آدما

آدما دو دسته‌ هستن. آدمای کتبی و آدمای شفاهی. آدمای شفاهی حرف زدن رو دوست دارن.  دوست دارن منظورشون رو با حرف بیان کنن. نقطه‌ی مقابل اونا آدمای کتبی هستن، کسانی که با حرف زدن راحت نیستن. اونایی که ترجیح می‌دن به جای حرف زدن بنویسن. دنیای واقعی برای آدما کتبی جای سختیه. چون رسم نامه نوشتن سال‌هاست منقرض شده. اصلن این ادمای شفاهی بودن که دنبال اختراع تلفن بودن. بعدم که گسترشش دادن. برای این‌که سختشون بود بنویسن. برای این‌که راحت بتونن حرفاشون رو بزنن.

همین اختلاف بین ذات آدماس که باعث شده یه عده به نظر نچسب و مغرور بیان یه عده زودجوش و اجتماعی. آدمای شفاهی خیلی راحت آدمای کتبی رو می‌ذارن کنار. وقت ندارن که حوصله کنن و ادمای کتبی رو بشناسن وقتی اون همه آدم شفاهی هست کی به سکوت آدمای کتبی اهمیت می‌ده و می‌ره دنبال دلیلش؟ آدمای کتبی تنها شدن. ولی بی‌کار هم ننشستن. اینترنت رو اختراع کردن. تا تو دنیایی که نامه نگاری، یکی از راه‌های ارتباط کتبی بین آدما، رسم قرن گذشته‌س بازم بشه نوشت. این بار نه فقط نامه. که به همه‌ی اشکال ممکن بشه نوشت. اینترنت بهشت آدمای کتبیه.

 

:(

 

نکنید بابا. این کار رو نکنید. دل آدم خون می‌شه. آخه چرا برمی‌دارید از تاریخ شکست و افول سریال و فیلم می‌سازید؟ آخه آدم وقتی این سریال رو می‌بینه دلش می‌خواد سرش رو بذاره زمین از غصه بمیره. یه کم از این کشور دوست و برادر یاد بگیرین. سریال می‌سازن Muhteşem Yüzyıl که از تاریخ شکوفایی کشورشونه. حالا می‌دونم ما از این قرنای باشکوه کم داشتیم. یعنی اون دورانی که قرنای باشکوه ما بودن چون مال پیش از حمله‌ی اعرابه و شکوه قرنا لابد از نظر شما در جهالت و گمراهی بودن شایسته‌ی فیلم‌سازی نیستن. ولی دیگه این قرنای ننگین رو فیلم نکنید. جون مادرتون فیلم نکنید.

 

 

این متن با ای‌میل به دستم رسیده. یه قسمت از کتاب مردی در تبعید ابدی نادر ابراهیمیه.

 

ملاصدرا می‌گوید:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود، پدر می‌شود یتیمان را و مادر، برادر می‌شود محتاجان برادری را، همسر می‌شود بی‌همسر ماندگان را، طفل می‌شود عقیمان را، امید می‌شود ناامیدان را، راه می‌شود گم‌گشتگان را، نور می‌شود در تاریکی ماندگان را، عشق می‌شود محتاجان به عشق را، شمشیر می‌شود رزمندگان را، عصا می‌شود پیران را، خداوند همه چیز می‌شود همه کس را، به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا و مغز‌هایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپر هیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردی‌ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سفره‌ی شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و بر بند تاب با کودکانتان تاب می‌خورد و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند.

مگر از ز ندگی چه می‌خواهید! که در خدایی خدا یافت نمی‌شود که به شیطان پناه می‌برید؟ که در عشق یافت نمی‌شود که به نفرت پناه می‌برید؟ که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟ قلب هایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید زیرا که عشق چون عقاب است، بالا می‌پرد و دور، بی‌اعتنا به حقیران در روح، برای عاشق ناب‌ترین شور است و زندگی و نشاط، کینه چون لاشخور و کرکس است، کوتاه می‌پرد و سنگین، جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد و برای لاشخور خوبترین جسدی است متلاشی.