امروز بیست و یکمین سالگرد مرگ مهندس بازرگان ه.

امیدوارم روزگاری رو که هر سال، سالگردی در شان این مرد براش گرفته بشه رو به چشم ببینم.

آدمی به امید زنده س.

 

پ. ن: شریعتی در وصف مصدق میگه: پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید.

شاید بعد از مصدق، بازرگان هم یکی از معدود کسانی باشه که میشه گفت همه ی عمر برای آزادی نالید.

پ. ن: دارم به حرف بازرگان در مورد تفاوت خودش و امام فکر میکنم. اونجا که میگه: امام ایران رو برای خدمت به اسلام میخواست و من اسلام رو برای خدمت به ایران.

 فکر میکنم شاید بشه گفت تمام مشکلات و درگیری ها و مصائب کشور ناشی از همین ایران رو برای خدمت به اسلام خواستن و سیاست های نشات گرفته ازش باشه. شاید اگه اسلام رو برای ایران میخواستن. هم کشور وضع بهتری داشت. هم در نهایت به اسلام خدمت میشد. الان که نه کشور به جایی رسیده و نه خدمتی به اسلام کردیم. فقط در بعد منطقه ای و جهانی بین مسلمون ها درگیری ایجاد شده. جنگ های نرم و سخت فرقه ای و مذهبی بین مسلمون ها ایحاد شده.( یعنی یه جورایی با جنگ افروزی به اسلام خیانت هم کردیم.) مردم دین گریز شدن. کشور به فنا رفته. انقدرم باعث عدم التزام ملت به اسلام شدن که نتیجه ش رو داریم توی تایید صلاحیت ها میبینیم! خودی هام دیگه التزام ندارن به اسلام!

این طور به نظر میرسه که ایران رو برای خدمت به اسلام خواستن، در واقع سُرنا رو از سر گشادش زدن بوده.

 

 

موقعیتی که تو پست قبلی شرح دادم رو تصور کنید. گیج و منگ و هیجان زده و عملن توی هپروت.

خب از قبرستون راه افتادم برم سمت حرم. اونجا بشینم خانواده (قبل از من رفته بودن حرم) نماز و دعا و اینا بخونن راه بیفتیم بریم. حالا حرم و قبرستون نو  فاصله ای ندارن تقریبن فقط یه رد شدن از خیابون هست. منتها رانندگی تو قم یه چیز وحشتناکیه.(فکر میکنم رتبه ی اول بدترین رانندگی توی ایران رو داشته باشه.) این که تو عالم گیجی چه جوری از اون خیابون رد شدم و ماشین بهم نخورد هنوز باعث حیرت منه.

وارد محدوده حرم شدم. حوصله نداشتم کفش در بیارم برا همین رفتم سمت مسجد اعظم تا تو حیاطش بشینم. یه گوشه نشسته بودم و همچنان تو هپروت و اشک فشان. یه خانوم اومد پرسید ببخشد دستشویی کجاست؟ چون توی مسیر دیده بودم دستشویی رو گفتم بیرون و با دست نشون دادم که به این سمت باید بری. یه آقا اومد پرسید دستشویی کجاس؟ چند دیقه بعد یه خانوم دیگه اومد که دستشویی اینجاست؟ گفتم برو بیرون به این سمت. مجدد یکی دیگه اومد پرسید. باز یکی دیگه. همین جور خانوم و آقا پیگیر این که دستشویی کجاست؟ من دیگه از هپروت و حالت گریه در اومدم خندم گرفته بود که این همه آدم چرا از من آدرس دستشویی میپرسن؟(تو اون محدوده فقط من نشسته بودم.) خیر سرم رفته بودم یه جای خلوت که تو خلوت خودم غوطه ور بشم بعد توی نیم ساعتی که اونجا بودم به پونزده بیست نفر آدرس دستشویی دادم. یه جوری شده بود هر کی می اود سمتم سوال نکرده میگفتم دستشویی بیرون سمت چپ.

موقع بیرون اومدن نگاه کردم دیدم تولیت حرم اومده تو بنر راهنما مسیر دستشویی رو نشون بده یه فلش به سمتی که من نشستم بودم کشیده. جهت فلش توی آدرس دهی درست بود. ولی خب دستشویی خارج از محوطه ی مسجد بود. نشونه ای که گذاشته بودن بیشتر باعث سردرگمی میشد تا پیدا کردن دستشویی.

