«نوروز برای من روزی است مثل سایر روزها و خاطره‌ای هم از نوروزهای خود به یاد نمی آورم. […] نوروز برای من یکی از روزهای معمولی است. […] یک تشریفات خسته‌کننده و بدونِ‌منطق و گرفتاری‌های وحشتناک که سایه‌اش را همواره در تمام نوروزهای کودکی در قیافۀ بزرگ‌ترها احساس می‌کردم و جملۀ احمقانه‌ای که از دهان همه شنیده می شد که: “از دو ماه دیگر عید است “، “پول نیست”، “چون شب عید است اجناس گران است”. چون شب عید بود، پیشانی‌ها چین‌خورده، چشم‌ها گودرفته، افکار درهم، قیافه‌ها خسته بود و درعین‌حال همه می‌کوشیدند چهرۀ غمزده و درهم‌رفتۀ خود را شاد نشان دهند چون عید در پیش بود. این تظاهرهای تلخ را به یاد دارم؛[…] عید است و باید زندگی را تغییر داد. خلاصه بگویم: هیاهوی بسیار برای هیچ و هنوز هم از سه ماه قبل از عید گرفتاری‌های مربوط به نوروز آغاز می‌شود.[…] من با هر سنّت دست‌وپاگیری مخالفم به‌خصوص سنتی که منطق کودکانه داشته باشد و خواه‌ناخواه به دلیل بی‌منطق‌بودن، به صورت یک مسئلۀ زاید تشریفاتی دربیاید. [… ] مردم در تمام سال اغلب در کثافت غوطه می‌خورند ولی شب عید جلو حمام‌ها صف می‌بندند.[…] خلاصه می‌گویم: به نظر من مراسم نوروز کاریکاتوری‌ترین مراسم دنیاست. به من احساس ریشخندآمیزی دست می‌دهد.[…] معتقدم درهرچیزی، در هردوره‌ای، باید تجدید نظر بشود […]»

.

نظر شاملو درباره نوروز (مصاحبه با اطلاعات بانوان، در آستانه نوروز ۱۳۵۱)