دار المجانین یا کانون گرم خانواده
توی مراسم ختم دایی مامانم، دایی خودم برگشته میگه شما رو نشناختم
برق سه فاز ازم پرید که یا خدا اینم آلزایمر گرفته؟! (توی خانواده مادریم زیاده آلزایمر)
ماسک رو دادم پایین که صورتم رو کامل ببینه میگم مریمم دایی جون
بعد معلوم میشه داشته تیکه مینداخته که نمیای خونه مون قیافت یادم رفتم
شاکی که چرا خونه ما نمیای، مام باید بمیریم که بیای مراسممون* و... بعد از 2-3 سال بیشتر فامیل یه جا بودن دیدار تازه شده بود، نخواستم مثل ایشون پی پی بازی دربیارم وگرنه جا داشت بگم شمام خودت توی 25 سال گذشته دوبار رفتی خونه خواهرت، یکیش برای مرگ مادربزرگم بود، یکیش برای مرگ عموم. گفتم الان دیگه رفت و امدا همین جوری شده آدم توی عروسی و عزا میبینه هم رو؛ ایشالا شما برای بچه هاتون عروسی میگیرید میایم اونجا میبینمتون.
البته اگه به برادرش اقتدا نکنه توی عروسی گرفتن برای بچه ش که نصف فامیل رو دعوت نکرده بود و دعوت نشده ها انگشت به دهن مونده بودن که به اندازه کل فامیل ثروت داری میتونی بهترین و بزرگترین باغ شهر رو بگیری برای عروسی بچه ت، چطوری میشه بگی باغی که گرفتیم جا نداره برای همین از هر خانواده تعداد محدود دعوت کردیم. (همون باغی که گرفته بودن جا داشت. خودشون دوست نداشتن همه رو دعوت کنن گزینشی عمل کردن با 70-80 نفر جمع بشه عروسی)
کلن این خانواده از آدم طلبکارن، محبت دارن، میخوان آدم رو ببینن هیچ وقت نشده آدم رو ببینه دعوت کنه خونشون. همیشه میگه چرا خونه ما نمیای؟
*توی یکی از اخرین مراسم های دسته جمعی خانواده، همین دایی بنده با یه لحن بدی آلزایمر دایی خودش (همین بنده خدایی که رفته بودیم ختمش) رو مسخره میکرد. ما رو نشون میداد میگفت اینا نمیشناسی نمیدونی کین. میدونی اینا نوه خواهرتن؟ بچه فلانی ان و... اون بنده خدام آلزایمر داره، شعورش رو که از دست نداده میفهمید داره مسخره میشه! هی میگفت چرا نشناسم، میدونم کین، میشناسمشون. در حالی که همه میدونستیم احتمال زیاد نمیشناسه.
شما خودت چه رفتار محترمانه ای با داییت داشتی که از خواهرزاده هات توقع داری؟ یه دوره سر مسائل مالی اختلاف داشتید با دایی خودتون رابطه خوب نبوده نباید وقتی طرف اینجوری ضعیف و آسیب پذیر شده رفتار زشت باهاش بکنی. ازش خوشت نمی آد، میتونی ازش فاصله بگیری