سبز سبزم ریشه دارم
فرودگاه بین المللی پایتخت کشور
توی چله ی تابستون که برف و بورانی نیست
هواپیماهای ورودی رو نتونسته پذیرش کنه
همه رو فرستاده اصفهان
مام اینجا از علف زیرپامون سبز شدن گذشته کارمون
احتمالن خودمون ریشه بزنیم سبز بشیم
آرزو دارم یه بار دو تا چمدون و یه سبد پیک نیک بذاریم پشت ماشین، بریم مسافرت. به جاش ماشین رو تا خرخره پر میکنیم، خودمون رو همه به زحمت لابه لای وسایل جا میدیم. میریم مسافرت. تازه قسمت جالبش این جاس که اهل منزل فکر میکنن چیزی هم برنداشتن.
یادمه وسط کش مکش ها و کاسه ی چه کنم چه کنم به دست، این ور اون ور دویدن ها. یک مثلن عاقلی خواست نصیحتی بکنه. گفت: بیشتر فکر کن. شاید فردا بدون سایه ی بالا سر بمونی. مرد سایه ی بالای سره. آدم سایه ی بالای سر لازم داره.
یادمه یهو شیر درون بیدار شد و غران گفتم: سایه ی بالای سر من خداست.
چند وقت پیش اتفاقی افتاد و حرفی زده شد. از چند و چونش بگذریم. ولی برای بار نمیدونم چندم خوشحال شدم و گفتم خدایا شکرت که من رو جز اون دسته از بندگانت قرار دادی که سایه بالا سر لازم ندارن. از اون دسته که برای قرار گرفتن زیر سایه ی کسی تن به هر خفتی نمیدن. این موهبتیه که به خیلی ها ندادی.
باید فرقی قائل باشیم بین مرتب بودن و منظم بودن! اکثریت این فرق رو قائل نیستن. ولی من میگم: منظم با مرتب فرق داره. حالا مبنا رو بر این بذاریم که منظم بودن لزومن به معنای مرتب بودن نیست. من آدم منظم، در عین حال نامرتبی هستم.
به هم ریخته بودن فضای زندگی برای من آزار دهنده نیست.* در واقع علاقه ای به مرتب کردن تخت و اتاق و کمد و امثالهم ندارم. کلن با مقوله ای به نام جمع و جور حال نمیکنم. مورد داشتیم انقدر چمدونم رو بعد از مسافرت جمع نکردم مونده گوشه اتاق که مسافرت دیگه پیش اومده چمدون رو دوباره پر کردم رفتم سفر!
امروز که رسیدم خونه. همون یه ساعت اول چمدون و محتویات و کلن وسایل مسافرت رو جمع و جور و مرتب کردم. بعد مامان اومد تو اتاقم پرسید چمدونت رو چرا نیاوری بالا! وقتی گفتم آوردم و ریختم و جمع کردم. متعجب شد.
از صبح هی دارم فکر میکنم میبینم چند وقته مرتب شدم. شلوغی کلافه م میکنه. خوشم نمیاد چیزی بیرون باشه. همه چی رو طبقه بندی شده توی کمد و درآور جا به جا میکنه. حتی از بیرون میام دیگه کیفم رو یه ور، مانتوم رو یه ور، شلوار رو یه ور دیگه نمیندازم! شلوار رو توی سبد. کیف رو توی کمد. مانتو رو روی جارختی میذارم! (شال چون اگه یه ور انداخته بشه نیاز به اتو پیدا میکنه از ابتدا مجبور بودم مرتب بذارمش یه گوشه.) کلن موجود مرتبی شدم! یه جورایی از مرتب دیدن اتاق لذت میبرم! البته کماکان تخت رو مرتب نمیکنم. بعد هی نگران شدم که من چم شده؟ این چه وضعشه؟ نکنه دارم وسواسی میشم؟ آیا اینا زمینه های بروز وسواسه؟
چیه خب؟ شمام اگه زمینه ی وسواس رو هم از خانواده ی پدری هم از خانواده ی مادری داشتید. بعدم دو تا خواهر بزرگتر داشتید که اوایل کاملن نرمال و عادی بودن بعد الان وسواسی شدن اونم در چه وضعی! مثل من میترسیدید!
*الان یه جورایی فکر میکنم فعل گذشته باید استفاده کنم. نگم هستم و نیست و... بگم بودم و نبود!
حرفای نگفته خیلی من رو اذیت میکنن. نگه داشتنشون برام سخته.
چند وقته در کشمکش گفتن حرفیم. به زحمت نگه داشتمش. نمیخوام بگم، در عین حال نمیتونم نگم. هی فکر میکنم بذار بگم راحت بشم و حرصم بخوابه. بعدش فکر میکنم ولش کن طرف ارزشش رو نداره.