یعنی من گریان رفتم تو حرم. در حالی که داشتم ریسه میرفتم اومدم بیرون. کلی ام ثواب کردم که به ملت ادرس دستشویی دادم.

 

 

یاد بعضی نفرات

توضیح: این پست رو چند ماه پیش نوشته بودم. ولی توی آرشیو پرونی های بلاگفا پرید. دوست داشتم توی آرشیو وبلاگ باشه. دیروز هم صحبتی شد درباره ی آگاهی دادن و روشنگری، مخالفت و مقابله با آگاهی دهنده ها. رشدیه شاید نزدیک ترن آگاهی دهنده و کارش ملموس ترین روش آگاهی ای باشه که باهاش مقابله کردن.

شریعتی میگه "اگر میخواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار نشوی فقط بخوان و بخوان و بخوان." دیکتاتورهام این رو خوب میدونن. دیکتاتورها میدونستن "خواندن" مردم رو از اسارتشون نجات میده برا همین به شدت با رشدیه که میخواست "خواندن" رو به مردم یاد بده مخالف بودن.



برای بار اول که توی قبرستان نو، مهمان خونه حسن رشدیه* و همسرش** شدم. گیج و منگ و هیجان زده بودم.

حرفهای راهنمایی قبرستون در مورد غربت و ناشناسی رشدیه غمی که در این مورد همیشه توی دلم هست رو هزار برابر کرد. خشمگین بودم از این که میدیدم کمی اون ور تر یه لات *** خوابیده که مردم همیشه میرن دیدنش و توی جامعه ی نادون ما عزت و احترام داره و این مرد که تک به تک ما مدیونش هستیم؛ کسی که تمام عمر زجر کشید برای ما. مردی که چشمش رو نبست و عافیت طلبی رو انتخاب نکرد. اونجور غریب و ناشناخته س!****

پایین پای رشدیه که ایستاده بودم نمیدونستم چی کار کنم؟ مبهوت بودم که الان چی کار کنم؟ چی بگم به این مرد؟ فاتحه بخونم؟ گریه کنم؟ بشینم کنار قبر؟ پس بیفتم؟ بعد یه لحظه فکر کردم اگه همین جا و همین لحظه بمیرم افسوس هیچ چیز رو نخوام خورد. فقط دیدن این مرد برای تمام عمرم و برای همه کارهای نکرده ای که توی لیست زندگی دارم کفایت میکنه. اون موقع فکر کردم هیجان دفعه ی اول ه. بارهای بعد ولی دیگه اون هیجان بار اول نبود و باز هم همون جور فکر کردم. فهمیدم اون حس من از هیجان نبوده. از بزرگی مردی بوده که زیر اون سنگ خوابیده.


*بی ذره ای شک میتونم بگم: نه فقط بین ساکنین "قبرستان نو" که بین تمام ساکنین زیر خاک و اهالی روی خاک قم و حومه، فردی به بزرگی این مرد نبوده، نیست. احتمالن بعد از این هم نباشه

**توی داستان زندگی آدم های بزرگ، همیشه یه بخش فراموش شده وجود داره. همسر و فرزندانی که به اندازه و شاید حتی بیشتر از خود اون فرد سختی کشیدن و در راه هدفش آسیب دیدن. وقتی رفتم کنار عذرا رشدیه ازش به خاطر همه ی سختی هایی که کشیده و همه ی حمایت هایی که از رشدیه کرده تشکر کردم. یقین دارم که دینمون به این زن کمتر از دینمون به رشدیه نیست.

***عکس رو کوچیک نکردم که بشه روش زوم کرد. دیگه خودتون مقایسه کنید سنگ قبرش و تابلوها و دعاهایی که زدن بالا سرش رو با غربت رشدیه. قبر هم وقتی من رفتم خیس بود. یعنی کسی اومده بود اونجا و شسته بودش. بعد مقایسه کنید با قبر خاک گرفته ی عذرا رشدیه. قبر رشدیه رو شستم ولی بطری کوچیک بود، چیزی برای شستن قبر همسرش نموند.

