میگن خانواده باید توی مشکلات و غم ها به هم کمک کنه. حالا درست میگن یا غلط نمیدونم. ولی حتی اگه درست هم بگن من که کمک مذکور رو ندیدم. راستش من هیچ وقت درست و حسابی خانواده دور و برم نبوده که اصلن بدونم جمع خانواده و بودن خانواده و کنار هم بودن اعضای خانواده چی میشه و چه جوری میشه.

اگه نگم همه دردا و مشکلات رو توی این ده پونزده سال اخیر خودم تنهایی کشیدم، میتونم بگم حداقل توی 90 درصدشون تنها بودم.

همه اون وقتایی که مامان مریض بود و هیشکی نبود. همه وقتایی که استرس مریضی بابا رو داشتم و هیشکی نبود. همه وقتایی که مامان بستری بود و هیشکی نبود. همه وقتایی که فشار مریضی و اذیت خود مریض رو تنهایی تحمل کردم هیچ، تازه نباید به خواهرها هم چیزی میگفتم که یه وقت راه دور تو غربت نگران نشن. نگرانی و استرس و تنهایی تحمل کردنهای من مهم نیست. مهم اینه که اونا نگران نشن.

دو روزه نگرانی و اعصاب خوردی و استرس مریضی مامان رو دارم. 3 تا خواهر دارم. اما توی این موقعیت هیچ کدوم نه هستن که از نزدیک به داد آدم برسن. نه میشه حتی باهاشون درد دل کرد و از مریضی چیزی گفت.

دلم برا مامان میسوزه. وقتی جوون بود خواهر و مادری نبود که پیشش باشه. الانم که پیر شده اسمشه 4 تا بچه داره ولی فقط در اسم خانواده هستیم. در عمل به خاطر فاصله، خانواده ای وجود نداره و بازم کسی پیشش نیست. 

 

پ. ن: داشتم فکر میکردم توی تمام سالهای گذشته انقدر مامان رو جمع و جور کردم و درد مریضی هاش رو کشیدم که اگه حقی هم بر گردنم بود(خواننده های قدیمی میدونن من این که پدر و مادر حقی برگردن بچه دارن رو قبول ندارم. از نظرم هر  کاری هم کردن، صرفن وظیفه شون رو در قبال بچه ای که خودشون وارد دنیا کردن انجام دادن.) نه تنها صاف شده، بلکه یه چیزی ام بهم بدهکاره.