عموی بزرگم قبل از عید معده ش مشکل پیدا کرده بود.
مریضیش با توجه به یه سری مسائل یه مقدار به نظر بدتر از مشکل ساده معده بود. هی از بابا پرسیدیم عموجون خوبه؟ مشکلش چیه؟ گفت معده ش ناراحته.
هفته پیش زنگ زد که عموجون اومده تهران، بیمارستانه و عمل کرده برید دیدنش.
فکر کنید با تصور کسی که معده ش رو عمل کرده میری بیمارستان. یهو با یه نفر که موهای سر و صورتش در اثر شیمی درمانی ریختن و نصف وزنش کم شده، مواجهه میشی. چه حالی میشه آدم؟
جمعه بابا و عمه جان اومدن تهران که برن دیدن عموجون. اول اومدن خونه من، از اینجا با هم بریم.
عمه جان با بچه هاش داشت حرف میزد. بعد از تموم شدن تلفنش گفت بهشون نگفتم اومدم تهران. نمیدونن داییجون عمل کرده!
خیلی دوست داشتم یه چیز سنگین بردارم بزنم پس کله بابا و عمه. یعنی چی که نمیگید؟ مثلن میخواید ناراحت نشیم غصه نخوریم؟ اینجوری که بدتره.
چه اخلاق مزخرفیه این خانواده داره؟
پ. ن: پسر این عمو همونیه که از سال 89 ندیده بودم. دیدمش و به رکورد 10 سال نرسید ندیدنش!
حالا ببینم ملاقات بعدی رکورد 10 سال رو میشکنه یا نه؟