعد نگاه به دور و بر می‌کنی، میبینی دور و برت پر شده از آدمایی که توی سی و چند سالگی دیدن زندگی ای که میخواستن رو ندارن و جدا شدن. یا جدا نشدن ولی زندگی های موازی دارن. کسانی که علنن از بچه دار شدن ابراز نارضایتی می‌کنن و خشمشون رو در این مورد بروز می‌دن.

غم انگیزه؟ نه! تاسف باره.

 

پ. ن: من 4 تا خواهر زاده دارم. تا الان از صفر تا 16 سالگی بزرگ شدن یک بچه رو از نزدیک دیدم. می‌دونم والد بودن یک شغل تمام وقت، بدون مرخصی، فرساینده و بسیار بسیار سخته. اما تمام این‌ها باعث نمیشه والدی حق داشته باشه از بچه دار شدنش شاکی باشه، (خسته بودن و کلافه بودن با شاکی بودن فرق می‌کنه.) اونم توی سن کودکی و نوجوونی بچه که هنوز به طور کامل تحت تاثیر تربیت و رفتار خود شخص شاکی قرار داره. توی این سن بچه هر پی پی ای هم باشه هنوز عصاره وجودی والدینه.

ز دانشمند مجلس باز پرس

نمیدونم چرا درک این که آدم‌ها اولویت و سبک متفاوتی در زندگی دارن سخته؟

بهم میگه خوش به حالت اجاره خونه نمی‌دی! خوب خودت رو جمع کردی و خیلی زرنگی و خونه خریدی و من نتونستم خونه بخرم و چه چه!

حالا بیا برای این آدم توضیح بده که پولی که من برای خرید خونه نقد داشتم از رهن خونه ای که شما می‌شینی کمتره. هر ماه هم دارم به اندازه مبلغی که شما برای اجاره می‌دی قسط میدم. چه زرنگی‌ای؟ چه خود رو جمع کردنی؟ چه شانس آوردنی؟ من به جای این که زندگی توی خونه بزرگ بخوام توی محله گرون، رفتم توی یه محله ارزون خونه کوچیک خریدم. شما به کلاستون نمیاد زندگی توی این مدل خونه ها که مستاجر هستید وگرنه که شما به جای یه دونه ای که من خریدم میتونید 2 تا از این خونه ها بخرید.

بعد مشکل اینه که همین یه آدم که نیست. خیلی هستن این آدما.

تفاوت شروع و پایان رمضان (یا روز عید قربان) توی ایران و کشورهای مسلمان یه تفاوت خیلی ساده س که برمیگرده به مسائل فقهی رویت هلال که بین شیعه و سنی متفاوته.
 برای شیعه، معیار رصد، رویت هلال با چشم (و در دهه‌های اخیر با ابزارهای رصدی) است و اهل سنت، ملاک محرز شدن غروب هلال ماه نو (محاسباتی و نه رصدی) پس از غروب خورشید در افقه. همین امسال توی کشورهای اطراف هم علمای شیعه (مثل سیستانی) عید اعلام نکردن.

اما کسی نمیخواد (دوست نداره) باور کنه. مردم دوست دارن این تصور غلط که حکومت ایران برای لجبازی با عربستان یا مسائل مسخره ای مثل عید فطر با مناسبت حکومتی یکی نشه این مناسبتها رو جا به جا میکنن، رو باور و تکرار کنن.

هیچ توضیح و منطقی رو هم قبول نمیکنن. حکایت اونی که خودش رو به خواب زده نمیشه بیدار کرد.

 

پ. ن:  ایران، سوریه، اردن، تونس، لیبی، سودان، مصر، فلسطین به طور رسمی اعلام کردند که هلال ماه شوال هنوز در این کشورها رویت نشده است و امروز سه شنبه آخرین روز ماه مبارک رمضان خواهد بود.

برخی کشورها نیز مانند عمان، مراکش، شیعیان عراق و لبنان امروز (سه شنبه) را ۲۹ ماه مبارک رمضان می دانند و در نتیجه شامگاه امشب به استهلال ماه شوال می پردازند.

200 گرم نسکافه* خریدم 84 تومن! میشه کیلویی 420 تومن!
بعد میگن گوشت گرونه!

 

*قهوه فوری، برند نسکافه. تازه از این معمولیاش بود. گلدا که خیلی گرونترن

دار المجانین یا کانون گرم خانواده

عموی بزرگم قبل از عید معده ش مشکل پیدا کرده بود.

مریضیش با توجه به یه سری مسائل یه مقدار به نظر بدتر از مشکل ساده معده بود. هی از بابا پرسیدیم عموجون خوبه؟ مشکلش چیه؟ گفت معده ش ناراحته.

هفته پیش زنگ زد که عموجون اومده تهران، بیمارستانه و عمل کرده برید دیدنش.