**** راست میگن خلایق هر چه لایق. ما خلایقی هستیم که رسول ترک و امثالش برامون گرامی تر از رشدیه ها هستند. پس لایق چیزی هستیم که داره بهمون میگذره. هر کسی، هر جایی، هر وقتی گفت ما لیاقت بیشتر از این رو داریم حرفش رو باور نکنید. چون لیاقتمون چیزی بیشتر از این نیست. حتی شاید اینم از سرمون زیادیه. لایق بدتر از اینش هستیم.

از سری چیزهایی که نمیفهمم یا وان یکاد بخوانید و در فراز کنید؟!!

اینایی که سر در وبلاگشون وان یکاد نوشتن رو نمیفهمم.

اینایی که وقتی پستی میذارن که عکسی داره، قبلش یه وان یکاد مینوسن رو نمیفهمم.

اینایی که وقتی خبر خوبی پست میکنن، سرش یه وان یکاد مینویسن رو نمیفهمم.

راستش رو بگم؟ اصلن نمیخوام هم بفهممشون. دلیلشون ترس باشه، عدم اعتماد باشه، نگرانی باشه، خرافه باشه، نقض قدرت خدا باشه، نقص در ایمانشون به بالاتر بودن دست خدا روی همه دست ها باشه، هر چی باشه! از نظر من احمقانه و مسخره و توهین آمیزه.

همیشه دوست دارم برم به این آدما بگم: ننویس جان من. ننویس. اگه انقدر از مردم و چشمشون و بدخواهیشون میترسی! ننویس. توی پستوی خونه تون قایم شو تا کسی چشمش به تو خوشبختیت نخوره، یه وقت درسته قورتش بده.

ولی خب این کار رو نمیکنم. فقط وقتی چشمم به وان یکادی که نوشته میخوره صفحه رو میبندم میام برون. اون میتونه توهین کنه. ولی دلیل نمیشه من بایستم و توهینش رو تحمل کنم.

 

من میتونم. من میتونم.

گاهی کظم غیض خیلی سخت میشه. مخصوصن وقتی برای مدت طولانی غیضت رو کظم کرده باشی.

هی دارم سعی میکنم، یا در واقع جون میکنم که جلوی انفجار خشم و نفرت رو بگیرم و نرم به طرف فحش بدم.

 

 

من قبول ندارم. شما چطور؟

میگن خدا روزی رسان ه. میگن دیگه. گفتن که کنتور نداره.

وقتی میگن روزی. اولین فکری که میکنیم شکم ه. ابتدایی ترین نیاز بشر. اما مگه روزی فقط همینه؟ آرامش، خانواده، امنیت، خونه پر مهر، پدر و مادر، اینا روزی نیستن؟

متاسفم و عمیقن متاسفم که شهر من هم داره پر میشه از بچه های کار و گداهای بچه به بغل.*

تابستون امسال. توی یکی از خیابون ها زنی نشسته بود و یه بچه ی سه چهار ساله ی نیمه برهنه جلوش. قسمت زیادی از کمر و شکم بچه سوخته بود. درواقع بچه رو سوزونده بودن برای این که ملت دلشون بسوزه و پول بدن بهشون. تا مدتها فکر میکردم به لحظه ای که بچه رو میسوزندن و صدای جیغ بچه رو میشنیدم. کدوم جونوری این کار رو میکنه؟

روزی اون بچه کجاست؟ امنیت و آرامش و محبتی که باید روزیش باشه کجاست؟ 

پارسال و امسال. دو تا پسر بچه رو توی یه محدوده ی خاص میدیدم که زمستون و تابستون کنار هم کز کردن یه گوشه و بساط واکس جلوشونه. امسال یه پسر بچه**به معنی واقعی کلمه فسقلی! رو هم یه منطقه ی دیگه دیدم. حالا تابستون هیچی. زمستون این وقت سال توی سرمای گدا کش (گدا کش اصطلاح فارسی ه. اینجا میگن سرمای سنگ شکن.) این منطقه. این بچه ها از صبح تا شب کنار خیابون میشینن.

