عصره. نشستم تو چمن پارک. یه گربه سیاه بانمک و لاغر مردنی داره اون وسط برا خودش میچرخه. از نوع گربه ترسوها نیست و از آدما فرار نمیکنه.

یه مرد مسن عصا به دست لنگ لنگان داره میاد. فکر میکنم طفلکی، کاش مشکلش معلولیت نباشه و قابل درمان باشه خوب بشه. داره میاد سمت چمن. فکر میکنم میخواد بیاد بشینه رو چمن. تو دلم میگم کاش یکی از رو نیمکتا بلند میشد که این بشینه روش. حتمن سخته رو زمین نشستن و بلند شدن براش.

همین جوری که دارم برای مرد مسن دل میسوزنم وارد چمن میشه از جلوی من رد میشه و چند قدم میره جلو تر. عصاش رو بلند میکنه و میخواد گربه رو بزنه که گربه هه جاخالی میده و فرار میکنه. مردک هم خوش و خوشان و خوشحال برمیگرده و راهش رو میشکه میره.

شوکه میشم که  این زبون بسته که باهاش کاری نداشت! با اون پای چلاق کلی راهش رو کج کرده بیاد بزنه تو سر حیوون بی گناه!

همذات پنداریه دود میشه میره هوا و شروع میکنم تو دلم بهش فحش دادن که الهی همیشه تو درد و مریضی بمونی. الهی روز خوش نبینی. الهی رنگ سلامتی به خودت نبینی و...

 

 پ. ن: قبلن گفته بودم بچه ها نقطه ضعف منن. میتونم کسانی که بچه ها رو اذیت میکنن بِدَرَم. به همون اندازه رو اذیت کردن حیوانات هم حساسم.