صد حیف

خیلی حیفم میاد میرحسین رای نیاورد

کاش اونم رییس جمهور میشد عاقبتش میشد یه چیزی مثل روحانی

الان مثل فیلمای فرهادی شده پایان باز

یه سریا فکر میکنن فرقی با بقیه عمله های حکومت داره و نوکر ج.ا نیست

کلاغ دیدی؟ من بولوتشونم

همکارم میپرسه ماشین رو نگه میداری؟

گفتم نه میخوام بفروشم طلا بخرم

تا به زبون نیاورده بودم متوجه نشده بودم چقدر مسخره س برنامه ریزیم

ولی خب طلا دوست دارم، دلم میخواد همه چی رو تبدیل به طلا کنم

شبیه اون بنده خدایی که باقالی دوست داشت خونه ش رو فروخت داد باقالی خرید

به نظاره و تماشا / 47

یه بنده خدایی میگفت اگه دلار به 32 برسه احتمال زیاد توافق کنسله

دلار 32 رو رد کرد

امیدوارم پیش بینی اشتباه کرده باشه؛ چون وضعیت ترسناکی پیش رومون خواهد بود اگه درست باشه

دل دیوونه*

یه اتفاق خوبی برام افتاد که هر کسی شنید هم خوشحال شد

یه اتفاق جالبی هم در کنارش افتاد، چند نفر گفتن به خاطر دل مهربونت بوده

خیلی حس خوبی بود این که دیدم از نظر یه سری از اطرافیان آدم خوش قلبی هستم

 

*دل مهربون

به نظاره و تماشا / 46

آره خب روحانی و رییسی فرقی ندارن

هنوز به یه سال نرسیده جلوس کرده روی کرسی ریاست جمهوری اجماع علیه ایران و صدور قطعنامه ها داره شروع میشه

اون دیپلماسی که روحانی ظریف دنبال کردن و 4 سال با وجود فشار ترامپ، کشورهای دیگه علیه ایران موضع نگرفتن فرقی با دیپلماسی رییسی نداره

سگ زردم برادر شغاله

خبر خوب این که تازه سال اول ریاست جمهوریشه، 7 سال دیگه فرصت داره دنیا رو یک دست علیه ایران کنه، وعده ش رو پیشتر داده بودم. گفته بودم "شما میتونید قبول نکنید و البته تماشا کنید(کنیم) که دولت رئیسی چطور مشابه احمدی نژاد تمام دنیا رو علیه ایران خواهد کرد."

خبر خوبتر این که یه روزی میاد که می فهمیم احمدی نژاد خیلی بهتر از این بنده خدا کشور رو اداره کرد و حتی دیپلماسی بهتری هم داشت

خبر از اون خوبتر این که با این فرمون برن، مرحله کمبود رو رد میکنیم و به قحطی میرسیم

دلخوش به این مقدار نباشید

 

زندگی و حیاط

خونه پدری/مادری بابا یه حیاط درندشت داشت با باغچه های بزرگ (زمینش ال شکل بود)

یه باغچه بزرگ داشت که فقط توش نعنا کاشته بودن

یه درخت توت پیوندی داشت که 4 جور توت میداد، دو جور متفاوت توت سفید (قد، مدل دونه ها، زمان رسیدن و مزه این دوتا توت با هم فرق میکرد) توت سیاه و شاه توت. شاه توتا یکی انقد...

یکی از باغچه ها پر بود از بوته های گل رز و اطلسی، تاج خروس و یه گل دیگه ای که اسمش یادم نیست*. گل میمون هم تا جایی که یادمه بود. دو تا بوته گل محمدی توی یه باغچه دیگه

یه باغچه 4 کرتی داشت که سبزی می کاشتن

دو تا درخت بیدمشک داشت که فصل گل دادن کلی زنبور عسل میکشوند توی حیاط

دو مدل درخت آلبالو، اسرائیلی و ساده

درخت گیلاس؛ گلابی، آلو

یه درخت مو داشت که برگ دلمه نصف کوچه رو تامین می کرد

یه درخت یاس زرد که همیشه برام سوال بود چرا عطر یاس نداره (بعد فهمیدم این اون یاس معطر نیست)

یه مدل شلغم شیرازی توی یکی از باغچه ها عمل می اومد، یادم نیست می کاشتنش، بذرش رو یه زمانی ریخته بودن توی باغچه و خودرو بود یا چی؟!

توی باغچه رزها، یه درخت گیلاس سفید داشت که جلو ساختمون بود انقدر شاخ و برگش بزرگ شده بود که هم جلوی دید خونه به حیاط و درب ورودی رو گرفته بود، هم نمیذاشت گلا آفتاب بخورن برا همین بریدنش، یه درخت توت مجنون داشت که سایه ش، خونه خاله بازی های ما نوه بود. صبح ها یه گله گنجشک می اومدن مینشستن روی چتر درخت و تا جون در بدن داشتن جیک جیک میکردن. یهو یه آفت سفید رنگ(بچه بودم یادم نیست چی بود آفته) افتاد به جونش هر چی سم زدن افاقه نکرد، آخر از ترس سرایت به بقیه درخت ها بریدنش.