روزی این بچه ها کجاست؟ گرما و خونه و سرپناهی که باید توش باشن کجاست؟ محبتی که باید ببینن کجاست؟

 

روزی رسان بودن خدا. یکی از ابداعات ماست برای تسکین خودمون. یکی از میلیون ها مسکنی که در مقابل سختی ها و رنج ها و نابرابری های دنیا به خودمون تزریق میکنیم. به واقع خدا روزی رسان نیست.*** ما با گفتن این حرف فقط میخوایم دل خودمون رو خوش کنیم.

 

*اینا نشونه ی فقر نیست. نشونه طمع و سواستفاده یه عده از احساست مردمه. گذشت اون زمون که گدا نیازمند بود. الان گدایی شغل نون و آب داریه.

**برا بچه هه خوراکی گرفتم و بردم بهش بدم. پیرمردی که دید گفت خدا قبول کنه. تمام خشمم رو سر اون خالی کردم و گفتم: من برای خدا کاری نکردم. میخوام قبول نکنه.

*** لطفن این دلایل نخ نما و مسخره ی اینایی که این دنیا سختی میکشن عوضش اون دنیا پاداش میگیرن.(آدم عاقل و بالغ اگه باشه، خب قبول. ولی بچه ای که هیچی از دنیا نمیفهمه باید سختی بکشه اون دنیا بهش پاداش بدن؟ هه.) یا ما که از کار خدا سر درنمیاریم و حکمت خدا هست این وسط و قرار نیست آدمی اینا رو بفهمه این چیزا رو ردیف نکنید. انقدر قر و فر و ادا و اصول داره ابتدایی ترین کارها و وظایفی که خودش بر عهده گرفته؟ درک عدلش در توانایی بشر نیست. درک روزی رسان بودنش در توانایی بشر نیست. درک بلا و مصیب دادنش در توانایی بشر نیست. درک هیچیش که در توانایی بشر نیست. پس چی این خدا قابل فهمه؟ این ها فقط گول زدن خودمون ه. خدا باید قابل فهم تر و قابل درک تر از اینا باشه.

آدمی ناتوانی ها و کاستی ها و نداشته ها و عجزش رو با وصل کردن مشکل به خدا تسکین میده. کلن هر اتفاقی می افته هر موضوعی هست حتمن باید خدا رو بندازیم وسط اتفاق تا به طور معجزه آسایی مشکل حل بشه. در واقع مشکل حل که نمیشه. فقط چون خدا رو انداختیم وسط موضوع دیگه میتونیم خیال خودمون رو راحت کنیم. طفلک خدا.

 

شهریار یه شعر داره به اسم کودک و خزان.* در مورد پسری که وقتی میفهمه خواهرش بعد از برگ ریزون میمیره. میره برگها ها به شاخه ها میبنده که نریزن.

نمیدونم کی؟ کِی؟ چرا؟ خواسته برگهای این درخت نریزه. که بعد از کلی بارون. بعد از سه تا برف سنگین و یه برف سبک. توی سرمای استخون سوز. وسط دی ماه. هنوز برگهای این درخت به سختی به شاخه هاش چسبیدن.



*گویا شعر اقتباسی ه از داستان کوتاه "آخرین برگ" اُ هنری. کارتون این داستان کوتاه رو فکر کنم همه دیدیم. اینم شعر شهریار:

مادری بود و دختر و پسری            پسرک از می محبت مست
دختر از غصه‌ی پدر مسلول           پدرش تازه رفته بود از دست
یکشب آهسته با کنایه طبیب        گفت با مادر: این نخواهد رست
ماه دیگر که از سموم خزان           برگها را بود بخاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید        خواهد از شاخه‌ی حیات گسست
پسر این حال را مگر دریافت           بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل       برگها را به شاخه‌ها می‌بست

