ویران شود این شهر؟*
خب ما بعد از ماه ها در به دری به طور کامل برگشتیم خونه. دیگه نمیگم خونه سرد بود و لوله های آب یخ زده بود. لوله های یخ زده ترکیده بودن و بازگشت به خانه با چه اوضاع بلبشویی شروع شد.
این یکی دو ساله تهران که میرفتم به شکل عجیب و زیادی هی آقایون می اومدن و میخواستن ارتباط بگیرین. آدمای داغون هم نبودنا که بگی آدم مشکل داره و مریضه و.... حداقل سر و شکل معقولی داشتن. (میدونم خیلی از این مریضا هم سر و شکل معقول هم دارن. ولی خب بعد از 30 سال زندگی توی این جامعه آدم راحت میتونه معقول مریض رو از معقول غیر مریض تشخیص بده.)
خب من تیپ و شکل خاصی که بگی جذابه و اینا ندارم. بعد هی فکر میکردم مردم چه شون شده؟ اعصابم هم خورد میشد. شاید از نظر خیلی ها وسط شهر نمیشه گفت وارد حریم خصوصیم شدن. ولی به نظر من این که داری راه میری یهو یه غریبه بیاد باهات حرف بزنه و چطوری و چیکار میکنی بکنی تجاور به حریم خصوصیمه. احساس عدم امنیت بهم میده.
این دفعه که با دوستی رفته بودم بیرون وسط صحبتا به این موضوع هم اشاره کردم و گفتم اصلن نمیتونم دلیل رو بفهمم. دوستم جواب جالبی داد به چرای من! گفت دلیلش اینه که میخندی.
دیدم ععععع. راست میگه. من مدتهاست سعی میکنم با لبخند باشم. بعد خیلی وقتا هیجاناتم رو هم بروز میدم. رفتم یه چیزی خریدم خوشحالم، جایی رو رفتم که دوست داشتم. اون حس مثبت ناشی از اتفاق خوب با خنده به نظر خودم وضعیت خل مشنگ طور ایجاد میکنه. ولی ظاهرن از نگاه دیگران به چیز دیگه ای تعبیر میشه.
و خب غمگین شدم. از زندگی بین کسانی که شاد بودن و خندیدن براشون اتفاق عادی ای نیست. این که اگه یکی لبخند میزنه یعنی میشه باهاش گرم گرفت.
*منظورم از شهر جامعه ست.