خاطرات! 2
۱۵شهریور ۱۳۴۹:
شهبانو از شیراز مراجعت فرمودند. عرض کردم: حسب الامر همایونی، معلم شرعیات برای والاحضرت همایونی انتخاب کرده ام.
باری، معلمی که برای این کار انتخاب کرده ام، به نام آقای فرهنگ است. قاضی عدلیه می باشد و عمامه ندارد. به علاوه مرد ادیب و فارسی دانی است.
به او سپرده ام فلسفه دین را به ولیعهد تفهیم کند، نه مسائل سطحی و قشری را. به او گفتم فکر می کنم از همین طفولیت ولیعهد در دامان پدر و مادری است که جداً مذهبی و خداپرست هستند، بنابراین شما درباره اعتقادات ایشان گرفتاری زیادی نخواهید داشت.
پس فلسفه دین را با مضامین شیوای فارسی بیامیزید و به ولیعهد در طول زمان حالی کنید که مسلمان بودن غیر از عرب بودن است. عربها به ما کاری ندارند و به قول ملک الشعراء، جز این که دین حسابی به ما دادند، منت دیگری بر ما ندارند.
این فلاسفه بزرگ ایران هستند که به دین اسلام یک حالت انسانی داده اند.
در چهار مقاله معروف خود می گوید:
گرچه عرب زد چو حرامی به ما
داد یکی دین گرامی به ما
۱۳ مهر ۱۳۵۲:
جمعه والاحضرت همایونی برای اهداء جام ولیعهد به بازیکنان برجسته تیم خردسالان کشور که بین خراسان و اصفهان به فینال رسیده بود به مشهد تشریف آوردند. عند الورود، طبق معمول، ایشان را به حرم مطهر بردیم.
ماشاء الله بچه باهوش و با فطانتی است و من تعجب کردم از اینکه در مقابل ضریح واقعاً با خلوص نیت ایستاده دعا کرد، به پاپا و مامان و مردم ایران.
من دو سه دقیقه صبر کردم که واقعاً شاید دعا می کند. بعد دیدم حرکت نمی کند. به ایشان نزدیک شدم و عرض کردم حالا می توانید حرکت کنید. مثل این بود که واقعاً از خواب بیدارش کرده باشم. تمام آن تشریفات و ما را به کلی فراموش کرده بود. بچه ۱۳ ساله! خیلی تعجب کردم.
۶ دی ۱۳۴۹:
شاهنشاه فرمودند:من در خانه کعبه همه چیز را فراموش می کنم و حالت عجیبی دارم که مایلم درتمام عمر همان حال را داشته باشم.یعنی یک از خود بی خودی و سرمستی عجیب...