ز دانشمند مجلس بازپرس

من خوشم نمیاد توی وبلاگ کسی که کامنت گذاشته میشه بقیه کامنت گذارها بیان به جای پست نویسنده، در مورد کامنت های پست نقد و نظر و بررسی راه بندازن. از اونجایی که مار از پونه بدش میاد در لونه ش سبز میشه خیلی این اتفاق برام می افته. حالا باز اینجا میشه گفت کامنت دونی محل گفتگو و ایناس یه عده دوست دارن علاوه بر گفتگو با وبلاگ صاحاب و اعلام نظر در مورد پستش در مورد نظر دیگران هم اعلام نظر کنن. حالا مهم نیست این دیگران رو نمیشناسن و هیچ پیش زمینه ای در موردش ندارن و با سبک فکریش آشنایی ندارن و هزار تا چیز دیگه که میتونن باعث برداشت غلط یا ناقص از نظری که نوشته بشه. بلاخره باید در مورد نظرش اعلام نظر کنن. یه چند بار محض پیشگیری ته کامنتام نوشتم " این کامنت صرفن برای وبلاگ صاحاب نوشته شده و فاقد ربط به هر شخص دیگری س!" منتها خب گویا واضح نبود باز یه عده اعلام نظره رو کردن. تازه یه چیزیم بدهکار شدم که چرا میگی در مورد نظرم نظر ندید. آدم باید گفتگو رو دوست داشته باشه. خب البته من بحث و گفتگو رو دوست دارم. ولی شخصن با کسی نمیشناسم و هیچ پیش زمینه ی ذهنی ای در موردش ندارم وارد بحث نمیشم. حالا یه عده دوست دارن به هر کی برمیخورن باهاش بحث کنن. خب دوست دارن دیگه.

در مرحله ی بعد به نظر من تنها و تنها یه ابله وقتی کامنتی از کسی جایی میبینه، میره و در موردش توی وبلاگ خود طرفم بحث راه میندازه. که تو چرا فلان جا گفتی فلان؟! باز این اتفاق برام چند بار افتاده. جوری که ترجیح میدم آدرس وبلاگ نذارم توی کامنت هام.

منتها این اواخر مورد غریب تری پیش اومده. دو جا در مورد موضوعی نسبتن مشابه کامنت گذاشتم. بدون آدرس طبعن. بعد ملت اومدن اسم من رو سرچ کردن رسیدن اینجا مراتب اعتراضشون به کامنتام رو اعلام کردن که اونا چی بود تو گفتی؟

یعنی اینا ابله های پیگیری هم هستن. آدرس نداری بیخیال نمیشن. حتمن پیدات میکنن تا مراتب اغتراض خودشون اعلام کنن یه وقت اعتراضه حناق نشه تو گلوشون. یا خدایی نکرده لال نمیرن. اصولن ابله جماعت از عقل تعطیل ه فلذا ادب هم ندارن. کلن در و گهر افاضه میکنه! یعنی من موندم بخندم بهشون؟ دلم براشون بسوزه؟ یا سطل آب یخ بدم بهشون؟

 

 

برف برف برف میباره

 

خداهه یه روزی که حسابی کیفش کوک و سر ذوق بود، نشست فکر کرد چی بسازم بنده هام وقت مواجهه باهاش همین قدر کیفشون کوک بشه و سر ذوق بیان؟

بعدش برف رو آفرید.

 

پ. ن: چرا هیچ جا از برف تو بهشت صحبت نشده؟ بهشت بدون برف به چه دردی میخوره آخه؟

 

 

 

فرض کنید علم انقدر پیشرفت کنه که میکروب ها و ویروس ها و انگل ها کلن همه ی چیزهایی که باعث بروز بیماری و آسیب به جسم و جان میشن! توانایی صحبت کردن داشته باشن.

اصلن فک کنید همه اینا وبلاگ بنویسن! بگن چرا ما رو قضاوت میکنید؟ مگه نمیدونید ما ذاتمون اینجوریه؟ چرا با ما مبارزه میکنید؟ ما که از روی غرض و مرض با شما دشمنی نداریم. ما داریم زندگی خودمون رو توی بدن و خون شما میکنیم. شرایط رو در نظر بگیرید من میکروب خودم نخواستم که میکروب بشم!

