اول دی ماه سال 402، روز جمعه بود. از صبح مشغول راست و ریس کردن یه سری کارا بودم و بعدازظهر در حالی که داشتم با یکی از نیروها سر جمع کردن یه گزارش سر و کله میزدم، انگار زندگی زد پس کله‌م!

ساعتش رو هم یادمه، 15 و 21 دقیقه بود.

با خودم فکر کردم من دارم با زندگیم چیکار میکنم؟ بسه دیگه! مگه دوستم رو ندیدم که وسط اون همه بدو بدو یهو از دست رفت؟

به خودم گفتم ول کن این همه کار و استرس و دغدغه و بدو بدو رو!

همیشه فکر میکنیم تغییرات رو از شنبه شروع میکنم... از صبح فردا شروع میکنم... اما یه وقتایی از جمعه باید شروع کرد! از ظهر هم شروع کرد. مثلن یه روز جمعه، ساعت 15 و 21 دقیقه!

اون روز منتظر شنبه نشدم. منتظر صبح فردا نشدم! وسط روز جمعه کارهایی رو شروع کردم که مدتها بود توی ذهنم میخواستم شروع کنم و کارهایی رو تموم کردم که مدتها بودن میخواستم تموم کنم، اما تموم شدنشون رو به تاخیر مینداختم.