فکر کنید با تصور کسی که معده ش رو عمل کرده میری بیمارستان. یهو با یه نفر که موهای سر و صورتش در اثر شیمی درمانی ریختن و نصف وزنش کم شده، مواجهه میشی. چه حالی میشه آدم؟

جمعه بابا و عمه جان اومدن تهران که برن دیدن عموجون. اول اومدن خونه من، از اینجا با هم بریم.

عمه جان با بچه هاش داشت حرف میزد. بعد از تموم شدن تلفنش گفت بهشون نگفتم اومدم تهران. نمیدونن دایی‌جون عمل کرده!

خیلی دوست داشتم یه چیز سنگین بردارم بزنم پس کله بابا و عمه. یعنی چی که نمیگید؟ مثلن میخواید ناراحت نشیم غصه نخوریم؟ اینجوری که بدتره.

چه اخلاق مزخرفیه این خانواده داره؟

 

پ. ن: پسر این عمو  همونیه که از سال 89 ندیده بودم. دیدمش و به رکورد 10 سال نرسید ندیدنش!

حالا ببینم ملاقات بعدی رکورد 10 سال رو میشکنه یا نه؟

 

شب رفته بودم یه جای حسینیه طور، از اونایی که پارکینگ خونه رو حسینیه میکنن و خانوادگی میچرخونن.

حالا نگم از مراسمش که هی خدا رو شکر کردم چراغا خاموشه کسی قیافه متحیر و در نهایت کرکر خندیدن من رو نمیبینه. مداحشون رسمن خل و چل بود.

بعد از مراسم با دوستان (دختر صاحب حسینیه و بقیه) نشسته بودیم قسمت زنونه، یکی از این پسر هیئتی ها چند بار اومد وسیله های  قسمت زنونه رو جمع و جا به جا کنه.

بنده خدا ظاهرن تازه تصادف کرده پاش لنگ میزد. اومد سماور رو برداره دید نمیتونه. خیلی ماخوذ به حیا و آروم صدا زد نیما جان میای اینجا، اون ور هم سر و صدا میکردن پسرا نیماجانه نمیشنید. این هی گفت نیما جان نیما جان، هی نیماجانه نشنید.
از اون بچه مثبت هام بود که سرش پایینه و نگاه نمیکنه و خجالت میکشه(ایشالا که جدی اینجوریه)

منم که مرض دارم اذیت بکنم این آدمای خجالتی رو. با عشوه داد زدم نیما جاااااان سید علی صدات میکنه

این سید علی سرخ شد، زرد شد کبود شد، سیاه شد، نیماهه ام که اومد اونم توی همچین وضعی بود. سماور رو برداشتن بردن دیگه پیداشون نشد.

مهمان عزیز است!

خیلی زور داره آدمی که همیشه سر ظهر (بین ساعت 13 تا15) تو رو بدون ناهار از خونه ش بدرقه کرده! حتی یک بارش رو هم تعارف نزده برای ناهار خوردن! برات درباره مهمون نوازی و این که خوب مهمون داری نمیکنی منبر بره.

طرف قشنگ مصداق این ماجراست

اعصاب چیست؟ چیزی است که هیچ کس ندارد و توقع دارند که تو حتماً داشته باشی. توقع چیست؟ چیزی است که همه دارند و تو نباید داشته باشی.

 

پ. ن: یکی از عیب های من اینه که در مقابل دوستان بیشتر از شعور و ظرفیتشون صبر می‌کنم. و بیشتر از شان و شخصیتشون بهشون احترام میذارم. بعد این لطف زیاد از یه جایی به بعد میشه وظیفه. یه مدته که دارم دونه دونه آدمهایی که شامل این ماجرا میشن رو کنار میذارم. حتی جمع هایی که از این آدمها توش وجود داره رو ترک میکنم.

بعد جالبیه ماجرا میدونید چیه؟ آدم وقتی توی یه موقعیت قرار متوجه ماجرا نیست. وقتی ازش فاصله میگیره تازه متوجه عمق ماجرا میشه.

شب قدر!

تو صدا و سیمای جمهوری اسلامی به زن پیغمبر اسلام گفتن حرومزاده.

یعنی پیغمبر با یه حرومزاده وصلت کرده!

این رو یکی دیگه میگفت به جرم سب‌النبی آویزونش میکردنا

جذاب

این قانون جذب انگار برای من برعکس عمل میکنه!

توی ماه گذشته دو نفر بهم معرفی شدن یکی بوکسور بود یکی شناگر!

خب یه نگاه به وضع و حال دو نفر بکنید بعد به هم معرفیشون کنید.

 

پ. ن: من از 24 ساعت روز 23.5 ساعتش رو در حالت نشسته و درازکش هستم! نیم ساعت باقی مونده هم اون وقتیه که موقع سرکار رفتن و برگشتن توی مترو و اتوبوس جا پیدا نکردم بشینم سرپا وایسادم. در این حد با ورزش بیگانه ام.