نگه داشتن حرفای نگفته برای من سخته. خیلی وقتا پیش میاد حرفم رو نگم، چون ارامش گفتنش به تنش بعدش نمی ارزه. این بار ولی گفتنش تنش نداره، فقط ارامش و اخیش بعد از گفتنش هست. با این حال نمیخوام بگم. این بار که میتونم بدون نگرانی حرفم رو بگم، میخوام نگفتنش رو انتخاب کنم. نگفتن رو میخوام و نگفتن برام سخته. ولی نمیگم. این بار میخوام نگم.
اینجام نوشتم که مجبور بشم به نگفتن.
حتی صدای اعصاب خورد کنی مثل خر خر (به ضم خ)، میتونه لذت بخش باشه. حتی میشه دلت برای این صدا غنج بره و قربون صدقه ی صدای اون خر خر و حتی شخص منشا صدا بری. اگه منشا اون صدای روی اعصاب خواهر زاده ده ساله ی ادم باشه.
پ.ن: مشکل شکستگی غضروف بینی داره. تحت نظر پزشکه و اگه نظر پزشک درست باشه (البته توی این دوره زمونه خیلی هم نمیشه به نظر اطبا اطمینان کرد!) بعد از بلوغ رفع خواهد شد.
توی کتابخونه دنبال کتابی میگشتم و اون بین چشمم خورد به کتاب تلخون و افسانه های آذربایجان. یهو هوس کردم دوباره بخونمشون.
از تلخون شروع کردم. هیچی دیگه خوندن همان و شاخ درآوردن همان. یا حرزت عباس یعنی! این کتابه کجاش کودکانه س؟ نصفش که پر از مضامین جنسیه! کم از پو.ر.ن نداره یه سری توصیفاتش! نصف دیگه ش هم خشونته! انقدرم تلخ و غمناکن داستانهاش که من آدم گنده کلی ناراحت شدم و تپش قلب گرفتم و سکته زدم، حتی یه کمم مُردم.دیگه وسطا پشیمون شدم از خوندنش.
چند وقت پیش هم که کتابای اولدوز رو دوباره میخوندم باز همین حس رو داشتم.
این آخه چیزیه که بچه بخونه؟(همچین زیر پوستیم داره آموزش میده که تقصیر دختراس، پسرای کوچه از راه به در میشن. دختر نباید بخنده و سر و صدا کنه! این که دخترا میخندن کار بدیه!) یا این! اصلن چه معنی داره کلماتی مثل هوسناک و شهوت و همخوابه تو کتاب بچه ها بیاد؟ درسته بچه ها باید این چیزا رو یاد بگیرن ولی آخه اینجوری؟ با این حد بار منفی و ذهنیت بد ایجاد کردن؟ یا این حد از خشونت مناسب کتاب بچه س؟ این یکی که دیگه آخرشه. بدن طرف بریدن دادن به خوردش. بعد میگن چه جوری داعش به وجود اومده. لابد قصه های بچگیشون از اینا بوده خب!
چه نسل بدبختی بودیم ما که داستانهای کودکیمون اینا بودن. سراسر وحشت و حب و بغض و خیانت. اینا چی بود به اسم داستان کودک به خورد ما دادن؟ یعنی چی که آدم پولدار بد و بذاته و آدم فقیر خوب و مهربون؟ چه تفکراتی بود ما باهاش بزرگ شدیم؟ معلومه نتیجه ش میشه جامعه ی امروز و دیروزمون که همه نسبت به ثروتمندا حب و بغض دارن.
هر چقدرم شرایط سیاسی اجتماعی اون موقع بد بوده باشه بازم دلیل این که بچه ها رو با این داستانها بزرگ کنن نیست. بچه رو آدم حساب نمیکردن اون موقع؟ اطلاع در مورد بچه نداشتن؟ فکر میکردن بچه ها از بچگی باید با این چیزا آشنا بشن؟ چه شون بود واقعن؟
پ. ن: حالا صرف صمد بهرنگی هم نیستا. کتابای مرادی کرمانی هم کم مشکلات اینجوری ندارن. کلن ادبیات کودکمون خیلی داغون بوده قدیما. انگار فقط باید بدبختی و مصیب و دشمنی و بدذاتی رو توی کتابا مینوشتن.
فکر میکنم فلسفه ی وجودی روزه برای اینه که آدم بعد از یه ماه روزه داری تازه میفهمه خوردن و آشامیدن که به نظر یه مسئله ی عادی و روتین و پیش پا افتاده میاد چقدر نعمت بزرگیه! یعنی خداهه روزه رو واجب کرده که بگه بندگان من این که 11 ماه سال میتونید هر موقع دلتون خواست و اراده کردید هر چی میخواید بخورید نعمت بزرگیه قدرش رو بدونید. اگه یه ماه روزه داری توی چله ی تابستون نبود! وقتی آدم له و عروق ریزون میرسید خونه و میرفت سر یخچال آب خنک میخورد اصلن فکر نمیکرد این مسئله چه نعمت بزرگیه.
خداهه روزه رو واجب کرد که ما قدر نعمت های روزمره ای که بهشون عادت کردیم رو بدونیم. اون یکی نکاتی که برای روزه ردیف میکنن الکی بهش منتسب شده.