تو کشمکش های خرید خونه وسط گشتن ها و حساب کتاب کردن ها و یه قرون دوزار کردن ها، دوبار بابا گفت الهی خدا همیشه به اندازه دل بزرگت بهت بده. یک بارش وقتی بود که داشتیم خونه ای رو برای خرید سبک سنگین میکردیم و به خاطر یه مسئله ای مردد بودیم. مامان گفت برای این مسئله میتونید تخفیف حسابی بگیرد. جواب دادم من تخفیف حسابی نمیخوام هر خونه ای باشه میخوام به قیمتش بخرم، اونی که خونه ش رو گذاشته برای فروش روی پولش حساب کرده و لازمش داره انصاف نیست اونم ضرر کنه، آدم نباید فقط به فکر خودش باشه.

خوبه که والدین از بچه هاشون راضی باشن، نه این که رضایت اونها از فرزند برای فرزند مهم باشه آ. منظورم رضایت داشتن والدین از نحوه تربیت خودشونه. توی فکر خودشون خوشحال باشن بچه خوبی بزرگ کردن. این که والدی اون حس رضایت درونی رو داشته باشه خوبه.

من از نظر اعتقادی و رفتاری خیلی با والدینم فرق دارم و میدونم برای یه سری مسائل و یک سری از این تفاوت ها غمگین هستن و قصوری در خودشون میبینن برای این تفاوت ها. نه سبک زندگی اونها مشکلی داره و نه سبک زندگی من، تنها با هم متفاوت هستیم ولی خب به خاطر یک سری پیش زمینه های فرهنگی و اجتماعی توی جامعه ما سخت پیش میاد والدین از این که بچه ها با استاندارهای اونها رفتار نکنن راضی باشن. (توی عمل و واقعن، وگرنه که توی حرف همه چیز ممکنه)

توی اون دو باری که بابا اون حرف رو زد، خوشحال شدم. نه برای این تعریف از من بود، برای این که دیدم راضی ه از رفتار و فکر من و احساس می کنه بچه خوبی بزرگ کرده. و خب داشتن چنین فکر و احساسی حق همه والدینیه که تمام هم و غمشون توی زندگی بچه هاشون بودن و همه چیز رو برای اون بچه ها خواستن.