داشتم برای کسی در مورد خواهری وسطی میگفتم. گفتم چند وقت پیش وسط صحبت ها اشاره کرد تازه دارم به حرفایی که بولوت همیشه میزد میرسم. میفهمم درست میگفته.

خواهری وسطی 7 سال از من بزرگتره. وقتی ازدواج کرد من سیزده چهارده ساله بودم.

یادمه همیشه در کشمکش هایی که توی تناقض و تفاوت باورهامون داشتیم میگفت تو بدبینی. (متاسفانه واقع بینی و آینده نگری توی فرهنگ ما مخصوصن اگه از جانب جنس مونث باشه میشه بدبینی.)

حالا بگذریم از این که من چی میگفتم و اون چی میگفت و چرا بعد از 17 18 سال زندگی توی سی و اندی سالگی رسیده به حرفایی که من از نوجونی بهشون باور داشتم.

این جور وقتا وسط این تناقض ها و تفاوت ها، یه باوری بیشتر و بیشتر در من تقویت میشه.

کدوم باور؟ این که خیلی چیزها و خیلی خصوصیات و سبک و سیاق زندگی و اعتقادی و حتی جهان بینی آدمها به ذات خودشون بستگی داره. ما چهار تا بچه هستیم با یک پدر مادر و یک تربیت. حتی محیطی که من توش درس خوندم و مدرسه ای که رفتم به مراتب از اون سه تای دیگه سنتی-مذهبی تر بود.

پتانسیل وجودی آدمها با هم فرق میکنه. کتابخونه ی عریض و طویلی که به لطف کتاب دوستی بابا جمع شده در دسترس سه تا خواهر دیگه ی منم بود. ولی هیچ کدوم به اندازه من ازش استفاده نکردن. هیچ کدوم به اندازه ی من توی زندگی با چراها درگیر نبودن.  هیچ کدوم سرکشی و مقاومت در برابر مسائلی که دوست نداشتم رو نداشتن. هیچ کدوم باورهای فمینیسمی من رو (باورهایی که خیلی قبل از این که بدونم فمینیسمی وجود داره داشتم) نداشتن.

امکانات، تربیت، محیط یکی بود. ذات ماها فرق میکرده. خیلی وقتا آدمها بیشتر از این که محصول تربیت و محیط باشن محصول ذات خودشونن.