هنوز نسل کاسب هایی که حبیب خدا هستن منقرض نشده
رفته بودیم بنگاهی که خونه فعلی رو ازش اجاره کردیم دنبال پیدا کردن خونه. دو نفر هستن که گاهی یکی هست گاهی اون یکی.کلن هم آدمهای خوش برخورد و خوش حوصله ای هستن (بنگاه زیاد رفتیم این اواخر اکثریت خوش اخلاق نیستن.)
اونی که امروز بود یه زخم عمیق v شکل داره روی ساعدش! صحبت شد که 5 شنبه بیایم برای خونه دیدن گفت 5 شنبه من نیستم میرم شیفت. بابا پرسید شیفت کجا؟ گفت آتش نشانم.
غمگین شدم که روزهایی که باید استراحت کنه رو مجبوره کار کنه.
رفتیم چند تا خونه رو دیدیم. برگشتنی می پرسه کدوم خوب بود؟ بعد میگه من املاکی* نیستم نمیتونم الکی خونه ای رو تعریف کنم بعدن ناله و نفرینش بمونه برای من. فلان خونه ای که رفتیم خوب نیست مشکل داره.
اگه اونجا رو پسندیدید حواستون به این مشکلش باشه.
*املاکی بودن رو که از نظر شغل املاکیه! ولی استفاده از این لفظ برای توضیح شخصیت و نگاه کاری به مسئله جالب بود!