ممد و 4 نفر

بعد از ماجرای هواپیمای اوکراینی توقع داشتم اهل فن و تحقیق یه بازخوانی جدی از خطاهای پدافندی ایران داشته باشن. اما حداقل چیزی به چشم من نخورده در این زمینه.

خطاهای پدافندی در طی جنگ 8 ساله هم کم خسارت اساسی نزده به کشور. شاید حتی بعضی‌هاشون مسیر جنگ رو تغییر داده باشه. مطرح‌ترین مورد شاید ماجرای "سقوط هواپیمای سی-130" توی سال 60 و بعد از شکست حصر آبادان باشه. ماجرا اینه؛

" در پی موفقیت عملیات ثامن‌الائمه، فرماندهان نظامی برای ارائه گزارش این عملیات به فرمانده کل نیروهای مسلح عازم تهران شدند اما سقوط هواپیمای سی-۱۳۰ ارتش در منطقه کهریزک تهران، منجر به کشته شدن ولی‌الله فلاحی، جواد فکوری، سید موسی نامجو، یوسف کلاهدوز و محمد جهان‌آرا شد. اهمیت سرنشینان پرواز یاد شده تا جایی بود که ستاد مشترک ارتش، نیروی هوایی ارتش و وزارت دفاع در یک روز با خلأ فرماندهان خود مواجه شدند."

شاید اگر 4 نفر اول زنده می‌موندن دهه 60 جور دیگری رقم می‌خورد.

ایران بعد از 2 انقلاب* / 1

بعد از انقلاب اول (مشروطه) دوره ای عجیبی توی ایران شروع می‌شه و آدم‌های بزرگی توش به وجود میان. دوره‌ای طلایی توی موسیقی، فرهنگ، شعر و آدمایی که بعدش تکرار نشدن.

بعد از انقلاب دوم (57) هم دوره عجیبی توی ایران شروع می‌شه. انقلاب 57 بلبشویی بود که باعث شد آدم‌های بزرگ زمان خودشون کنار گذاشته بشن، کنار بکشن، محو بشن. توی اون بلبشو آدم‌های متوسطی بزرگ و پررنگ شدن که اگر انقلابی در کار نبود در بهترین حالت در حد متوسط باقی می‌موندن. آدمایی بزرگ و استاد(!) شدن که باید روی اطلاق این کلمات بهشون خیلی دقت کرد.

هر چه مشروطه بزرگ پرور بود. 57 متوسط و کوچک پرور بود.

*کتابی هست به نام ایران بین دو انقلاب

استقلال

تا 5-6 سالگی با بابا می‌رفتم سلمونی مردونه. روی اون تخته‌ای که می‌ذاشتن روی صندلی می‌نشستم و سلمونی موهام رو کوتاه می‌کرد.

فاصله سلمونی تا خونه سرراست بود. چون نزدیک مغازه عموجون هم بود این مسیر رو زیاد می‌رفتیم و می‌شناختم. یه خیابون بود باید از عرض رد می‌شدیم و بعد 500-600 متر از کنار خیابون و حدود 100 متر فاصله سر کوچه تا خونه. موهام رو کوتاه می‌کردم بابا از عرض خیابون ردم می‌کرد و بقیه این مسافت رو خودم تنهایی برمی‌گشتم.

پدر و مادرهای نسل ما واقعن دل بزرگی داشتن. یه فسقل بچه رو ول می‌کردن به امون خدا این همه راه رو تنهایی برگرده.

به من چه؟

با یه نفری که من می‌شناسم و می‌دونم پس زمینه فکریش چیه دوست شده.

هی می‌خوام برم بهش بگم این آدم اینجوریه‌آ. رابطه‌تون به جایی نمی‌رسه. این آدم تفکراتش چیزی نیست که به شما به چشم همسر آینده نگاه کنه. برای وقت گذرونی می‌خوادت. اولیشم نیستی شما.

بعد فکر می‌کنم قبلن چند بار به آدما درباره رابطه اشتباه هشدار دادم و متهم شدم به حسودی؟ یا اگه طرف خیلی باشخصیت بوده به جای حسودیت می‌شه بهم گفته چرا بدبینی؟! (هیچ کدوم از اون رابطه‌هایی که هشدار دادم درباره‌شون به سرانجام نرسیدن.)

