جناب سروان
سروان نشسته صندلی جلویی. البته از اول که نمیدونستیم سروانه فکر کردیم گروهبانی چیزیه ولی من هرچی دنبال علامت رو بازوی لباسش گشتم چیزی ندیدم. فقط آرم ارتش رو بازوش بود. از کجا فهمیدیم آرم ارتشه؟ ما آرم ارتش رو میشناسیم؟ البته که نه. ولی وقتی آرم سپاه نباشه لابد مال ارتشه دیگه. شونههاشم قابل رویت نبود چون سرش رو گذاشته بود رو صندلی جلویی داشت چرت میزد. من از یه طرف دوستم از اون طرف گردن میکشیدیم ببینیم رو شونهش درجه داره یا نه که یه گوشه از ستاره هاش رو دیدم بعد سعی کردیم تعدادشون رو بشمریم. یعنی رسمن کم مونده بود بریم بزنیم رو شونهش بیدارش کنیم بگیم درست بشین میخوایم ببینیم چند تا ستاره داری! ولی لازم نشد، خودش فهمید و درست نشست ما دیدیم بنده خدا سه ستارهس.* اگه فکر کنید بنده خدا ذرهای تیپ و قیافهی نظامی داشته اشتباه فکر کردید. قیافهی مظلوم مادر مرده با تیپ آورهی بیدست و پا. موندم زیردستاش چطوری ازش حساب میبرن. اول فکر کردیم سربازه ولی بعد دیدیم نه جدی نظامیه و با توجه به درجهش از نوع دانشکده افسری رفته!
یه آشنایی بهش زنگ زد و میخواست غیبت چند روزهی پسرش رو رد نکنه. آشناهه موجود بسیار زبون نفهمی بود که هرچی سروان بهش میگفت منم رد نکنم دژبان براش رد میکنه نمیفهمید. آخرش قرار شد طرف پسرش رو ببره دکتر گواهی پزشکی بگیرن براش. البته ظاهرن گواهی خانوم دکترا رو قبول نمیکنن چون ستوانه گفت بره پیش دکتر آقا!
من و دوستم ردیف پشت نشستیم و داریم حرکات سروان مذکور رو تجزیه و تحلیل میکنیم. سروان مملکت با باباش که البته بهش نمیگفت بابا میگفت آقا! حرف که میزد به مانند طفل صغیر 10 ساله بود. طفلک یه کلیدم برا خودش نداشت مامانش و آقاش داشتن میرفتن جایی و کلید رو داده بودن به همسایه. کلی دلمون سوخت براش که آخی طفلکی الان لابد شامم نداره و قراره گشنه بمونه و مشورت کردیم ببینیم کدوممون شام دعوتش کنیم خونهمون! به نتیجهای نرسیدیم البته. دوستم شام مهمون بود و منم نمیدونستم اصلن شام داریم یا نه. فکر کنم آخرش طفلک سر بیشام زمین گذاشت.
درجههاش رو درآورد. من حدس میزنم نمیخواد تو شهری که سرباز زیاده و همه سربازای دیپلمه هستن و در نتیجه وقتی میبیننش باید بهش سلام نظامی بدن درجههاش رو شونهش باشن. دوستم حدسی نمیزنه.
یک مقداری اطلاعات که مو بر تن آدمی سیخ میکنه پشت تلفن به همکارش داد. آروم حرف میزد ولی در کل به نظرم نباید اجازه داشته باشن چنین حرفایی رو پشت تلفن اونم جایی که چند تا موش به همراه گوشاشون حی و حاضرن بگن.
به عنوان دو تا میهن پرست که میخواستیم به یکی از حافظان مام وطن کمک کنیم تصمیم گرفتیم کرایهش رو حساب کنیم. ولی امکانش نبود چون خودش قبلن کرایهش رو حساب کرده بود.
با وجود این که عزم جدی داشتیم در کمک به حافظ مام وطن، ولی ترسیدیم اگه بهش شامپوی ضد شوره معرفی کنیم بهش بربخوره بگه دوست دارم سرم شوره بزنه به شما چه.
شکلاتای همراهمون رو هم دلمون نیومد بدیم بخوره! خودمون مگه بلند نیستیم شکلات بخوریم؟
در آخر دیدیم بهتره با یه لبخند خسته نباشید بهش بگیم تا خستگی از تنش دربیاد ولی وقتی خسته نباشید گفتن رو تمرین میکردیم لبخند همراهش تبدیل به ریسه رفتن میشد و احتمال داشت فکر کنه میخوایم مسخرهش کنیم.
آخرش به حافظ مام وطن کمک نکردیم هیچ، سروان محترمی که لابد کلی آدم ازش اطاعت میکنن کلی اسباب تفریح ما دو تا شد.
*میدونم سروان نبود. سروان 4 تا ستاره داره. ولی خب اغلب به سه ستاره ها هم میگن سروان دیگه.