بی‌شعورها همیشه بی‌شعور می‌مانند

یه عموی ناتنی داشتم که خیلی از بابا بزرگتر بود. بچه که بودم گاهی می اومد و چند روز خونه مون میموند.

یکی از اون دفعه ها، شیش هفت ساله بودم، موقع غذا خوردن بهم گفت باید تمام غذا رو خورد. حتی نباید چند تا دونه برنج بمونه تو بشقابت.

من از همون سن عادت کردم همیشه ظرف غذام رو تمیز کنم. اگه قرار باشه مجلسی برم که غذا پرسی سرو بشه سعی میکنم وعده قبلی رو کمتر بخورم تا اونجا بتونم پرس غذا رو کامل بخورم. رستوران برم یا جایی باشم که غذا پرسی سفارس داده میشه حتمن اضافه غذام رو برمیدارم.

این چند روز با همکارام توی نمایشگاه مشغول هستیم. برای ناهار غذا از بیرون گرفته میشد و خب حجم غذاهای بیرون معمولن زیاد میشه. غذای من و همکارام یه مقداریش میموند. من طبق عادت باقی غذام رو برمیداشتم و میآوردم خونه. اونا هم خیلی شیک و با کلاس باقی غذاشون رو میریختن دور. که خب به نظر من این کار نشونه بی شعوریه. ولی نه حرفی میزدم نه واکنشی نشون میدادم.

یکی از همکارها هم یه خانوم مومن و محجبه و متدین! هی پیش خودم فکر میکردم و میکنم که چرا در تربیت مذهبی این آدم غذا دور ریختن که بر اساس دینی که بهش معتقده گناهه، به عنوان گناه و اشتباه و کار زشت تعریف نشده. خیلی راحت کلی غذا میریزه دور.

خب من توقع ندارم یاد بگیرن که غذا دور نریزن و اضافه غذاشون رو بردارن. آدمی که توی سی، سی و خورده ای سال این رو بهش یاد ندادن یا یاد دادن و یاد نگرفته با چند بار غذا دور نریختن من هیچی یاد نمیگیره.

ولی توقع هم نداشتم باقی غذای خودشون رو جمع کنن بهم بگن غذاها رو گذاشتیم تو ببری!

نمیدونم این که من غذام رو دور نمیریزم چه پیامی به اینها داده؟ نمیدونم اسراف کی توی فرهنگ ما باکلاسس شد؟ حیف و میل کردن غذا کی شد نشونه شیک بودن شده؟ از کی ما به بی شعوریمون افتخار میکنیم؟

این جور وقتها فکر میکنم هیچی درست نمیشه. میترسم از آینده. از فردایی که میاد و امیدی به خوب شدنش نیست.

 

چایی هم نخوردیم حتی!

یه عده ای هم هستن که شنیدن خانوم ها ابراز احساسات و ابزار علاقه رو دوست دارن! منتها نمیدونن کی و کجا و چه جوری اصلن برا کی باید ابراز علاقه و احساس کرد. رفتن از اون ور بوم ابراز علاقه افتادن!

طرف رفته یه مهمونی؛ بعدش داریم صحبت میکنم! من به طور معمول کاری به جزئیات ندارم ولی خب اینجور مواقع باید شاخک هات تیز باشه چون میشه از یه سری چیزا سر درآورد!

من: چطور بود؟ چی شد؟ چیکار کردید؟ (البته نه این صراحت ولی خلاصه ش میشد این)

اون: خوب بود ولی خوش نگذشت!

من: عع چرا؟

اون: آخه عشقم پیشم نبود!

من: عشقت کیه؟

اون: تو دیگه!(تازه استفاده از ضمیر مفرد رو زیر سیبیلی رد کرده بودم!)

من: مععععععععععععععععع! بعدش دارم از خنده زمین رو گاز میزنم!

ما کلن 3 روزه داریم حرف میزنیم! عشقم چیه عمو!

حالا من خیر سرم، کلی فیلتر دارم تا برسم به مرحله آشنا شدن با کسی! یعنی موندم وضع اونایی که تو فیلترا گیر میکنه چه جوری میتونه باشه؟!

قبلنا همه دکتر بودن الان روانشناسم شدن!

یه موقعی فکر میکردم این که هر دانشجوی ترم اول روانشناسی خودش رو روانشناس میدونه خیلی بده! و عجب اوضاعی شده و...

