:SS
مامان روز به روز داره شبیه مامانش میشه . خاله هام هم همین طور ، خاله بزرگه که دیگه داره میشه خود مامان بزرگ . هرچقدر باباآنه رو دوست داشتم از مامان بزرگ متنفر بودم . به طور دقیق میشه گفت سه سال آخر عمرش ازش متنفر شدم (قبلش دوستش داشتم) . ولایت مامان که بودیم دیدم همون نگاه تنفرآمیزی که من به مامان بزرگ داشتم نوههای خالهم بهش دارن .
میترسم هم از این که خواهر زاده هام از مامان متنفر بشن هم از این میترسم که یه روز به همون صراحتی که از مامان بزرگ متنفر بودم از مامان متنفر بشم .
عجیبه برام دختراش که دیده بودن چقدر بعضی رفتارای مادرشون نفرت انگیزه و خودشون از رفتاراش عذاب کشیده بودن پس چرا دارن تکرارش میکنن ؟ یه جورایی انگار غیرارادیه . امیدوارم اونقدر عمر نکنم که بدون این که بفهمم شبیه مامان بزرگ بشم . امیدوارم اگه قراره زیاد عمر کنم شبیه باباآنه بشم که رفتارش ناراحت کننده و اعصاب خورد کن بود ولی تنفرآمیز نبود .
یکی منو بکشه !
ب . ن : خدایا من پیر نشم لطفن جوون مرگ شدن رو ترجیح می دم .