یه حوض متفاوت هم داشت که ایده بابا بود، برخلاف حوض های معمول که گود ساخته میشن، اینو برای جلوگیری از افتادن بچه ها توی حوض روی زمین ساخته بودن. دیواره هاش حدود 1 متر و 20 سانت بلدتر از زمین بود

یه درخت آلو و یه درخت گوجه سبز روی حوض سایه مینداخت و تابستونا صدای تالاپ افتاد میوه هاشون توی آب حوض جادویی بود

ورودی خونه از پایین بال بزرگ ال بود، وارد که میشدی همه اینا جلو چشمت بودن

دو تا ساختمون مجزا آخر حیاط بود، یکی با حیاط مستقل(با معیار های امروز دوبلکس حساب میشد اون ساختمون) توی اون گوشه کناری ال، و یه ساختمون 2 طبقه اخر مستطیل اصلی.

مادربزرگم طبقه همکف ساختمون ساکن بود. (پدربزرگم عمرش به این ساختمون ها قد نداد. اونجوری که شنیدم یه ساختمون با سبک قدیمی بوده اون موقعی که ایشون زنده بوده که حدود 7-8 سال بعد از فوتش خرابش کردن ساختمون 2 طبقه رو ساختن، جای اون ساختمون دوبلکس و حیاط جلوش هم مرغ و خروس نگه میداشتن) هر 4 تا پسر خونواده یه دوره ای توی یکی از واحدهای دیگه ساختمون زندگی کردن

مادربزرگم نزدیک 20 ساله که فوت شده. تمام این سالها همه دارن میمیرن از فضولی که چرا ورثه اونجا رو نمیفروشن. سالهای اول مدام سوال می پرسیدن. بعدها فک کنم به این نتیجه رسیدن که این خانواده دیوانه س که همچین ملک با ارزشی رو نقد نمیکنه.

چند ساله می تونم درک کنم چرا اونجا رو نفروختن یا نکوبیدن بسازن. فروش یا کوبیدن اون خونه یعنی دیگه همچین حیاطی با اون همه درخت و باغچه نخواهد بود. و مگر چقدر زنده ایم؟ چی از دنیا میخوایم که به خاطرش اون همه زیبایی رو خراب کنیم؟ من که خاطره های کمتری از اون خونه دارم هنوز داغ بریدن اون درخت توت مجنون روی دلمه.

بلاخره یه روزی اون حیاط خراب میشه، یه روزی جای اون ساختمون ها، آپارتمان چند طبقه بلند میشه. اما هنوز ورثه اصلی دلشون نیومده. شاید روزگاری که بیشتر اونها نباشن یا همه شون نباشن، بچه های اون ها بانی خراب شدن اون حیاط بشن. کاش میشد سهم بقیه از اون خونه رو خرید و باغچه هاش رو همون جوری نگه داشت. کاش میشد دوباره برگشت و توی اون خونه زندگی کرد.

 

*از بابا پرسیدم اسمشون رو، ختمی بود اون گلی که اسمش یادم نبود.

به نظاره و تماشا / 45

نقل قول

"جامعه‌ای داشتیم که در آن محسن مخملباف نون و گلدون رو می‌ساخت تا به نسل من یاد بده خشونتی که در قبال رژیم پهلوی به خرج داده چقدر اشتباه بوده! جامعه‌ای بودیم که آموخته بودیم حداکثر حرفی که به مخالف‌مان بزنیم "با آراء شما همدلی و ارادتی ندارم" بود!

سال ۸۴ این جامعه را تحویل گرفتید!

و ظرف ۱۶-۱۷ سال به روزگاری رساندید که قصه نون و گلدون‌ها دیگر فیلم نیست. واقعیت خیابان‌های تهران است! چرا؟ مشکل از زمانی آغاز شد که آقازاده با فرض نزدیک بودن جانشینی شروع به دخالت در سیاست کرد. احمدی‌نژاد را تحمیل کرد تا فاجعه ۸۸ رقم بخورد. برای از سر راه برداشتن هاشمی حتی به ردصلاحیت او متوسل شد.

بعد از انتخابات خبرگان در سال ۹۴ احساس کرد هم هاشمی باید حذف شود و هم روحانی باید تضعیف گردد. هاشمی به استخر رفت و روحانی با بحران  دیماه ۹۶ مواجه شد. بحرانی که علم‌الهدی راه انداخت و  زم علم کشی‌اش را کرد. حال البته مدتهاست با اظهارات سام سرابی ارتباط زم با "اخوی آقازاده" امر پنهانی نیست.