فکر می‌کنم مگه فقط منم که این آدم رو می‌شناسم؟ بقیه دوستان هم هستن. خب اونا بگن.

فکر می‌کنم آدمی که توی این سن و سال عقل تجزیه تحلیل شرایط رو نداره و متوجه نیست شرایطش چیزی نیست که به این پسره بخوره رو چرا من چیزی بهش بگم؟ بچه 16 ساله که نیست. عاقل و بالغه.

فکر می‌کنم واقعن وایسم نگاه کنم ببینم آسیب می‌بینه؟

تهش فکر می‌کنم واقعن به من چه؟

خانم همسایه

توی خانواده و فامیل سالمی بزرگ شدم، فحش دادن و بددهنی ندیدم توی خانواده و فامیل. محیطی که توش مدرسه رفتم محیط خوبی بود و اکثرن از خانواده‌های سالم بودن. بعد هم که خودم وارد جامعه شدم تا حالا خوش شانس بودنم و محیط هایی بدی نبودن. کلن فحش دادن برام موضوع غیرعادیه...

یه سری فحش‌ها هست که فقط توی فضای مجازی یا توی کتاب خوندم، توی دنیای واقعی نشنیدم. شاید به اندازه انگشتای یه دست فحش کافدار نشنیده بودم. این چند ماه به لطف خانوم همسایه هر روز دارم همه اون فحش‌هایی که فقط این ور و اون ور خونده بودم، می‌شنوم. به شکل ترسناکی بددهنه خانومه.

آقای همسایه یا خیلی آدم صبوریه، یا خیلی موزمار. تمام مدتی که خانم همسایه عربده می‌کشه و هوار هوار می‌کنه و فحش می‌ده تقریبن هیچ صدایی از ایشون در نمیاد. حالا یا واقعن آدم مظلومیه و داره تحمل میکنه. یا خودش خانومه رو دیوونه کرده و هوار زدنای خانومه به یه ورشه.

گوشت نخواری

عادت دارم هزینه‌های روزانه رو می‌نویسم. حتی مبلغ جزیی مثل خرید نون. داشتم خرجای سال گذشته رو چک می‌کردم. برا وقتایی که والدین اومدن ۳بار مرغ (بسته‌های ۹۰۰گرمی) و ۱بار ۱ کیلو گوشت چرخ کرده خریدم. هنوزم توی فریزر چند بسته مرغ و یه بسته گوشت مونده!
برا خودمم ۳بار کباب و ۳-۴بار سوخاری گرفتم.
راضیم از خودم.

57 تا 99

واقعن چطور میشه یه آدم عاقل بعد از شنیدن* چنین سخنرانی ای راه بیفته دنبال خمینی؟

اونایی که فاجعه 57 رو رقم زدن اشتباه بسیار بزرگی کردن. به جز عده کم، اکثریت هم تاوانش رو دادن. نسل های بعد هم دارن تاوان میدن.

اون اتفاق افتاد چون همه میخواستن فقط شاه بره. به قول بازرگان ما میدونستیم شاه رو نمیخوایم ولی نمیدونستیم برای بعدش چی میخوایم!

الان تقریبن به یه همچین حالتی رسیدم دوباره. کسی ج.ا رو نمیخواد، ولی برای بعدشم برنامه نداره! البته امروز با وجود نارضایتی عمومی که هست احتمال این که بشه رژیم رو تغییر داده خیلی کمه. اما برام جالبه این نسل با وجود این همه ادعا از نظر فهم و شعور تفاوتی با نسلی که انقلاب 57 رو رقم زد نداره. اینام زورشون برسه دوست دادن ج.ا بره. ولی بعدش چی؟ ظاهرن حماقت از بین نمیره از نسلی به نسل دیگه منتقل میشه.

 

*متن سخنرانی اینجا هست

نون

چند روز پیش یهو متوجه شدم توی 6 ماه گذشته کلن دور ریز نون نداشتم!

قبل از عید ظرف نون خشک رو خالی کرده بودم و چند روز پیش که اومدم ضایعات دور پیتزا رو بریزم توش دیدم خالیه!