اولش تپش قلبه با احساس ضعف شدید بعد خنده شدیدی که آخرش ختم می‌شه به گریه ، دقیقن نمی‌دونم برای حماقتمه بلاهتمه بی‌شعوریمه یا چه کوفت دیگه ، برای حرصی که به خاطرش خوردم غصه ای که براش خوردم عذابی که همراهش کشیدیم و نفهمید و تقریبن هر بار که چیزی گفتم محترمانه متوجه‌ام کرد که تو نمی‌فهمی و من راست می‌گم . سکوتی که مقابل طرز فکر برای من عجیب و غریبش کردم تا نرنجه و این که مطمئنم اصلن متوجه نشد چی شد .  

به هر حال راضیم از این که بیش‌تر طولش ندادم و پروسه ی حرص و غصه خوردن و ناراحتی رو تموم کردم و این فکرم که موظفم دلیل همه چیز رو توضیح بدم هم بی‌خیال شدم . 

 

 

پ. ن : پاراگراف اول (منهای جمله ی آخرش) 9 دی نوشته شده بود ، بقیه ش هم بعدن اضافه شد .

 

 

ب . ن : سی سال از پیروزی جهل بر ظلم گذشت ! مبارکمون باشه همیشه ثابت کردیم که نه لیاقت عدل رو داریم نه لیاقت عقل رو .