هاشمی شاهرودی دیگر رقیب جدی آقازاده هم بیمار شد و ترک حیات کرد. صادق لاریجانی چنان به یکباره از چشم افتاد که از چشم افتادگی‌اش گریبان برادرانش را نیز گیرد. نوبت به تحمیل رییسی به کشور رسید تا او نیز از طریق اثبات نالایق بودنش در کشورداری حذف شود.

اما هزینه این حذف‌ها و سپردن کشور به احمدی‌نژاد ها و رییسی‌ها ، حصر موسوی‌ و کروبی‌ها ، کشتن هاله سحابی زیر تابوت پدرش و خلاصه سنگ‌ها را بستن و سگ‌ها را رها کردن شکل‌گیری جامعه‌ای خشونت‌زده و در آستانه فروپاشی است. این تحولات ایران ما را به سوی هیچ گذاری نخواهد برد!"

براندازی خوشگل زیر پتو

به این خیلی خندیدم

اینجام بذارم جهت انبساط خاطر شما

"- من براندازم

+ یعنی تشکیلات سازماندهی کردی؟

- تشکیلات نمی‌دونم چیه

+ تظاهرات میری؟

- نه تخمش رو ندارم

+ نشریه داری؟ فساد افشا کردی؟

- نه اینا که خون شوییه

+ پس چیکار کردی؟

-برای تعلیق فوتبال هشتگ زدم، به تماشاچی‌های فیلم ایرانی حمله کردم، به موسسه کودکان سرطانی حمله کردم ...

+ چرا نمیری کف خیابون؟

- رفتم از دور برای من‌وتو فیلم گرفتم

+ محل کار یا دانشگاه با حراست چیکار کردی؟

- پاچه خواری کردم کارم راه بیفته

+ پس کجا مبارزه کردی؟

- توییتر اکانت فیک دارم

+ اونجا به حکومت حمله می‌کنی؟

- نه به تاجزاده و زیدآبادی و یزدی فحاشی کردم

+ لحاف رو بکش سرت مبارز"

از رکس تا متروپل

یکی دو باری نوشتم اینو: "یه جایی توی مستند برای آزادی، قسمتی که مربوط به سینما رکس‌ه توی خاکسپاری قربانی ها، صدای یه زن پررنگه، می گه: داغ ولیعهدش رو ببینه و بمیره"

تا پیش از این فکر میکردم کاش میشد پیداش کرد و ازش پرسید الان چی فکر میکنی؟

این چند روز فکر میکنم دیگه مهم نیست چی فکر میکنه، کاش میشد پیداش کرد و بهش گفت تمام این سال ها تنها کسی که داغ دید ما بودیم

 

براندازای زیر پتو*

توی چند ماه گذشته کلی موقعیت بود (احتمالن ماه های بعد خواهد بود) که پتانسیل تبدیل شدن به حرکت گروهی رو داشت.

این بندگان خدا حتی پتو رو کنار هم نزدن. یه سریا که پتو رو روی سرشونم کشیدن یه وقت اوخ نشن

 

 

*یه مدته حال براندازای زیر پتو رو نپرسیدم، یادم افتاد بیام سلامی عرض کنم خدمتشون

 

زندگی و مهاجرت

ولایت مامان باغ بادوم زیاد داره.

بیشتر خانواده مامان حدود 50 سال پیش تهران نشین شدن. از اقوام نزدیک فقط یکی از خاله هام مونده ولایت. مامانم چند سال بعد از مهاجرت والدینش به تهران، ازدواج میکنه و میاد شهر پدری من.

5-4 سال قبل اوایل بهار (فصل چاقاله بادوم) رفته بودیم ولایت مامان، مامانم عاشق چاقاله بادوم. اونجا مامان گفت بعد از ترک ولایت این اولین باره که فصل چاقاله میام اینجا. اون موقع یه چیزی حدود 43-4 سال میشد.

این روزها بیشتر فکر میکنم که زندگی ارزش این مهاجرت ها رو داره؟ مگه چقدر زنده ایم؟

 

 

به نظاره و تماشا /44

کمتر از 9 ماه پیش نوشتم:

سریع، فوری، انقلابی، برید هر چی میتونید از هر چی میتونید بخرید توی خونه انبار کنید.

سال قبلش نوشته بودم یه چیزایی قراره گرون بشه که فکرشم نمیکنیم.

اون موقع هنوز جنگ اوکراینی در کار نبود، فقط وضعیت بلبشوی اقتصادی خود کشور بود. الان که جنگ اوکراین امنیت غذایی دنیا رو هم به خطر انداخته

در ادامه حرفای پارسال و پیارسال، لازمه امسال بگم که دلخوش به این مقدار نباشید