در همه کار
و نصر خلف دوست من بود از وی پرسیدم که:«چه رفت؟» گفت که:«چون حسنک بیامد، خواجه(خواجه احمدبنحسن ميمندی، وزیر معروف محمود و مسعود غزنوی) بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و برخویشتن میژکید. خواجه احمد او را گفت:«در همه کارها ناتمامی.» وی نیک از جای بشد.
تاریخ بیهقی
خیلی وقته دلم میخواد برم به یکی این حرف رو بزنم. بگم که همهی مشکلاتت از این ناشی میشه که در همه کار ناتمامی! ولی خیلی وقتتره سعی میکنم حرفی که گفتن و نگفتنش فرقی نداره بیخودی نگم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۵ ساعت توسط بولوت
|