نفرین حافظه

حافظه بسیار بسیار قوی ای دارم. از اونا که هیچی یادت نمیره. همه چیز دقیق و با تمام جزییاتش تا همیشه یادت میاد.

زندگی خیلی سخت میشه اینجوری.

خیلی!

خیلی...

 

پ. ن: طنز ماجرا اینجاست که احتمال این که آلزایمر از نظر ژنتیکی بهم ارث رسیده باشه و 30 سال بعد این حافظه به یک جای دور بره* زیاده.

 

 

*یه بچه هه از باباش میپرسه به گا رفتن یعنی چی؟ باباش میگه یعنی به یک جای دور رفتن

از سری دستاوردهای سی سالگی یا در ستایش "خودپسندی"

من آدم از خود متشکر و خودپسندی هستم. البته توی جامعه ما خودپسندی پسندیده نیست و شکسته نفسی و این تیپ چیزا رو خوبه!

سالهای زیادی تلاش کردم این موضوع توی رفتارم بروز داده نشه. چقدر موفق بودم یا نبودم رو نمیدونم.

از یه جایی به بعد ولی دست از این تلاش برداشتم و با خیال راحت به موقعیت خانوادگیم. به دانشم در زمینه های مختلف، به تلاشم برای آگاهی. به استقلال رای و نظرم. حتی به تفکراتی که به شکل غریزی یا بالقوه در من وجود داشته* و بعدها تقویت و پرورش پیدا کرده. به ترسو نبودن. به ذات پرسشگر و متمردم. به تمایل و جسارتم برای تغییر. افتخار کردم. بله همه اینا منحصر به زندگی خود من بود. مسلمه نسبت به کسی که این تغییرات رو توی حوزه های اجتماعی داشته خیلی عقبتر هستم. با این حال اکثریت آدمایی که من دیدم حتی توی زندگی فردی هم جسارت انجام کار رو نداشتن.

بله من آدم خوش شانسی بودم که توی یه خانواده فرهنگی و با سطح فکری بالا به دنیا اومدم. همین الانشم پدر 72 ساله مذهبی و معتقد من از خیلی مردهای 27 ساله لامذهب روشنفکرتر، باشعورتر و فمنیستتره.(اصلن این بنده خدا اشتباهی بُر خورده قاتی مردهای ایرانی. فک میکنم 72 سال قبل اشتباه محاسباتی شده و یه مرد خاورمیانه ای اشتباهی جای بابا توی اروپا به دنیا اومده و بابا اشتباهی توی خاورمیانه) این شانس من بوده. اما خودم هم از این شانسم استفاده کردم. برای همین با خواهرام فرق دارم. توی همه مسائل یکی دو سر گردن از اونها بالاتر هستم.

از یک جایی به بعد فهمیدم خودپسندی بد نیست. برعکس صفت مثبتی هم هست. من خودم رو دوست دارم محور و اولویت همه چیز در دنیا خودم هستم، قرار نیست به خاطر خوش آیند بقیه این موضوع رو پنهان کنم. یا دیگری رو بر خودم ترجیح بدم. یا به داشته هام افتخار نکنم که ای بابا اینا که چیزی نیست. کی گفته چیزی نیست؟ خیلی هم چیزی هست.

بعدش راحتتر زندگی کردم. نگران ناراحت شدن دیگران نبودم. بیشتر خودم رو دوست داشتم. کی گفته فداکاری و از خودگذشتی و شکسته نفسی رفتار درستیه؟ هنجارهای اجتماعی؟ من هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زیادی رو پشت سر گذاشتم. حتی به همین که جرات و جسارت پشت سر گذاشتن هنجارها رو داشتم و دارم هم افتخار میکنم.**

 

*مثلن من ذاتن فمنیست بودم، حتی قبل از این که با چنین مفهومی آشنا بشم فمنیست بودم. بعدها فهمیدم تفکرات و نگاه و نظرات من توی چهارچوب فمنیسم طبقه بندی میشه. برام عجیبه که میگن این تفکرات اکتسابیه. چون به نظرم یک چیزایی باید توی وجود آدم باشه تا عوامل خارجی روش تاثیر بذاره.

**آنها که از در می آیند و میروند چهارپایان نجیب تاریخند. حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آفریده اند که از پنجره ها به دورن جسته اند یا بیرون پریده اند.

دکترم رفتم، گفته خوب نمیشی

دارم تند تند کتاب رو میخونم که قبل از رسیدن به ایستگاه مترو محل کارم فصلی که وسطشم تموم بشه.

هنوز فصل تموم نشده که مترو میرسه ایستگاه مورد نظر!

انقدر نمیخوام برسم که یهو بی اختیار میگم ای وای! چرا رسیدیم؟

خانومی که وایسادم بالا سرش با تعجب میگه چی شد؟

میگم کتابه! جای حساسشم!

نگاه متعجب خانومه تبدیل شد به نگاه خدا شفا بده.

بقیه راه مترو تا محل کار رو با یادآوری حرکت خودم و نگاه خانومه ریز ریز میخندم.

پ. ن: بله من با خودم حرف میزنم. میگن این نشونه باهوش بودنه!

از سری چیزهایی که نمی فهمم!

دیجی کالا قیچی گذاشته برای فروش 7 میلیون و 900 هزار تومن! 

 

اگه این قیچیه هر روز صبح پاشه به جای من بره سرکار بازم حاضر نیستم 7 میلیون و 900 تومن بابتش پول بدم! واسه چی میخرن این رو ملت؟

 

بسوزه پدر تجربه

اگر جز دسته ای هستید که ورزش سنگینتون پیاده روی کردنه و دیدید یکی زیاد از ورزش حرف میزنه یا میگه ورزشکار حرفه ای یا حتی نیمه حرفه ای هستم*، دنبال تفاهم و توافق و وجه اشتراک و اینا نگردید!

فرار کنید. فقط فرار کنید.

 

*کلن دور و بر ورزشکارها نگردید.

یاد ایام

خیلی خیلی قبلا:

یه بنده خدایی هم بود، یه جورای همکار بودیم. بعد هر 2-3 روز یک بار پیام میفرستاد که سلام، چطوری خانم مهندس و چه خبر. یه نکته کاری طور هم میپرسید، منم جواب میدادم.

بعد دو سه ماه از این ور اون رو شنیدم که میگه فلانی دوست دختر منه! منم متحیر رفتم گفتم من کی دوست دختر شما شدم خبر ندارم؟ گفت خب هر روز داریم با هم حرف میزنیم، آدم با هر کسی انقدر حرف بزنه دوستش میشه دیگه.

حالا بعدش چی شد و اینا بماند

زمان حال:

سوپری که به طور معمول ازش خرید میکنم عادت داره به همه میگه خانم و آقای مهندس. هر دو سه روز یه بار هم میرم خرت و پرتی بخرم. ترکم هست از وقتی باهاش ترکی حرف زدم سلام و احوال پرسی گرمی میکنه.

دیروز به از حدود یک هفته رفتم خرید کنم. خیلی با ذوق و شوق گفت خانم مهندسی کجایی، خیلی وقته نیومدی، فکر کردم از این محل رفتید و...

یهو یاد اون بنده خدای فوق الذکر افتادم. چون توی جوایش گفته بودم من با بقال سرکوچه مون هر روز سلام احوال پرسی میکنم لابد اونم باید فکر کنه دوست دخترشم.