عامل بیماری ایدز بیاد بگه شما چرا منو سرکوب میکنید و از من بدتون میاد؟

غده های سرطانی بیان و بگن ما موجودان بدی نیستیم. شرایط باعث شده اینجوری بشیم. اتفاقی ه که توی بدن خودتون افتاده. اصلن عاملش هم خودتون بودید. چرا ما رو از بین میبرید و جراحی میکنید میندازید دور؟ چرا با شیمی درمانی نابودمون میکنید؟

انگل ها بیان بگن چرا درک نمیکنید که زندگی و حیات ما به این تغذیه از بدن شما وابستگی داره. چرا نمیذارید ما از بدنتون تغذیه کنیم؟ چرا با ما دوست نمیشید؟

اون وقت شما میاید میگید آخی. طفلکی ها راست میگنا. ما چرا باید اینا رو بد بدونیم؟ یا باهاشون همذات پنداری میکنید؟ میاید حق رو به اونا میدید؟ عمرن اگه حق رو به اونا بدیم. به گاو و گوسفند حق حیات و زندگی نمیدیم و برای به اصطلاح بقا و میخوریمشون. بعد به میکروب و انگل و ویروس که بقای جسمی ما رو تهدید میکنن حق بدیم؟

بعد چی باعث میشه به انگل های اجتماعی حق میدیم؟ میگیم قضاوتشون نکنیم؟ ما که جای اونا نیستیم؟ شرایطشون رو باید در نظر بگیریم. چه جوری میشه به آدم های عاقل و بالغ که تصمیم میگیرن به نوعی تبدیل بشن به بیمارهای اجتماعی حق بدیم؟ یا وقتی کسی خودش تصمیم میگیره انگل زندگی یک زوج بشه میگن قضاوتش نکنید؟ چرا اینهایی که سلامت روح روان خیلی ها رو به نابودی میکشن انقدر حاشیه امنیت دارن؟

چه جوری ه موجودات بدون عقل و شعوری که به ذات آسیب رسان هستن بد هستن. موجودات با عقل و شعوری که خودشون آسیب رسانی رو با علم به آسیب رسان بودن و شدن، انتخاب کردن رو باید با آخی و نازی و الهی و طفلکی برخورد کنیم باهاشون؟ معتاد بیماره! انگار اعتیاد ویروس و میکروب باشه یه دفعه حمله میکنه و آدم رو مبتلا میکنه. بعد توی طفلکی معتاد میشی و بیمار!! یا این خونه خراب کنا که هر روزم دارن زیادتر میشن رو نباید قضاوت کرد. مرد و زنی که یک تعهد دو نفره دارن اگه خیانت کنن نباید سرزنش بشن و و و.

باور دارم یکی از اشتباه های زندگی امروزی ایجاد حاشیه امنیت برای اسیب رسانی، با توجیه هایی مثل قضاوت نکنیم و چه میدونم با کفش اون راه برو بعد و امثالهم، برای کسانی ه که آسیب رسانی و مضرر بودن رو انتخاب میکنن. هیچ جایی انتخاب این آدمها به عنوان یک انسانی داری عقل، منطق، درک و شعور در نظر گرفته نمیشه! صرفن روی شرایطشون رو باید در نظر بگیریم مانور داده میشه.

من معتقدم شرایط هر چی که هست. تبدیل شدن به یک موجود آسیب رسان، انتخاب خود آدم ه. تقصیر رو گردن شرایط انداختن، تنها و تنها پاک کردن دامن و پیچوندن عذاب وجدان ه. تا بگی من طفلکی که تقصیری نداشتم.

 

چند روزه وقت آزادم رو دارم با کتاب نگاهی به شاه نوشته‌ی عباس میلانی پر میکنم. امروز به نیمه‌ کتاب رسیدم و کودتای 28 مرداد به سرانجام.

نکته‌ی جالبی هست توی این کودتا و در اکثر منابعی که در موردش نوشته شده ایضن توی این کتاب، جسته گریخته بهش اشاره کردن. اون نکته نقش مهم، تاثیرگذار و غیرقابل انکار روحانیت در وقایع منتهی به این کودتا ست. نقشی که در سال‌های بعد از انقلاب به شدت سعی در سرپوش گذاشتن(یا در واقع ماله کشیدن) روش شده. ولی واقعن این نقش رو ‌نمی‌شه انکار کرد. نمی‌شه کتمان کرد که در کش‌مکش بین مصدق و دومین شاه پهلوی، روحانیت طرف شاه رو گرفته. همین طرفداری هم یکی از عوامل موفقیت در 28 مرداد و برآمدن روزگار بعد از 28 مرداده.