توی کتابخونه دنبال کتابی میگشتم و اون بین چشمم خورد به کتاب تلخون و افسانه های آذربایجان. یهو هوس کردم دوباره بخونمشون.

از تلخون شروع کردم. هیچی دیگه خوندن همان و شاخ درآوردن همان. یا حرزت عباس یعنی! این کتابه کجاش کودکانه س؟ نصفش که پر از مضامین جنسیه! کم از پو.ر.ن نداره یه سری توصیفاتش! نصف دیگه ش هم خشونته! انقدرم تلخ و غمناکن داستانهاش که من آدم گنده کلی ناراحت شدم و تپش قلب گرفتم و سکته زدم، حتی یه کمم مُردم.دیگه وسطا پشیمون شدم از خوندنش.

چند وقت پیش هم که کتابای اولدوز رو دوباره میخوندم باز همین حس رو داشتم.

این آخه چیزیه که بچه بخونه؟(همچین زیر پوستیم داره آموزش میده که تقصیر دختراس، پسرای کوچه از راه به در میشن. دختر نباید بخنده و سر و صدا کنه! این که دخترا میخندن کار بدیه!) یا ایناصلن چه معنی داره کلماتی مثل هوسناک و شهوت و همخوابه تو کتاب بچه ها بیاد؟ درسته بچه ها باید این چیزا رو یاد بگیرن ولی آخه اینجوری؟ با این حد بار منفی و ذهنیت بد ایجاد کردن؟ یا این حد از خشونت مناسب کتاب بچه س؟ این یکی که دیگه آخرشه. بدن طرف بریدن دادن به خوردش. بعد میگن چه جوری داعش به وجود اومده. لابد قصه های بچگیشون از اینا بوده خب!

چه نسل بدبختی بودیم ما که داستانهای کودکیمون اینا بودن. سراسر وحشت و حب و بغض و خیانت. اینا چی بود به اسم داستان کودک به خورد ما دادن؟ یعنی چی که آدم پولدار بد و بذاته و آدم فقیر خوب و مهربون؟ چه تفکراتی بود ما باهاش بزرگ شدیم؟ معلومه نتیجه ش میشه جامعه ی امروز و دیروزمون که همه نسبت به ثروتمندا حب و بغض دارن.

هر چقدرم شرایط سیاسی اجتماعی اون موقع بد بوده باشه بازم دلیل این که بچه ها رو با این داستانها بزرگ کنن نیست. بچه رو آدم حساب نمیکردن اون موقع؟ اطلاع در مورد بچه نداشتن؟ فکر میکردن بچه ها از بچگی باید با این چیزا آشنا بشن؟ چه شون بود واقعن؟

 

پ. ن: حالا صرف صمد بهرنگی هم نیستا. کتابای مرادی کرمانی هم کم مشکلات اینجوری ندارن. کلن ادبیات کودکمون خیلی داغون بوده قدیما. انگار فقط باید بدبختی و مصیب و دشمنی و بدذاتی رو توی کتابا مینوشتن.