بعدها فهمیدم این که دانشجوهای ترم اول خود روانشناس بین هستن قسمت خوب ماجراست! چون یه عده هستن دو تا کتاب روانشناسی خوندن وهم روانشناس بودن برشون داشته!

یه عده باحال ترم هستن که کتابم نخوندن حتی! به صورت تجربی روانشناس شدن!

 

پ. ن: نقل از است که شاه از وزیر پرسید در ایران مردم بیشتر به چه کاری مشغولند؟ وزیر گفت همه مردم ایران طبیبند.

الان دو شغله شدن! همه روانشناسم هستم!

 

بی انتها

بیمارستان تهران اتاق ها دو تخته بودن. خانومی که تخت کنار مامان بود مشکل عفونت خونی داشت و باید پلاسماش رو عوض میکردن و...

خانومه وسط تاریخچه تعریف کردنهاش یه جایی گفت دخترم که 2 سالش بود حامله شدم، بچه رو انداختم. فکر میکنم برا اونه که اینجوری شدم!

حالا دختر مذکور چند سالشه 12 13 سال! یه لحظه خواستم بگم خداهه انگار فراموشی داره بعد از 10 سال یادش افتاد عقوبتت کنه! ولی خب نگفتم.

اولش یه مقدار حرص خورده ولی بعدش خنده م گرفته بود که با این حساب شانس آوردیم مامان من بچه ننداخته و همیشه خدا مریضه! اگه انداخته بود قرار بود چی بشه؟

 

پ. ن: طرف 2 تا بچه داشت. بعد کلی سال ازدواج بدون خونه و ماشین! هزینه 1 میلیونی تعویض پلاسما براشون سنگین بود. یعنی یه جوری گفت یه میلیون باید بدیم که من فکر کردم هر بار تعویض پلاسما یه میلیونه و 5 6 میلیون باید هزینه کنن.

والا من جای خداهه بودم بهش جایزه ام میدادم که یه بچه دیگه رو وارد این بدبختی نکرده.

 

داشتم برای کسی در مورد خواهری وسطی میگفتم. گفتم چند وقت پیش وسط صحبت ها اشاره کرد تازه دارم به حرفایی که بولوت همیشه میزد میرسم. میفهمم درست میگفته.

خواهری وسطی 7 سال از من بزرگتره. وقتی ازدواج کرد من سیزده چهارده ساله بودم.

یادمه همیشه در کشمکش هایی که توی تناقض و تفاوت باورهامون داشتیم میگفت تو بدبینی. (متاسفانه واقع بینی و آینده نگری توی فرهنگ ما مخصوصن اگه از جانب جنس مونث باشه میشه بدبینی.)

حالا بگذریم از این که من چی میگفتم و اون چی میگفت و چرا بعد از 17 18 سال زندگی توی سی و اندی سالگی رسیده به حرفایی که من از نوجونی بهشون باور داشتم.

این جور وقتا وسط این تناقض ها و تفاوت ها، یه باوری بیشتر و بیشتر در من تقویت میشه.

کدوم باور؟ این که خیلی چیزها و خیلی خصوصیات و سبک و سیاق زندگی و اعتقادی و حتی جهان بینی آدمها به ذات خودشون بستگی داره. ما چهار تا بچه هستیم با یک پدر مادر و یک تربیت. حتی محیطی که من توش درس خوندم و مدرسه ای که رفتم به مراتب از اون سه تای دیگه سنتی-مذهبی تر بود.

پتانسیل وجودی آدمها با هم فرق میکنه. کتابخونه ی عریض و طویلی که به لطف کتاب دوستی بابا جمع شده در دسترس سه تا خواهر دیگه ی منم بود. ولی هیچ کدوم به اندازه من ازش استفاده نکردن. هیچ کدوم به اندازه ی من توی زندگی با چراها درگیر نبودن.  هیچ کدوم سرکشی و مقاومت در برابر مسائلی که دوست نداشتم رو نداشتن. هیچ کدوم باورهای فمینیسمی من رو (باورهایی که خیلی قبل از این که بدونم فمینیسمی وجود داره داشتم) نداشتن.

امکانات، تربیت، محیط یکی بود. ذات ماها فرق میکرده. خیلی وقتا آدمها بیشتر از این که محصول تربیت و محیط باشن محصول ذات خودشونن.