سال گذشته من یک دوست قدیمی و بسیار عزیز رو از دست دادم.*

مرگش یک جورهایی جهان من رو تغییر داد!

در واقع اون پوچی زندگی که همیشه میدونی هست اما بهش توجه نمیکنی رو کوبید توی صورتم!

مرگش دقیقن وسط مسابقه دوی زندگیم اتفاق افتاد و باعث شد بایستم و نگاه کنم به کارهایی که میکنم. بهم یادآوری کرد چرا دارم میدوم وقتی ته همه این بدوبدوها به سینه قبرستون میرسه؟

و خب! جهانم تغییر کرد. (حالا شاید دائمی نباشه ولی حداقل الان هست و شاید تا چند سال دیگه اثر گذاریش ادامه داشته باشه.) وسط همون بدو بدوی مسابقه اومدم بیرون. شغلی مهمی که به خاطر مسئولیت هایی که داشت به شدت برام استرس زا و خسته کننده بود رو رها کردم . محل زندگیم رو دوباره تغییر دادم. چند تا تصمیم مهم برای تغییر روند زندگیم گرفتم. سفرهایی که این سالها به خاطر کار تمام وقت نتونسته بودم برم رو رفتم و...

و این روزها شادم، آروم و رها نشستم کنار جوب و از این گذر نرم عمر که نظاره میکنم لذت میبرم. وقت بسیار زیادی برای تفریح و استراحت و خوابیدن دارم.

خوبم ولی یه تلخی در جانم هست. نباید اینجوری میشد که مرگ دوستم من رو به این نقطه برسونه...

.

.

*از اون دوستا بود که میدونستی اگه یه جنازه بمونه روی دستت خودش رو میرسونه برای کمک کردن بهت!

خلاصه الان دیگه من نمیتونه کسی رو بکشم چون پایه سر به نیست کردن جنازه ندارم.

البته خودم چند نفری توی ذهنم دارم که اگه یه وقت نیاز به سر به نیست کردن جنازه داشتن برم کمکشون، فلذا اگه یه وقت مرتکب قتل شدید یه زنگ بهم بزنید!