حقيقت
مرا كسی نساخت ، نه آنچنان كه كسی خواست من كسی ندارم كسم خدا بود كس بیكسان . در باغ بیبرگی زادم و در ثروت فقر درويشم و از چشمهی ايمان سيراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و بالای غرور قامت كشيدم و از دانش طعامم دادند از شعر شرابم نوشاندند و از می نوازشم كردند ، تا حقيقت دينم شد و راه رفتنم و خير حياتم شد و كار ماندنم و زيبایی عشقم شد و بهانهی زيستنم .
گوشهی یکی از کتابایی که همزمان با وقتی که تفکرات شریعتی منو سخت گرفته بود مطالعه شده نوشته شدهس (چه جمله بندیای شد) ، فکر میکنم از شریعتی باشه .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۹ ساعت توسط بولوت
|